|
" تهيه كننده: فاطمه صادقي دبير ناحيه يك زنجان"
تاریخ فلسفه غرب
تاریخ فلسفه غرب را به سه دوره تقسیم می کنند:
دوره یونان-دوره قرون وسطی- دوره جدید
دوره ی یونان
دوره ی یونان را به سه قسمت تقسیم می کنند:1- یونان باستان2- یونان3- روم
دوره ی یونان باستان تقریباً از قرن ششم قبل از میلاد شروع می شود تا قرن سوم قبل از میلاد.اولین فیلسوف و متفکر این دوره شخصی به نام تالس است.
در دوره ی یونان باستان به جهان توجه داشتند می خواستند جهان را بشناسند. برای همین بیشتر به دانشمند بودن معروف بودند. سؤال آنها این بود که عالم از چه تشکیل شده؟ خمیر مایه وجوهر این عالم چیست؟ هر کدام به نوبت پاسخ های متفاوتی دادند. پاسخ ها مهم نیست. مهم این است که عالم از چه ساخته شده؟ انسان ها را به تفکر وا داشت و باعث شدند دنبال پاسخ بروند.این مسئله تا آغاز پیدایش سوفسطائیان ادامه داشت.با ظهور آنان موضوع بحث عوض شد.یعنی موضوع بحث از عالم به انسان منتقل می شود. برای سوفسطائیان معیار گفتگو انسان و شناخت اوست. وحقیقت را هم تابع انسان می دانستند"انسان معیار همه چیز است"
دوره ی یونان: دوره ی سقراط- افلاطون و ارسطو
اولین نفر سقراط بود که در مقابل نسبی گرایی مبارزه می کند می گوید: حقیقت تابع انسان نیست، انسان تابع حقیقت است. افلاطون نیز این فکر را پرورش داد.ارسطو در بسیاری از مسائل فلسفی با سقراط و افلاطون مخالف است اما با کلی گرایی و مطلق گرایی موافق هم هستند
افلاطون عقل الهی را مطرح می کند. می گوید: ما ابتدای عالم از معقول تنزل پیدا کردیم و آمدیم عالم محسوس. حال می خواهیم برویم عالم معقول. باید بین عالم معقول و محسوس واسطه باشد. این واسطه عالم ریاضیات است. عالم ریاضیات در خارج وجود ندارد. میگوید به انسان ها ریاضی یاد بدهید شناخت تجربی اعتبارندارد. شناخت عقل کلی و ثابت است پس می توان به آن اعتماد کرد.
ارسطو عالم معقول را جدای از عالم محسوس قبول ندارد. ذهن از صفات مشترک مفهوم می سازد. فلسفه یونان با ارسطو تمام می شود.
دوره ی روم:نو افلاطونیان- رواقیان- اپیکوریان
بی تأثیر از یونان نیستند. تا اواسط قرن چهارم میلادی ادامه دارد و از قرن چهارم دوره ی قرون وسطی آغاز می شود و تا قرن چهاردهم میلادی ادامه دارد. در این هزار سال ماجرا های زیادی داشتند.آغاز قرون وسطی با آگوستین شروع می شود. آدمی شهوت ران و لاابالی بود بعد به دین مسیح روی آورد و جزء یکی از متکلمان دین مسیح است. کتاب اعترافان در سیر و سلوک عقلانی از اوست . از طرفی مسیح و دیندار بود و از طرفی پیرو افلاطون.می خواهد بگوید هم دین مسیح را دوست دارم هم تفکر افلاطون را.
پایان قرون وسطی اکویناس توماس است. از بزرگترین متفکران مسیحیت است و از طرفی پیرو ارسطو. دوره ی قرون وسطی تحت سیطره ی اگوستین و اکویناس بوده است.تمام تلاش آنها این بود که میان دین و فلسفه تعارض وجود ندارد.با این تفاوت که اگوستین اصالت را به وحی می دهد و اکویناس اصالت را به عقل. اگوستین می گوید: ایمان می آورم تا بشناسم اکویناس می گوید: می شناسم تا ایمان بیاورم
در بسیاری از مسائل و موضوعات چون و چرا نمی کردند.
در اواخر قرن چهاردهم حاکمیت ارسطو و افلاطون شکسته می شود و تا دوره ی رنسانس ادامه پیدا می کند. در دوره ی قرون وسطی و روم همه چیزشان نفی می شود و این کار تعمدی بود تا دوره ی جدید تاسیس می شود وقتی دوره ی جدید تأسیس و تثبیت شد با هدف نقادی برگشتند.
دوره ی جدید با فرانسیس بیکن آغاز می شود. او می گفت: ما باید بر عالم مسلط باشیم زیرا اگر بر عالم طبیعت تسلط پیدا کنیم می توانیم بیماری ها را درمان کنیم ، حوادث را پیش بینی کنیم و....... و از این طریق می توانیم بهشت را روی زمین بیاوریم.
عصر جدید: مدرنیت ها پیدا شدند می گفتند باید حرف های عصر رنسانس را دور بریزیم. آن ها وعده دادند و عمل نکردند، طبیعت را از ما گرفتند. دوره ی جدید دوره ی عقل است. عقل جزیی نه عقل کلی. دین در روش تفکر جدید جایگاهی ندارد. دین شخصی و فردی است. رابطه انسان در دوره ی جدید با ماوراء طبیعت قطع شد در صورتی که انسان در دوره ی قرون وسطی مخلوق بود و تابع خالق.در دوره ی جدید انسان خالق است. دین از زندگی اجتماعی بیرون می رود.
فرانسیس بیکن
اولین فیلسوف رسمی دوره ی جدید است. از دوازده سالگی شروع به تحصیل در دانشگاه کمبریج کرد. بعد از تحصیلات مدتی هم نماینده ی مردم در مجلس شد. وقتی به مقام قاضی القضاتی رسید متهم به رشوه خواری شد. در آن زمان رسم بود که قضات از هر دو طرف دعوا هدیه می گرفتند. بعد از اتهام به رشوه خواری از مقام اصلی عزل شد. بعد از آن شروع به پژوهش و تألیف آثار فلسفی نمود.
مهمترین آثار بیکن عبارتند از:1- ارغنون نو در منطق 2- آتلانتیس نو 3- پیشرفت دانش
بیکن ابتدا به نظام فکری یونانیان و قرون وسطائیان به شدت حمله کرد مخصوصاً به منطق صوری ارسطو و پیروانش. بیکن دانشمندان و فیلسوفان را به سه دسته تقسیم می کند.
گروه اول: کسانی که حرف های بسیار خوب می زنند و استدلال های ظریف دارند،اما مبنا و پایه ی محکم ندارند و نمی توان به حرف هایشان اعتماد کرد. همه فیلسوفان دوره ی قرون وسطی جزء این گروه هستند. بیکن می گوید: اینها عنکبوت ها هستند که تارهایشان ظریف است و خوب تار می تنند اما استوار و محکم نیست.
گروه دوم:کسانی که به طور پراکنده حرف های خوب می زنند و به جنبه های کمی از حقیقت هم رسیدند اما اینها صرفاً مواد اولیه را تهیه کردند. قدرت و توانایی حقیقی و دخل و تصرف در این مواد اولیه را نداشتند. و نتوانستند از آن چیز تازه ای بسازند.
گروه سوم: کسانی که هم قدرت تهیه مواد اولیه را دارند و هم توانایی دگرگونی و دخل و تصرف در آنها را دارند. یعنی به گفته ها و شنیده های دیگران اکتفا نمی کنند. بلکه از ابتدا به تحقیق می پردازند .فیلسوفان واقعی خودشان را جزء این گروه می دانند.
بیکن معتقد بود که همه ی دانشمندان و فیلسوفان باید اینگونه باشند . برای دو گروه دیگر ارزش و اعتبار چندانی قائل نیست. بر این اساس به خاطر این که از ارزش و اعتبار گذشتگان بکاهد شدیداً افکار آنها را مورد نقد و سنجش قرار می دهد. بنابراین می گفت :1- روش گذشتگان ناقص و نارسا است 2- از روش آن ها شناخت و معرفت جدیدی به دست نمی آید زیرا تنها روش آن ها استدلال قیاسی است و این مبتنی بر معلوم های از پیش تعیین شده است.3- استدلال قیاسی از کلی به جزئی است. شما با جزئیات سروکار دارید. 4- روش استدلال قیاسی با مفاهیم سروکار دارد. مفاهیم مال ذهن است و اشیاء مال خارج.ذهن در قیاس به جای این که عالم خارج را بشناسد، به خودش مشغول است به قوانین خودش می پردازد. و این ها هیچ ربطی به عالم خارج ندارد. این روش را که تا کنون داشتیم نه در پیشرفت علم کمک می کنیم و نه در کشف صنایع و تکنولوژی جدید چیزی را به دست می آوریم. این انتقاد به قیاس است. در مورد استقراء گذشتگان نیز می گوید استقراء تام ممکن نیست. استقراء گذشتگان صرفاً مبتنی بر موارد مثبت است. برای موارد منفی ارزش و اعتباری قائل نبودند. و این که به استثناءات هم توجه نداشتند. بیکن می گوید ما نمی توانیم دست از پژوهش و تحقیق برداریم تنها هدف ما در فلسفه وعلم این است که عالم طبیعت را بشناسیم و برآن تسلط پیدا کنیم. استقراء را قبول دارد استقرایی که خودش می گوید. ذهن انسان باید کارش را از ادراکات حسی شروع کند و مرحله به مرحله کنترل شود و به مرحله نتیجه برسد ، برعکس روش مشاء و گذشته به جای برتری در بحث و گفتگو باید در پی کشف قوانینی که در طبیعت وجود دارد برآییم وبه وسیله کشف این قوانین راه تسلط بر طبیعت را پیدا کنیم . این قوانین را ما به طبیعت نمی دهیم در طبیعت وجود دارد. ما باید تلاش کنیم از طبیعت بیرون بکشیم. برای روش خودش چند قاعده را پیشنهاد می کند تا با رعایت آن به نتیجه برسیم این قواعد ذهنی است.
اولین قاعده: انسان باید از هرگونه پیش فرض، تعصب،خطا که مانع رسیدن ذهن انسان به حقیقت می شود بپرهیزد. باید با ذهن صاف به پژهش بپرازد. این پیش فرض ها بت های ذهن هستند.
بت های قبیله ای مشترک بین همه ی انسان ها است. و انسان به آنها وابسته است و این ها مانع رسیدن به حقیقت می شوند.
دیگری بت های غار هستند. این بت های غار همه ی خطاها و اشتباهات فکری انسان است. هر انسانی یک چیزی دارد که به هیچ وجه دوست ندارد از آن دست بردارد.
بت های بازاری که اساس و پایه ی این گونه گمراهی ها زبان است. هر کس بنا به سلیقه خودش از واژه ها و مفاهیم استفاده می کند و معانی مختلفی به آن می دهد. باید سلیقه های فردی را از آن جدا کنیم.
بت های نمایشی این گونه خطاها از بیرون به انسان تحمیل می شود. مثل نظام های فکری و فلسفی
دومین قاعده:باید همه ی شنیده ها را کنار بگذاریم واز نو تجربه کنیم باید نسبت به گفته های گذشتگان شک و تردید کنیم. هیچ چیز را یقینی نپنداریم این مشاهده و تجربه باید منظم و مرتب باشد. باید از پراکندگی بپرهیزیم. برای این که جلوی پراکندگی را بگیرد سه جدول پیشنهاد می کند 1- حضور 2- غیاب 3- درجات
درجات موارد مثبت و منفی را باهم بسنجیم . گذشتگان فقط به جدول حضور توجه می کرند و به موارد منفی توجه نداشتند.
سومین قاعده: باید حواس را تقویت کرد تا از خطا و اشتباه مصون باشیم به همین منظور نباید صرفاً به حافظه اکتفا کنیم یلکه مشاهدات خودمان را مکتوب کنیم. این مکتوب کردن سبب می شود که ذهن و حواس تقویت شود و هم اصلاح داده های حسی را در بر بگیرد.
چهارمین قاعده: در مشاهده و تجربه باید به موارد منفی هم توجه کنیم.
پنجمین قاعده: باید از مشاهده و تجربه جزئیات شروع کنیم و گام به گام به موارد کلی برسیم.
یکی از مباحث مهم ، طبقه بندی علوم از نظر فرانسیس بیکن است. او علوم را بر اساس قوای ذهن طبقه بندی می کند. می گوید: ذهن دارای سه قوه است.1- حافظه 2- متخیله 3- عاقله
بر اساس این سه قوه سه نوع عالم داریم: 1- تاریخ 2- شعر 3- فلسفه
موضوع علم تاریخ حوادث جزئی است که ذهن این حوادث را حفظ می کند
موضوع شعر چیزهایی است که اختراعی است. موضوع فلسفه خدا و انسان است و بر اساس همین فلسفه را به فلسفه اولی-سفلی و طبیعی تقسیم می کند.
نظر بيكن در مورد فلسفه و اقسام فلسفه چيست؟
گفتيم كه بيكن بر اساس قواي ذهن علوم را به سه دسته تقسيم مي كند. بر همين اساس فلسفه را به سه قسمت تقسيم مي كند فلسفه را مربوط به قوه ي عاقله ي انسان مي داند. مي گويد:موضوع تحقيق و پژوهش فلسفه سه چيز است: خدا، انسان، طبيعت. وقتي خدا را مورد مطالعه قرار مي دهيم علم حاصل از آن مي شود فلسفه ي الهي يا الهيات طبيعي. منشأ فلسفه از نظر بيكن حس و عقل است. قسمت دوم فلسفه را فلسفه ي طبيعي مي نامد. و قسمت سوم فلسفه را فلسفه ي انسان مي نامد . بر اساس اين تقسيم بندي موضوع فلسفه ي الهي يا طبيعي خداست. موضوع فلسفه ي طبيعت خود طبيعت است. و موضوع فلسفه ي انساني ، انسان است. به عقيده ي بيكن فلسفه الهي يا الهيات طبيعي نتيجه ي تأمل و تلاش عقل انسان است. اين نوع فلسفه از طريق مطالعه ي طبيعت و عالم آفرينش به دست مي آيد و با وحي ارتباط ندارد. ما به وسيله عقل عالم آفرينش را مورد بررسي قرار مي دهيم و از اين طريق به خدا مي رسيم . اما بيكن اين نوع فلسفه را ديني اعلام نمي كند. آورنده ي دين نيست. بلكه صرفاً براي اقناع منكران و ملحدان كاربرد دارد. در واقع از آفرينش وضع الهي صرفاً به وسيله ي عقل به خداوند مي رسيم. ايمان ازنظر بيكن در قلمرو وحي قرار دارد نه عقل. و اگر بخواهيم با عقل وارد حوزه ي ايمان شويم در حقيقت شأن ايمان را تنزل داده ايم. تا اينجا مي توان گفت كه بيكن حوزه ي عقل و وحي را از هم جدا مي كند و هيچ رابطه اي ميان آنها قائل نيست.
قسم دوم فلسفه، فلسفه ي طبيعي است. بيكن مي گويد با ارزش ترين و معتبرترين علوم همين فلسفه ي طبيعي است. از گذشتگان انتقاد مي كند و آنها را مورد سرزنش قرار مي دهد كه به فلسفه ي طبيعي آن گونه كه شايسته ي آن است نپرداخته اند.و به همين دليل فلسفه ي طبيعي كه همان علوم طبيعي است كم رشد كرده و به آن مقام واقعي خود نرسيده است. تمام سعي او اين بوده كه به فلسفه ي طبيعي رونق ببخشد و آن را در جايگاه اصلي خود قرار دهد.
قسم سوم فلسفه را فلسفه ي انساني مي داند. كه موضوع اين فلسفه هم انسان است. فلسفه ي انساني را به دو بخش تقسيم مي كند: 1- انسان شناسي 2- سياست
در انسان شناسي انسان را به منزله ي يك فرد بدون توجه به جامعه در نظر مي گيرد. اما در سياست انسان را در جامعه و به عنوان فردي كه در جامعه زندگي مي كند در نظر مي گيرد. و هر كدام را به قسمت هاي خيلي ريز تقسيم مي كند. انسان شناسي- علم به بدن انسان- علم به نفس انسان و........و هر كدام از اين ها را هم به قسمت هاي مختلف تقسيم مي كند. نكته ي ديگر اين كه در كنار اين فلسفه با همه ي اقسامش يك نوع الهيات ديگر هم مطرح است كه به آن الهيات مقدس مي گويد. واين الهيات مقدس را جزء اقسام فلسفه قرار نمي دهد و آن را قسيم فلسفه مي داند. فرق الهيات مقدس با الهيات طبيعي در اين است كه الهيات طبيعي صرفاً مبتني بر عقل است و از طريق عقل و مطالعه ي طبيعت به دست مي آيد. اما الهيات مقدس مبتني بر وحي است. به عبارت ديگر الهيات طبيعي از طريق عقل و استقراء به اثبات مي رسد. و الهيات مقدس از راه وحي و كتاب هاي آسماني به اثبات مي رسد. واين را هم به ابن رشد نسبت مي دهد. اين ها معتقد بودند ما مي توانيم دونوع حقيقت داشته باشيم كه حتي با هم تناقض هم داشته باشند: ا- حقيقت مبتني بر عقل 2- حقيقت مبتني بر وحي هيچ ايرادي ندارد كه با هم در تضاد باشند. اين نظريه ابن رشد است. اما بسياري از محققان معتقدند كه اين نظريه را به او نسبت داده اند و خوش چنين اعتقادي نداشت. او اعتقاد داشت كه عقل و وحي با هم ارتباط دارند. اما ممكن است در بعضي از مسائل ميان عقل و شرع تعارض به وجود آيد. اگر چنين شد شرع و وحي را تأويل مي كنيم. اين نظريه را به بيكن هم نسبت دادند. جدايي الهيات طبيعي كه منشأ آن عقل است و الهيات مقدس كه منشأ آن وحي است. و چون بيكن اين دو را قسيم يكديگر مي داند. الهيات طبيعي ايمان آور و اعتقادزا نيست. بلكه ايمان و اعتقاد به معناي دين وحياني در قلمرو الهيات مقدس قرار دارد. اما الهيات طبيعي سرو كارش با برهان است و معتقد است كه ايمان را بايد از وحي انتظار داشته باشيم نه از عقل. وفلسفه را باید از عقل انتظار داشته باشیم نه وحی. مقام و منزلت وحی از عقل برتر است برای این که ایمان منشأ الهی و آسمانی دارد و مبتنی بر کتاب مقدس است اما وحی مستقل و مبتنی بر استقلال و برهان است.
تأثیر بیکن بر فلسفه های بعدی
برخی تأثیر بیکن را در فلسفه های بعدی بسیارمهم می دانند مخصوصاً در پراگماتیسم عمل گرایی و ماتریالیسم یا ماده گرایی. فرانسیس بیکن در عمل بیشتر توجه داشت می گفت در مسائل نظری چیزی عاید ما نمی شود. بیشتر به فلسفه ی طبیعی توجه داشت . اصل همان فلسفه ی طبیعی است. شناخت عالم طبیعت از طریق حس و عقل است. جای گاهی برای وحی در فلسفه ی طبیعی وجود ندارد.
دکارت
بعد از فرانسیس بیکن نوبت به دکارت می رسد بیکن در فلسفه ی غرب و تفکر حاکم بر غرب از نظر مقام و منزلت به دکارت نمی رسد. دکارت به عنوان پدر فلسفه ی غرب شهرت دارد. بسیاری از متفکران معتقدند که بنیاد تفکر فلسفی مبتنی براندیشه ی دکارت است. کتا بهای مهم او عبارتند از : 1- گفتار در روش به کار بردن عقل 2- تأملات در فلسفه اولی 3- اصول فلسفه
یکی از گفته هایش شک روشی و شک دستوری است و گفت فرض را بر این می گذارم که همه آنچه به من آموخته اند فریبی بیش نبوده است. و اکنون خودم می خواهم از نو به حقیقت برسم. باید مبنایی پیدا کنم که بتوانم روی آن بایستم و اندیشه ام را بنیان گذاری کنم آن نقطه ی محکم و لا یتزلزل خودم می باشم . اگر در همه چیز شک کنم در این که شک می کنم دیگر نمی توانم شک کنم . برای این که کسی باید باشد تا شک کند.می اندیشم پس هستم. مبنای فلسفه ی دکارت به معنای خاص و مبنای فلسفه و مبنای فلسفه غرب به معنای عام است.
روش دکارت در فلسفه
دکارت به دنبال فرانسیس بیکن معتقد بود که منطق ارسطویی و منطق مشایی روشی برای کشف حقیقت نیست بلکه برای توضیح و شرح آن چه شناخته شده مفید است نه برای آن چه ناشناخته بوده است (مجهولات). بنابراین به نظر دکارت برای کشف حقایق علمی جدید به روش دیگری نیاز است که غیر از روش ارسطوئیان است. به وسیله ی این روش جدید میتوانیم اسرار ناشناخته ی طبیعت را بشناسیم و به شناخت و آگاهی جدیدی دست پیدا کنیم . در نتیجه معتقد بود که منطق ارسطوئیان بیشتر جنبه ی تعلیمی دارد نه جنبه ی به دست آوردن اطلاعات جدید. در برابر این دکارت گفت منطقی که من پیشنهاد می کنم راه درست به کار بردن عقل برای کشف حقایق یا اسراری است که برای ما ناشناخته است. و عقل ما را برای به دست آوردن حقایق تازه ی علمی و جدید هدایت می کند. با این همه دکارت در نظر نداشت آن چه فیلسوفان گذشته گفته اند را به کلی نفی کند ، یا همه حرف گذشتگان را خطا بپندارد. بلکه در پی این بود که آن چه دیگران قبل از ما به صدق و یقینی بودن آن اعتقاد داشتند را حجت ندانیم. باور و به یقین رسیدن آن ها برای ما حجت نیست بلكه ما بايد با روش درست و منطقي مجدداً همه ي گفته هاي آنان را مورد بررسي قرار دهيم. هدف دكارت به دست آوردن حقيقت و يقين فلسفي صرفاً به وسيله ي عقل بوده است نه بر اساس اعتماد و حجت ديگران. در اين جاست كه در ابتداي كتاب گفتار مي گويد: عقل در ميان همه به طور يكسان تقسيم شده است. استقلال عقل را مطرح مي كند مي گويد: شما از يك نفر بپرس عقل من بيشتر است يا تو؟ حتماً مي گويد من.
هدف دكارت يافتن حقيقت بر مبناي عقل است. مي گويد: هنر، روش به كار بردن عقل است. اين كه ما چگونه عقل را به كار ببريم. روش قياسي مشائيان به كار بردن عقل نبوده است. در كتاب قواعد ذهن مي گويد: مقصود من از روش رعايت قوانين مشخص و ساده اي است كه اگر كسي آن را دقيق مد نظر قرار دهد هرگز امر خطا را حقيقي فرض نخواهد كرد ومجاهدت ذهني خود را بر سر آمال و آرزوها نخواهد گذاشت. مگر اين كه به تدريج به معارف و علم خودش بيفزايد و به ملاك و معيار حقيقي و واقعي تمام آن چه مي تواند در محدوده ي قواي او قرار گيرد دست يابد. او مي گويد قوانين من در صورتي فايده دارد كه ديگران درست به كار ببندند. او چهار قاعده را بيان مي كند.
قاعده ي اول: قاعده ي بداهت. يعني هيچ چيز را به عنوان حقيقت نمي پذيرد مگر آن كه به طور بديهي حقيقي بداند . يعني از شتاب زدگي و پيش داوري بايد بپرهيزد زيرا عجله ذهن را در صدور حكم به اشتباه مي اندازد. اگر ذهن را با اين معيار هدايت كنند،امور ترديد پذير و شك آميز در ذهن جاي ندارد. براي حقيقت معيار ديگري را بيان كرده است و آن تمايز است. مي گويد: من چيزي را روشن و واضح مي نمايم كه براي ذهن و فكر آگاه ظاهر و حاضر باشد . به گونه اي كه بدون واسطه و به معناي شهود حسي باشد.
قاعده ي دوم: تمايز است . متمايز يعني چيزي چنان دقيق است و از اشياء ديگر متفاوت است فقط بيان گر همان چيزي است كه آشكارا بر بيننده ظاهر مي شود . به عبارت ديگر دكارت مي گويد: يك انديشه چنان نيرومند و قوي باشد كه نتوانيم از آگاهي به آن اجتناب كنيم.
قاعده ي سوم: تحليل يا تجزيه. هر يك از مشكلاتي كه مورد بررسي قرارقرار مي گيرد بايد آن ها را به اجزا تقسيم كند يعني تحليل كند. آن وقت راحت تر مي توان به ان ها علم و آگاهي پيدا كنيم .
قاعده ي چهارم: تركيب . براي آن كه افكار خود را از روي نظم و ترتيب رهبري كنيم بايد با چيزهايي كه علم به آن ها آسان تر است آغاز كنيم . اين پايان مرحله ي تحليل است . پايان مرحله ي تحليل را آغا ز مرحله ي تركيب قرار مي دهد . كم كم به معرفت پيچيده ترين امور مي رسيم . حتي اگر در چيز هايي بين شان طبعاً تقدم و تأخر وجود ندارد ، خودمان ترتيب و تقدم فرض مي كنيم . آنها را تجزيه مي كنيم تا به مرحله ي آسان برسيم.
دكارت معتقد است قواعدی که بیان کرده است شامل منطق جدیدی است که جای نظریه قیاسی ارسطو و ارسطوئیان را می گیرد.
چرا دکارت روش خود را روش جدید می نامد ؟
|