مقالات و مطالب علمی و فلسفی

فاطمه صادقی

آيا «فلسفه‌ اسلامي‌» امكان‌پذير است‌؟

مقصود از فلسفه‌ اسلامي‌
28-1- در پاسخ‌ به‌ سؤال‌ فوق‌، پاسخ‌ هانري‌ كربن‌ را مرور مي‌كنيم‌: «بي‌ آنكه‌ بخواهيم‌ درباره‌ي‌ اعتقادات‌ يا «باور مكتبي‌» (1) به‌ پيش‌ داوري‌ بپردازيم‌ كه‌ در صفت‌ «اسلامي‌» برخي‌ از فيلسوفان‌ ترديد مي‌كند، ما از «فلسفه‌ي‌ اسلامي‌» به‌ عنوان‌ فلسفه‌اي‌ سخن‌ خواهيم‌ گفت‌ كه‌ تكوين‌ و صورتهاي‌ متنوع‌ آن‌، به‌ طور اساسي‌، با امر ديني‌ و معنوي‌ اسلام‌ پيوند يافته‌ و مؤيد اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ اسلام‌، چنان‌ كه‌ به‌ نادرست‌ گفته‌اند، بيان‌ دقيق‌ و اساسي‌ خود را در فقه‌ پيدا نمي‌كند.
مفهوم‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ را نمي‌توان‌ به‌ طرحي‌ سنتي‌ كه‌ مدتها در درسنامه‌هاي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ مرسوم‌ بود، محدود كرد كه‌ فقط‌ به‌ ذكر چند نام‌ مشهور بسنده‌ مي‌كرد، يعني‌ كساني‌ كه‌ آثار آنان‌ از طريق‌ ترجمه‌هاي‌ لاتيني‌ در فلسفه‌ي‌ مدرسي‌ سده‌هاي‌ ميانه‌ شناخته‌ شده‌ بود. درست‌ است‌ كه‌ ترجمه‌هاي‌ برخي‌ از آثار عربي‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ در طُليطله‌ (2) و صقليه‌ (3) دوره‌ي‌ فرهنگي‌ پر اهميتي‌ بود، اما اين‌ امر، به‌ طور اساسي‌، براي‌ القاي‌ تصوري‌ از جهت‌گيري‌ عمومي‌ كه‌ بتواند درك‌ معنا و بسط‌ تأمل‌ فلسفي‌ در اسلام‌ را ممكن‌ سازد، بسنده‌ نيست‌. به‌ طور اساسي‌، نادرست‌ است‌ كه‌ تأمل‌ فلسفي‌ در اسلام‌، با مرگ‌ ابن‌رشد به‌ پايان‌ مي‌رسد. آثار فيلسوف‌ قرطبه‌ كه‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ ترجمه‌ شده‌ بود، در مغرب‌ زمين‌، به‌ مكتب‌ ابن‌رشد (4) تبديل‌ شد و آنچه‌ را كه‌ مكتب‌ ابن‌سينايي‌ لاتيني‌ (5) ناميده‌ شده‌، ناپديد ساخت‌. در مشرق‌ زمين‌، به‌ ويژه‌ در ايران‌، مكتب‌ ابن‌رشد ناشناخته‌ ماند و نقادي‌ غزالي‌ از فلسفه‌ هرگز همچون‌ امري‌ به‌ نظر نيامد كه‌ پايان‌ بخش‌ سنتي‌ بوده‌ است‌ كه‌ با ابن‌سينا شروع‌ شد. 

يك‌ نكته‌ بسيار مهم‌!
28-2- معنا و تداوم‌ تأمل‌ فلسفي‌ در اسلام‌ در صورتي‌ به‌ درستي‌ فهميده‌ خواهد شد كه‌ نخواهيم‌ به‌ هر قيمتي‌ در آن‌، امري‌ معادل‌ آن‌ چيزي‌ بيابيم‌ كه‌ در مغرب‌ زمين‌ از سده‌ها پيش‌ به‌ معناي‌ دقيق‌ كلمه‌ «فلسفه‌» خوانده‌ مي‌شود. حتي‌ اصطلاحات‌ «فلسفه‌» و «فيلسوف‌» كه‌ از واژه‌هاي‌ يوناني‌ به‌ عربي‌ انتقال‌ يافته‌ و به‌ فيلسوفان‌ مشائي‌ و اشراقي‌ نخستين‌ سده‌هاي‌ اسلام‌ اطلاق‌ مي‌شود، به‌ طور دقيق‌، با مفاهيم‌ غربي‌ «فلسفه‌» و «فيلسوف‌» معادل‌ نيست‌. در مغرب‌ زمين‌، تمايز اساسي‌ ميان‌ «فلسفه‌» و «الهيات‌» به‌ دوره‌ي‌ مدرسي‌ سده‌هاي‌ ميانه‌ باز مي‌گردد. اين‌ تمايز، مبتني‌ بر «عرفي‌ شدني‌» بود كه‌ در اسلام‌ تصوري‌ از آن‌ وجود ندارد و نخستين‌ دليل‌، آن‌ بود كه‌ در اسلام‌ پديدار كليسا با الزامات‌ و نتايج‌ آن‌ تصوري‌ از آن‌ وجود نداشته‌ است‌.
كه‌ اصطلاح‌ حكمت‌ ، معادل‌ واژه‌ي‌ يوناني‌ Sophia است‌؛ اصطلاح‌ حكمت‌ الهيه‌ از نظر لغوي‌ با واژه‌ي‌ يوناني‌ Theosophia برابر است‌. برحسب‌ معمول‌ در برابر اصطلاح‌ متافيزيك‌، علمي‌ قرار داده‌ شده‌ است‌ كه‌ از الهيات‌ بحث‌ مي‌كند. اصطلاح‌ علم‌ الهي‌ را نه‌ مي‌توان‌ و نه‌ بايد به‌ اصطلاح‌ Thةodicةe ترجمه‌ كرد. تصوري‌ كه‌ تاريخ‌نويسان‌ اسلامي‌از شهرستاني‌ در سده‌ي‌ ششم‌ ق‌/ دوازدهم‌ م‌ تا قطب‌الدين‌ اشكوري‌ در سده‌ي‌ يازدهم‌ ق‌/ هفدهم‌ م‌) از فرزانگان‌ يوناني‌ داشته‌اند، اين‌ بود كه‌ حكمت‌ آنان‌ نيز از « مشكات‌ نبوت‌ » ناشي‌ شده‌ است‌.
به‌ همين‌ دليل‌، اگر به‌ انتقال‌ مشكل‌ رابطه‌ي‌ ميان‌ فلسفه‌ و ديانت‌، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ به‌ طور سنتي‌ در مغرب‌ زمين‌ طرح‌ شده‌، به‌ اسلام‌ بسنده‌ كنيم‌، مشكل‌ به‌ درستي‌ طرح‌ نخواهد شد، زيرا تنها بخشي‌ از وضعيت‌ بر ما روشن‌ خواهد شد. بديهي‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ در اسلام‌ در وضعيتي‌ مشكل‌ قرار داشته‌ است‌؛ با اين‌ حال‌ مشكلات‌، همانهايي‌ نبوده‌ كه‌ مسيحيت‌ با آنها روبه‌رو بوده‌ است‌. تحقيق‌ فلسفي‌ در اسلام‌، در آنجايي‌ در محيط‌ مناسب‌ بود كه‌ درباره‌ي‌ امر بنيادين‌ نبوت‌ و وحي‌ نبوي‌ همراه‌ با مشكلات‌ و وضعيت‌ تأويلي‌ به‌ تأمل‌ مي‌پرداختند كه‌ اين‌ امر بنيادين‌ متضمن‌ آن‌ بود. بدينسان‌، فلسفه‌، صورت‌ « حكمت‌ نبوي‌ » به‌ خود مي‌گيرد و به‌ همين‌ دليل‌، ما حكمت‌ نبوي‌ شيعي‌ را در دو صورت‌ اصلي‌ امامي‌ اثني‌ عشري‌ و اسماعيلي‌ در صدر قرار مي‌دهيم‌». 


پانوشتها
1- orthodoxie
2- Todةde (Toledo)
3- Sicile
4- Averroفsme
5- Avicennisme latin

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: دوشنبه 08 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)


انتقال‌ فلسفه‌ي‌ يوناني‌ به‌ عالم‌ اسلامي‌

دو نيرويي‌ كه‌ فكر يوناني‌ را به‌ شرق‌ كشاند
23-1- مسئله‌ انتقال‌ فلسفه‌ و علم‌ يوناني‌ به‌ جهان‌ اسلامي‌ عرصه‌ي‌ بسيار گسترده‌ و عظيمي‌ را در بر مي‌گيرد: آخرين‌ سده‌هاي‌ عالَم‌ هلنيستي‌، امپراطوري‌ ساساني‌ و كليساي‌ مسيحي‌ ويژه‌ آن‌، و دوره‌ي‌ اسلامي‌. براي‌ فهم‌ مسئله‌ي‌ انتقال‌، نمي‌توانيم‌ از مراجعه‌ به‌ اين‌ دو فرهنگ‌ نخستين‌ كه‌ ستون‌ فقرات‌ و جولان‌گاه‌ اين‌ ظهور و توسعه‌ي‌ تاريخي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند اجتناب‌ كنيم‌. ما با نيروهاي‌ بنياديني‌ سروكار خواهيم‌ داشت‌ كه‌ دگرگونيها و تحوّلات‌ را در هر دوره‌ به‌ بار آورده‌ و راه‌ را براي‌ انتقال‌ عملي‌ گشوده‌اند.

موضوع‌ انتقال‌ به‌ شمار كثيري‌ از حوزه‌هاي‌ مختلف‌ علمي‌ و دانشگاهي‌ مربوط‌ است‌: فلسفه‌، تاريخ‌ فلسفه‌، تاريخ‌ علم‌، ادبيات‌ باستاني‌ (يوناني‌)، تاريخ‌ كليساي‌ مسيحي‌، هم‌ غربي‌ و هم‌ شرقي‌، مطالعات‌ ايراني‌ و سرياني‌ و عربي‌ - و اين‌ فهرست‌ مي‌تواند ادامه‌ يابد. فرهنگ‌ سنّتي‌ كه‌ ما يوناني‌ مآبيِ متأخر مي‌ناميم‌ تركيبي‌ از عناصر بسيار، به‌ ويژه‌ عناصر متناقض‌، بود و براي‌ آنكه‌ انتقال‌ آن‌ را بفهميم‌ در آغاز بايد آن‌ را بشناسيم‌. درك‌ و فهم‌ چنين‌ دوره‌ي‌ پيچيده‌اي‌ مستلزم‌ همكاري‌ و تشريك‌ مساعي‌ انواع‌ و اصناف‌ متخصّصان‌ نظير دانشمندان‌ ادبيات‌ باستان‌ (يوناني‌)، دانشمندان‌ ادبيات‌ عربي‌، مورّخان‌ كليسايي‌ و محقّقان‌ و پژوهشگران‌ آيين‌ گنوستيك‌ (مذهب‌ غنوصي‌ يا عرفان‌گرايي‌) و جز اينهاست‌. اين‌ امر تكليفي‌ است‌ كه‌ تنها از طريق‌ كار مشترك‌ مي‌توان‌ به‌ عهده‌ گرفت‌.

فضلا و محقّقان‌ از حوزه‌هاي‌ مختلف‌ به‌ هر يك‌ از ديگر پژوهشهاي‌ علمي‌ بذل‌ توجه‌ كرده‌اند. مقاله‌ي‌ ام‌.تارديو (M. Tardieu) (1986)، مورّخ‌ آيين‌ گنوستيك‌، توسط‌ آي‌.هادُت‌ (I. Hadot) (303-275:1990)، دانشمند ادبيات‌ باستاني‌، به‌ تفصيل‌ ادامه‌ يافت‌. پس‌ از يك‌ قرن‌ و نيم‌ تحقيق‌ و مطالعه‌ و بررسي‌ در قلمروهاي‌ گوناگون‌، بسياري‌ از موضوعات‌ مبهم‌ به‌ علّت‌ كميابي‌ منابع‌ هنوز در تاريكي‌ است‌؛ مثلاً ما هنوز درباره‌ي‌ اينكه‌ آخرين‌ فلاسفه‌ي‌ نوافلاطوني‌ آتني‌، كه‌ بعد از فرمانِ 529 ميلادي‌ ژوستي‌نين‌ (Justinian) (كه‌ به‌ سبب‌ آن‌ آكادمي‌ آتن‌ بسته‌ و دارايي‌ آن‌ توقيف‌ و مصادره‌ شد)، در كجاها مي‌زيستند اختلاف‌ نظر داريم‌. تصور اينكه‌ فلاسفه‌ در چنان‌ وضع‌ و حالي‌ چگونه‌ مي‌توانستند كار كنند، دشوار است‌.

فكر علمي‌ و فلسفي‌ يوناني‌ به‌ سوي‌ شرق‌ كشانده‌ شد، و نظريه‌ي‌ انتقال‌ آن‌ از اسكندريه‌ به‌ بغداد كه‌ نويسندگان‌ اسلاميِ سده‌هاي‌ ميانه‌ بدان‌ معتقد بودند كاملاً موجّه‌ است‌. اما نظريه‌ي‌ آنان‌ را به‌ طور كلّي‌ مي‌توان‌ پذيرفت‌ و نه‌ در جزئيات‌، زيرا شمار بسياري‌ از اظهارات‌ آنان‌ مبتني‌ بر مسموعاتي‌ بود كه‌ به‌ شكل‌ نقل‌ و روايت‌ شفاهي‌ از نسطوريان‌ و يعقوبيان‌ به‌ ايشان‌ منتقل‌ شده‌ بود. خبر و روايت‌ شفاهي‌ معمولاً داراي‌ نظم‌ و ترتيب‌ تاريخي‌ نيست‌ و همين‌ امر كه‌ آگاهيها به‌ روشي‌ غير از نظم‌ و ترتيب‌ تاريخي‌ مبادله‌ شده‌ است‌ دالّ بر وجود سنّتي‌ شفاهي‌ است‌ كه‌ اي‌.جي‌.برون‌ (E.G.Browne) (14:1921) به‌ آن‌ به‌ عنوان‌ « سنّتي‌ زنده‌ » اشاره‌ مي‌كند. به‌ نظر من‌ حركت‌ فكر يوناني‌ به‌ سوي‌ شرق‌ مبتني‌ بر دو نيروي‌ اساسي‌ است‌: مسيحي‌ شدن‌ امپراطوري‌ روم‌ ، و جهاني‌شدن‌ امپراطوري‌ ساساني‌ .

مسيحي‌شدن‌ امپراطوري‌ روم‌
23-2- پرسشي‌ كه‌ مي‌توان‌ مطرح‌ كرد اين‌ است‌: منظور ما از مسيحي‌شدن‌ امپراطوري‌ روم‌ چيست‌؟ عالَم‌ يوناني‌ مآب‌ باگام‌ و آهنگي‌ بسيار آهسته‌ مسيحي‌ شده‌ بود، و اين‌ رويداد بيش‌ از دويست‌ سال‌ طول‌ كشيد. امپراطور كنستانتين‌ در 313 رسماً آزادي‌ در مذهب‌ را به‌ دين‌ مسيحي‌ عطا كرد و در 325 نخستين‌ شوراي‌ عمومي‌ را در شهر نيقيه‌ (1) فرا خواند. اين‌ امر به‌ منظور فراهم‌ ساختنِ انضباط‌ در عقيده‌ و آموزه‌ي‌ مسيحيِ مورد نزاع‌ و گفتگو بود؛ آن‌ در واقع‌ نخستين‌ كوشش‌ براي‌ شرعي‌ كردن‌ و مقدّس‌ شمردن‌ كليساي‌ مسيحي‌ بود، و بسياري‌ شوراهاي‌ ديگر براي‌ يكي‌ ساختنِ و آموزه‌ي‌ يكسان‌ و متحدالشكل‌ از آن‌ پيروي‌ كردند. فشار و مضيقه‌ هميشه‌ از سوي‌ دولت‌ وارد مي‌شد. به‌ هر حال‌، مسيحيّت‌ تا ربع‌ آخرِ قرن‌ چهارم‌ يعني‌ تا پيش‌ از فرمان‌ امپراتورگراتيان‌ ، به‌ عنوان‌ يك‌ دين‌ دولتي‌ اعلام‌ نشده‌ بود. انتقال‌ فرهنگ‌ شرك‌ (اعتقاد به‌ ارباب‌ انواع‌ و تعدّد خدايان‌) به‌ فرهنگ‌ مسيحي‌ در قرن‌ ششم‌ ادامه‌ داشت‌ و با فرمان‌ ژوستي‌ نين‌ در 529 كمابيش‌ پايان‌ پذيرفت‌.
اين‌ دگرگوني‌، هر چند تدريجي‌، تغييري‌ كيفي‌ بود، تحوّلي‌ كه‌ مي‌خواهم‌ آن‌ را «تحوّل‌ معرفتي‌» به‌ معناي‌ تغييري‌ كه‌ در شعور و آگاهي‌ عمومي‌ رخ‌ مي‌نمايد بنامم‌، و در قلب‌ جهان‌بيني‌ غربي‌ راه‌ يافت‌. اين‌ دگرگونيِ بنيادي‌ تفسير طولي‌ و تاريخيِ زمان‌ را پديد آورد و جانشين‌ نظريه‌ي‌ دوره‌اي‌ كه‌ در مدت‌ دوران‌ يوناني‌ مستولي‌ و حكمفرما بود گرديد. و نمي‌توانم‌ اين‌ مطلب‌ را در اينجا كاملاً شرح‌ و توضيح‌ دهم‌ ليكن‌ مي‌توانم‌ خاطرنشان‌ كنم‌ كه‌ فيلوپونوس‌ در طبيعيات‌ يا علم‌ فيزيك‌ خود (456، 17 به‌ بعد) نظريه‌ي‌ دوره‌اي‌ را ردّ مي‌كند و نظريه‌ي‌ طوليِ زمان‌ را مي‌پذيرد. اين‌ دگرگوني‌ را مورّخان‌ افكار، كه‌ بر «تحوّل‌ معرفتي‌» كه‌ در قرن‌ هفدهم‌ با ظهور علم‌ جديد رخ‌ نموده‌ است‌ تأكيد مي‌ورزند، دست‌ كم‌ گرفته‌ و ناچيز شمرده‌اند.

آنچه‌ عملاً در دگرگوني‌ از عالَم‌ يوناني‌ به‌ عالَم‌ مسيحي‌ رخ‌ داده‌ بود اين‌ بود كه‌ همه‌ي‌ تفسيرهاي‌ مشكوك‌ الاصل‌ از متون‌، ممنوع‌ تحريم‌شده‌ بودند، و اين‌ نهي‌ و تحريم‌ محدود به‌ كتابهاي‌ مقدّس‌ نبود؛ همچنين‌ به‌ متون‌ گنوستيك‌ (عرفان‌گرايي‌) نيز گسترش‌ يافت‌؛ و شارحان‌ نوافلاطونيِ محاورات‌ افلاطون‌ از اين‌ منع‌ و تحريم‌ گريزي‌ نداشتند. اين‌ در واقع‌ تحريمي‌ درباره‌ي‌ رموز و اساطير به‌ جاي‌ قبول‌ عقايد رسمي‌ بود. اين‌ وضع‌ و حال‌ امور، سرانجام‌ به‌ جدايي‌ بين‌ تخيّل‌ خلاّق‌ و فكر عقلاني‌اي‌ كه‌ توسط‌ نوافلاطونيان‌ بسط‌ يافته‌ بود منجر شد، كه‌ منظور من‌ از تحوّل‌ معرفتي‌ همين‌ است‌. امپراطوراني‌ كه‌ آرزوي‌ برقراري‌ قانون‌ و نظم‌ داشتند چه‌ كاري‌ غير از حمله‌ به‌ بي‌نظمي‌ مي‌توانستند بكنند؟ بي‌نظمي‌، كه‌ ظهور مسيحيت‌ پديد آمده‌ بود، براي‌ اقتدار دولت‌ پذيرفتني‌ نبود.

كنستانتين‌ (2) دور از انگيزه‌هاي‌ سياسي‌ تابعيت‌ مسيحي‌ را برگزيد، ليكن‌ مشكل‌ واقعي‌ اين‌ بود كه‌ مسيحيت‌، چنان‌ كه‌ اي‌.آر.هايس‌ (35:1930) اظهار نظر مي‌كند، « به‌ يك‌ معني‌ يهوديت‌ اصلاح‌ شده‌ » بود. مسيحيت‌ وقتي‌ از قانون‌ يهودي‌ جدا و مستقل‌ شد هيچ‌ اقتدار و مرجعيت‌ حقوقي‌ و قانوني‌ براي‌ بحث‌ درباره‌ي‌ مقررات‌ و دستورها، چنان‌ كه‌ در مورد يهوديت‌ و اسلام‌ كه‌ به‌ ترتيب‌ هلاخا و شريعت‌ دارند، نداشت‌. مسيحيت‌ ادعا داشت‌ كه‌ ريشه‌ و مبدأ يهودي‌ دارد، به‌ طوري‌ كه‌ براي‌ « نجات‌ يهوديان‌ » (يوحنا، 22:4) آمده‌ است‌. خود اين‌ حقيقت‌ نعمتي‌ ناشناخته‌ براي‌ توسعه‌ي‌ آينده‌ي‌ دنياي‌ غربي‌ بود، ليكن‌ يقيناً در مدت‌ چهار قرن‌ اولِ مسيحيت‌ اين‌ چنين‌ ظاهر نشد. امپراطوران‌ كه‌ از زمان‌ كيش‌ و آيين‌ جديد، كه‌ مبناي‌ حقوقي‌ و قانوني‌ نداشت‌، با مشكلات‌ بزرگي‌ مواجه‌ بودند، به‌ تعداد زيادي‌ از تفسيرهاي‌ آزاد كشانده‌ شدند. اين‌ مسائل‌ و مشكلات‌ فقط‌ مربوط‌ به‌ گنوستيكها (عرفان‌ گرايان‌) نبود، بلكه‌ در درون‌ خود كليسا هم‌ وجود داشت‌. هرج‌ و مرج‌ و نزاع‌ و كشمكش‌ بين‌ شمار زيادي‌ از فرقه‌ها مانند مونوفيزيتها (واحد گرايان‌) ، ديوفيزيتها (دوگانه‌گرايان‌) ، تري‌تئيستها (سه‌ گانه‌گرايان‌) و بسياري‌ ديگر جاري‌ بود. در اسكندريه‌ پيروان‌ سه‌ اسقف‌ بزرگ‌ و مخالف‌ با هم‌ در زمان‌ واحدي‌ با يكديگر مي‌جنگيدند. بخش‌ غربيِ امپراطوري‌ از آنچه‌ با عنوان‌ ارتداد و بدعت‌گذاري‌ به‌ آن‌ اشاره‌ مي‌شود رها نبود. اكثر اسقفان‌ در اسپانياي‌ قرن‌ چهارم‌ پيرو عقايد پريسكيليان‌ (3) بودند و بر تفسير رمزي‌ تثليث‌ تأكيد مي‌كردند.

براي‌ حلّ اين‌ تفاوت‌ كلي‌ و اختلاف‌ تفسيرهاي‌ عقيدتي‌ و آموزه‌اي‌، انجيل‌ در قرن‌ چهارم‌ ميلادي‌ توسط‌ جِرُم‌ از يوناني‌ به‌ لاتين‌ ترجمه‌ شد، و قانون‌ رومي‌ توسط‌ دولت‌ به‌ منظور آنكه‌ جانشين‌ فقدان‌ قدرت‌ قانوني‌ و حقوقي‌ مسيحي‌ شود تحميل‌ گرديد. بدينسان‌، لاتين‌ جانشين‌ زبان‌ يوناني‌ كه‌ در آغاز مسيحيت‌ نماينده‌ و عرضه‌ كننده‌ي‌ آن‌ بود، شد. چنان‌ كه‌ استين‌ (411:1949) و كامرُن‌ (663:1967) خاطرنشان‌ مي‌كنند، فرمان‌ 529 ميلادي‌ ژوستي‌ نين‌ تحصيل‌ و مطالعه‌ي‌ قانون‌ را به‌ سه‌ مركز - رُم‌، قسطنطنيه‌ (استانبول‌) و بيروت‌- منحصر ساخت‌ و آن‌ را از قيصريه‌، آتن‌ و اسكندريه‌ محروم‌ و ممنوع‌ كرد. اين‌ دو شهر اخير مهم‌ترين‌ مراكز براي‌ سخنوري‌ (خطابه‌ يا علم‌ بلاغت‌) بودند. اگر قانون‌ رومي‌ بر شكاف‌ ناشي‌ از فقدان‌ قانوني‌ بودنِ مسيحي‌ پل‌ مي‌زد، همچنين‌ بايد جانشين‌ سخنوري‌ يوناني‌، كه‌ در فرهنگ‌ مشركانه‌ي‌ يوناني‌ نقش‌ قانون‌ را ايفا مي‌كرد، مي‌گرديد. در واقع‌ به‌ وسيله‌ي‌ سخنوري‌ بود كه‌ مردم‌ در فرهنگ‌ يوناني‌ براي‌ وكالت‌ در دادگاه‌ پرورش‌ مي‌يافتند. سخنوري‌ يوناني‌ به‌ عنوان‌ رشته‌اي‌ قانوني‌ نخستين‌ ضربه‌ و صدمه‌ي‌ خود را در پايان‌ قرن‌ چهارم‌ ميلادي‌ دريافت‌ كرد و با افول‌ و سقوط‌ تدريجي‌ سخنوري‌ يوناني‌ قانوني‌ بودن‌ دنياي‌ يوناني‌ متزلزل‌ شد. از آنجا كه‌ قانون‌ است‌ كه‌ جامعه‌ را به‌ هم‌ مي‌پيوندد، تغييري‌ در رعايت‌ اساسي‌ قانون‌ مي‌تواند در ساختار همان‌ جامعه‌ تأثير بگذارد. اين‌ طنز تاريخ‌ است‌، زيرا همان‌ قانون‌ رومي‌ كه‌ اكنون‌ در عالم‌ مسيحي‌ اعلام‌ و ترويج‌ شده‌ بود مسيحيت‌ را به‌ مثابه‌ جُرم‌ و جنايتي‌ كه‌ سزاوار مرگ‌ در تحت‌ حكومت‌ امپراطور تراژان‌ (4) ، است‌ قلمداد مي‌كرد (لاكتانتيوس‌، مبادي‌، 12 و 5011).
سرنوشت‌ فلاسفه‌ و نيز آثارشان‌ تابع‌ سرنوشت‌ سخنوري‌ و علم‌ بلاغت‌ بود. حتي‌ پيش‌ از بسته‌شدن‌ آكادمي‌ آتن‌، آشفتگيهايي‌ از دور برافق‌ عقلاني‌ اسكندريه‌ نمودار شده‌ بود. در 391 ميلادي‌ فرماني‌ از سوي‌ تئودُسيوس‌ اول‌ صادر شد كه‌ قربانيهاي‌ مشركانه‌ را ممنوع‌ مي‌كرد. گروههاي‌ راهبان‌ و صومعه‌نشينان‌ بر معبدهاي‌ مشركان‌ در اسكندريه‌ حمله‌ نمودند و آنها را ويران‌ كردند. بسياري‌ از فضلاي‌ مشرك‌، اسكندريه‌ را ترك‌ كردند؛ در ميان‌ آنان‌ اُلمپيوس‌، فيلسوف‌ و كاهن‌ خداي‌ سراپيس‌ ، و هلاديوس‌ و آمونيوس‌ ، هر دو دستور زبان‌ دان‌ و كاهن‌، اولي‌ كاهن‌ زئوس‌ و دومي‌ كاهن‌ خداي‌ ميمون‌ بودند. حقوق‌ و مواجب‌ بسياري‌ واگرفته‌ شد و به‌ بعضي‌ اجازه‌ي‌ تعليم‌ داده‌ نشد. يك‌ حادثه‌ي‌ غم‌انگيز مرگ‌ هيپاتيا ، فيلسوف‌ مشرك‌، بود، كه‌ گروهي‌ از كاهنان‌ در 415 او را بدون‌ دادرسي‌ مجازات‌ كردند. در ربع‌ آخر قرن‌ پنجم‌ ميلادي‌، آمونيوس‌ (متوفي‌ حوالي‌ 517) بر رأس‌ حوزه‌ي‌ نوافلاطوني‌ اسكندريه‌ بود، ليكن‌ فشار زيادي‌ از سوي‌ مراجع‌ مسيحي‌ نسبت‌ به‌ تعليمات‌ فلسفي‌ مشركانه‌اش‌ بر او اِعمال‌ شد. در واقع‌ وي‌ از جانب‌ دو تن‌ از فضلاي‌ مسيحي‌، زكرياس‌ اسكولاستيكوس‌ و آئيناس‌ اهل‌ گازا ، به‌ علّت‌ اعتقادش‌ به‌ ازليت‌ جهان‌ مورد تعرض‌ و حمله‌ قرار گرفت‌.

حوزه‌ي‌ اسكندريه‌ دگرگونيها و تطوّرات‌ بسيار زيادي‌ را تحمّل‌ كرد. مطابق‌ يك‌ پاپيروس‌ از قرن‌ پنجم‌ ميلادي‌، انجمني‌ مسيحي‌ موسوم‌ به‌ فيلوپونويي‌ وجود داشت‌ كه‌ كار عمده‌اش‌ سازماندهي‌ جنگها برضدّ معلّمان‌ و محصّلان‌ مشرك‌ و حمله‌ عليه‌ معابد مشركان‌ بود. سِوِروس‌ ، اسقف‌ بزرگ‌ آنتيوخ‌ ، عضو اين‌ انجمن‌ بود. اين‌ امر اثبات‌ مي‌كند كه‌ جوّ فرهنگي‌ بي‌نهايت‌ به‌ هيجان‌ آمده‌ بود. تحت‌ اين‌ اوضاع‌ و احوال‌، براي‌ مردي‌ مانند آمونيوس‌ عادي‌ و معمولي‌ است‌ كه‌ به‌ امضاي‌ موافقتنامه‌اي‌ با آتاناسيوس‌ دوم‌ در دهه‌ي‌ 490 مجبور باشد. اين‌ واقعه‌ را داماسكيوس‌ (متوفّي‌ حوالي‌ 538) گزارش‌ كرده‌ است‌ (زندگي‌ ايزيدُري‌، فقره‌ي‌ 316:251، نشر زينتزن‌) كسي‌ كه‌ تا اندازه‌اي‌ نسبت‌ به‌ آمونيوس‌ تند و خشن‌ است‌ و او را به‌ انگيزه‌هاي‌ مالي‌ متّهم‌ مي‌كند. نتيجه‌ي‌ اين‌ معامله‌ بي‌ترديد مالي‌ بود، زيرا در غير اين‌ صورت‌ آمونيوس‌ نمي‌توانست‌ تعليم‌ دهد چرا كه‌ حقوق‌ و مواجب‌ او به‌ مقامات‌ كشوري‌ و شهري‌ وابسته‌ بود.

با وجود اين‌، آمونيوس‌ در عوض‌ مجبور بود برخي‌ امتيازات‌ را بدهد. اين‌ امتيازات‌ چه‌ بود؟ اين‌ پرسش‌ بسيار مهم‌ است‌، زيرا تأثيرات‌ گسترده‌ و تعيين‌ كننده‌اي‌ بر آينده‌ي‌ فلسفه‌ داشت‌. آمونيوس‌ از تفسيرهاي‌ افلاطوني‌ روگردان‌ شد و بر ارسطو متمركز گشت‌، نه‌ تنها بر اُرگانون‌ (منطق‌) ارسطو بلكه‌ بر مابعدالطبيعه‌ نيز. اين‌ نشانه‌ و قرينه‌ي‌ روشني‌ است‌ كه‌ آمونيوس‌ در واقع‌ در عوضِ به‌ دست‌ آوردن‌ مال‌ در دادوستد با اسقف‌ بزرگ‌ آتاناسيوس‌ دوم‌ برخي‌ امتيازات‌ را داد. تصور اينكه‌ چگونه‌ وي‌ مي‌توانست‌ تحت‌ آن‌ اوضاع‌ و احوال‌ كار ديگري‌ غير از آن‌ بكند دشوار است‌. هيچ‌ شرحي‌ درباره‌ي‌ آثار افلاطون‌ توسط‌ آمونيوس‌ به‌ ما نرسيده‌ است‌. با اين‌ حال‌، شگفت‌آور است‌ كه‌ تحت‌ تعليم‌ پروكلوس‌ تحصيل‌ و مطالعه‌ كرده‌ و از اشتياق‌ استاد به‌ مابعدالطبيعه‌ي‌ نظري‌ تأثير نگرفته‌ است‌. اولمپيودُروس‌ (متولد حوالي‌ 495/505 ميلادي‌) گزارش‌ مي‌دهد كه‌ آمونيوس‌ درباره‌ي‌ گرگياس‌ تدريس‌ و سخنراني‌ مي‌كرد، ليكن‌ پيرامون‌ محاوراتي‌ كه‌ نوافلاطونيان‌ آن‌ قدر مشتاق‌ به‌ نوشتن‌ تفسيرهايي‌ درباره‌ي‌ مثلاً جمهوري‌ و تيمائوس‌ و پارميندس‌ بودند هيچ‌ ذكري‌ نمي‌كند.
آمونيوس‌ انتخاب‌ ديگري‌ نداشت‌ جز روگرداندن‌ از محاورات‌ افلاطوني‌، كه‌ در شرح‌ و تفسيرهاي‌ پروكلوس‌ از آنها جدل‌آميز و بحث‌انگيز بودند و با تعدد خدايان‌ مشركانه‌ يكي‌ گرفته‌ مي‌شدند. بهترين‌ كار ممكن‌ بازگشت‌ به‌ ارسطو و ارسطوي‌ نوافلاطوني‌ شده‌ بود. يك‌ جريان‌ دو جانبه‌ در تفسير آمونيوس‌ از ارسطو رخ‌ نمود. چنان‌ كه‌ وريكن‌ به‌ حقّ اشاره‌ مي‌كند «مابعدالطبيعه‌ي‌ نوافلاطوني‌ شده‌ي‌ ارسطو با يك‌ نظام‌ متناظر نوافلاطونيِ ارسطويي‌ شده‌ مواجه‌ شد». ميراث‌ آمونيوس‌ هماهنگ‌سازي‌ افلاطون‌ و ارسطو بود، ميراثي‌ كه‌ فارابي‌ (متوفي‌ 339/950) از آمونيوس‌ به‌ ارث‌ بُرد. سيمپليكيوس‌ (سمبلقيوس‌) (درباره‌ فيزيك‌ (طبيعيات‌)، 1360. 31-28) به‌ هدف‌ آمونيوس‌ به‌ عنوان‌ هماهنگ‌سازي‌ ارسطو با افلاطون‌ اشاره‌ مي‌كند. در اين‌ شكلِ آمونيويي‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ اسكندراني‌ به‌ طور كلي‌ به‌ جهان‌ اسلامي‌ و به‌ خصوص‌ به‌ فارابي‌ منتقل‌ شد.

براي‌ فهم‌ قياس‌ دو حدّيِ ] فلسفه‌ي‌ [ اسكندراني‌ بايد سؤالات‌ زير را پرسيده‌: منظور ما از (1) نوافلاطوني‌ كردن‌ مابعدالطبيعه‌ي‌ ارسطو و (2) ارسطويي‌ ساختن‌ نظام‌ نوافلاطوني‌ چيست‌؟ سؤال‌ اول‌ با مسئله‌اي‌ مابعدالطبيعي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ جهان‌شناسي‌ است‌ سروكار دارد، و سؤال‌ دوم‌ به‌ مراتبِ هستي‌شناسي‌ وجود اشاره‌ دارد. مطابق‌ نظر سيمپليكيوس‌، آمونيوس‌ به‌ خداي‌ ارسطويي‌ نه‌ تنها علّيت‌ غائي‌ بلكه‌ عليت‌ فاعلي‌ را نيز نسبت‌ مي‌دهد. محرّك‌ نامتحرّك‌ ارسطو علت‌ غائي‌ است‌، معقول‌ (نوئتون‌) است‌ كه‌ عقل‌ (نوس‌) را حركت‌ مي‌دهد بدون‌ آنكه‌ متحرك‌ باشد (ارسطو، درباره‌ي‌ مابعدالطبيعه‌، 1-30، 7-26 الف‌ 1072.7.12). در تبيين‌ ارسطو مشكلي‌ هستي‌شناختي‌ است‌. اگر محرك‌ نامتحرك‌ حركت‌ مي‌دهد، پس‌ چه‌ كسي‌ هستي‌ مي‌بخشد؟ زيرا يقيناً، اگر هيچ‌ چيزي‌ وجود ندارد، حركت‌ هم‌ نمي‌تواند موجود باشد. بودن‌ بايد مقدّم‌ بر در حركت‌ بودن‌ باشد. سيمپليكيوس‌ (درباره‌ي‌ فيزيك‌، 4-31. 1361) گزارش‌ مي‌دهد كه‌ اسكندر ] افروديسي‌ [ عليّت‌ فاعلي‌ را نسبت‌ به‌ حركت‌ آسماني‌ تصديق‌ كرده‌ است‌، اما نسبت‌ به‌ جوهر آسماني‌ انكار نموده‌ است‌ (درباره‌ي‌ فيزيك‌، 15-11. 1362). سيمپليكيوس‌ (درباره‌ي‌ فيزيك‌، 10-9. 1363) از آمونيوس‌ دفاع‌ مي‌كند با اين‌ استدلال‌ كه‌ اگر چيزي‌ حركت‌ خود را از خارج‌ دريافت‌ كند بايد وجود خود را نيز از خارج‌ دريافت‌ كند. اين‌ استدلال‌ به‌ نظر مي‌رسد برخلاف‌ رأي‌ و آموزه‌ي‌ درست‌ فهم‌ ناشده‌ي‌ ابن‌سينا درباره‌ي‌ خارجيّت‌ وجود است‌. عليّت‌ غائي‌ تنها به‌ عنوان‌ مبدأ حركت‌ (ارسطو، درباره‌ي‌ فيزيك‌، 3 الف‌ 198. 6.2) به‌ نظر مي‌رسد كه‌ از لحاظ‌ هستي‌شناسي‌ براي‌ سيمپليكيوس‌ و آمونيوس‌ و ابن‌سينا ناكافي‌ است‌. در نظر آنان‌ عليت‌ فاعلي‌ بايد همچنين‌ مبدئي‌ باشد كه‌ جوهر (اوسيا) را به‌ هستي‌ آورد (سيمپليكيوس‌، درباره‌ي‌ فيزيك‌، 8-2. 1363). ما انتقاد مشابهي‌ را از ارسطو و شارحان‌ وي‌ توسط‌ ابن‌سينا (4.24-21.23:1947) در شرح‌ خود بر كتاب‌ لامبداي‌ مابعدالطبيعه‌ي‌ ارسطو (6-23 الف‌ 1072 مي‌يابيم‌. ابن‌سينا چنين‌ استدلال‌ مي‌كند:

رسيدن‌ به‌ حقيقتِ (واقعيت‌) نخستين‌ از طريق‌ حركت‌ و از طريق‌ اين‌ امر كه‌ آن‌ مبدأ حركت‌ است‌ و نيز اينكه‌ عمل‌ كردن‌ به‌ عنوان‌ اصل‌ و مبدأ ذوات‌ نيازمند آن‌ است‌، بي‌معني‌ و نامعقول‌ است‌. اين‌ مردم‌ چيزي‌ غير از اين‌ دليل‌ ارائه‌ نداده‌اند كه‌ آن‌ محرّكي‌ است‌ كه‌ مبدأ وجود نيست‌. من‌ ] نوميدانه‌ [ فاقد صلاحيت‌ خواهم‌ بود ] اگر بپذيريم‌ [ كه‌ حركت‌ بايد وسيله‌ي‌ اثبات‌ حقيقت‌ نخستين‌ كه‌ خود مبدأ همه‌ي‌ وجود است‌ باشد. اينكه‌ آنان‌ مبدأ اول‌ را به‌ اصلي‌ براي‌ حركت‌ سپهر آسماني‌ برگردانند بالضروره‌ آن‌ را ] همچنين‌ [ مبدأ و اصلي‌ براي‌ جوهر سپهر آسماني‌ نمي‌سازد.

استدلال‌ ابن‌سينا، كه‌ مشابه‌ استدلال‌ سيمپليكيوس‌ (درباره‌ي‌ فيزيك‌، 8-2. 1363) است‌، در مركز مابعدالطبيعه‌ي‌ وي‌ قرار دارد، و هستي‌شناسي‌ او از همين‌ مسئله‌ نشئت‌ مي‌گيرد. اين‌ امر اثبات‌ مي‌كند كه‌ انتقال‌ چه‌ جرياني‌ داشته‌ و افكار چگونه‌ اقتباس‌ شده‌ و سپس‌ بسط‌ و توسعه‌ يافته‌ است‌. انتقال‌ را نمي‌توان‌ تنها از طريق‌ جغرافيا تبيين‌ كرد.

بايد اضافه‌ كرد كه‌ انديشه‌ي‌ به‌ وجود آمدن‌ از طريق‌ علّيت‌ فاعلي‌ در آمونيوس‌ ارتباطي‌ با عقيده‌ و آموزه‌ي‌ مسيحي‌ درباره‌ي‌ آفرينش‌ از عدم‌ ندارد. نوافلاطونيان‌، همانند فيلسوفان‌ همتايِ اسلامي‌شان‌، به‌ «ازليت‌» جهان‌ معتقد بودند. هماهنگي‌ علّيتهاي‌ فاعلي‌ و غائي‌ يا دروني‌ و متعالي‌ احتمالاً جزئي‌ از نظريه‌ي‌ موثق‌ و معتبري‌ بوده‌ است‌ كه‌ براي‌ حمايت‌ و حفظ‌ فلسفه‌ از خشم‌ كليسايي‌ نيز به‌ كار آمدند.

اما راجع‌ به‌ مسئله‌ي‌ ارسطويي‌ كردن‌ نظام‌ نوافلاطوني‌، تقسيم‌ سه‌ جزئي‌ وجود جاي‌ خود را به‌ سلسله‌ مراتب‌ تدريجي‌ وجود داد، كه‌ هر مرتبه‌ شامل‌ هم‌ صورت‌ و هم‌ ماده‌ است‌ (آمونيوس‌، درباره‌ي‌ مقولات‌، 4.36-18.35؛ وريكن‌ (1990 ب‌): 230). اين‌ مسئله‌ همچنين‌ به‌ اين‌ صورت‌ بود كه‌ منطق‌ - وجودشناسي‌ ارسطويي‌ به‌ عالَم‌ اسلامي‌ منتقل‌ گشت‌، جايي‌ كه‌ باز هم‌ متحمل‌ بسط‌ و توسعه‌ي‌ بيشتر در دستهاي‌ فارابي‌ و ابن‌سينا و ديگر مشّائياني‌ كه‌ سنّت‌ اين‌ حوزه‌ را دائمي‌ كردند شد. با آمونيوس‌ حوزه‌اي‌ شروع‌ شد كه‌ نظريات‌ فلسفي‌اش‌، هر چند در معرض‌ تحريك‌ و تعقيب‌ و آزار ديني‌ دولتي‌ بود، خيلي‌ استادانه‌ آماده‌ و عرضه‌ گرديد. به‌ يك‌ معني‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ احياء و رونق‌ مجدّد تفسير ارسطويي‌ در فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ به‌ طور غير مستقيم‌ مرهون‌ سخت‌ گيريِ كليساي‌ دولتيِ ارتودُكس‌ بود.
پس‌ از آمونيوس‌، حوزه‌ي‌ اسكندريه‌ از طريق‌ جريان‌ تدريجيِ مسيحي‌ كردن‌ پيش‌ مي‌رفت‌. در 529 ميلادي‌ (همان‌ سالِ بستن‌ آكادمي‌ آتني‌) فيلوپونوس‌ (متوفّي‌ حوالي‌ 570) رساله‌ي‌ معروف‌ خود De aeternitate mundi contra Proclum ، و كمي‌ سپس‌تر رساله‌ي‌ De aeternitate mundi contra Aristotelem خود را (كه‌ تنها در ترجمه‌ي‌ و شرحي‌ عربي‌ حفظ‌ شده‌ و باقي‌ مانده‌ است‌ و در درباره‌ي‌ آسمانِ سيمپليكيوس‌ گزارش‌ شده‌ است‌) نوشت‌. فيلوپونوس‌ از فرصت‌ مجادله‌ي‌ مسيحي‌ - مشرك‌ استفاده‌ كرد تا خود را از آموزه‌ي‌ نوافلاطوني‌ از ليّت‌ جهان‌ دور نگه‌ دارد. وي‌ آن‌ موقع‌ آثار كلامي‌ خود را كه‌ در آنها به‌ موضع‌ مونوفيزيت‌ (5) ، همانند Diaetإtإs (داور) در 552، معتقد بود نوشت‌، به‌ رغم‌ اينكه‌ شوراي‌ كالسِدُن‌ در 451 اين‌ آموزه‌ را كه‌ بنابر آن‌ مسيح‌ يك‌ ذات‌ و ماهيت‌ دارد نه‌ دو ذات‌ و ماهيت‌ (الهي‌ و انساني‌، چنان‌ كه‌ ديوفيزيتها (6) يا نسطوريان‌ معتقدند) ردّ كرده‌ بود. وي‌ مقارن‌ پايان‌ حياتش‌ در 567 رساله‌ي‌ درباره‌ي‌ تثليث‌ را نوشت‌، كه‌ در آن‌ به‌ نظريه‌ي‌ سه‌ خدايي‌ مسيح‌شناسي‌ كه‌ بدان‌ وسيله‌ پدر، پسر، روح‌القدس‌ سه‌ جوهرند كه‌ در ذات‌ و ماهيت‌ هم‌ گوهر و هم‌ ذات‌اند معتقد بود. اين‌ امر به‌ جدايي‌ و شكاف‌ بيشتري‌ ميان‌ ضدّكالسِدُونيها منجرّ شد. فيلوپونوس‌ به‌ ارتداد و خلاف‌ شرع‌ متهم‌ شد و در 680 ميلادي‌، يعني‌ بيش‌ از يك‌ صد سال‌ پس‌ از مرگش‌، ملعون‌ شد. چنان‌ كه‌ سورابجي‌ (1:1987) به‌ حقّ اشاره‌ مي‌كند: «اين‌ امر نتيجه‌اي‌ طعنه‌آميز داشت‌ كه‌ افكار او ابتدا در جهان‌ اسلامي‌، و نه‌ در قلمرو و مسيحيت‌، جذب‌ شد و ادامه‌ يافت‌.

فيلوپونوس‌ در ميان‌ جامعه‌ي‌ مونوفيزيتهاي‌ يعقوبيِ ايران‌ بسيار با ارزش‌ شناخته‌ شد؛ از سوي‌ ديگر، ديوفيزيتهاي‌ نسطوري‌ را بر آمونيوس‌ ترجيح‌ نهادند. علاوه‌ بر آثار كلامي‌ فيلوپونوس‌ ، (مثلاً حاكم‌ مطلق‌ او كه‌ رساله‌اي‌ منوفيزيتي‌ است‌) نيز به‌ سرياني‌ ترجمه‌ شد، و در 1930 توسط‌ سَندا طبع‌ و نشر يافت‌. ليكن‌ نظريات‌ تثليثي‌ وي‌ در جهان‌ شرقي‌ انعكاس‌ نداشت‌. مورد فيلوپونوس‌ مثال‌ روشني‌ است‌ براينكه‌ حتي‌ مسيحيان‌ از تعقيب‌ و زجر و آزار در محيط‌ يك‌ دين‌ دولتي‌ مصون‌ نبودند، يعني‌ وقتي‌ كه‌ نظرياتشان‌ تابع‌ كليساي‌ رسمي‌ نبود يا با تفسير موسّع‌ مخالفت‌ و مغاير بود. اين‌ اوضاع‌ و أحوال‌ دينيِ امور بر عرصه‌ي‌ ديگري‌، يعني‌ عرصه‌ي‌ علمي‌، تأثير گذاشت‌، و جهان‌ غربي‌ از ميراث‌ علمي‌ فيلوپونوس‌ محروم‌ بود. علم‌ ديناميكِ او را ابن‌سينا اقتباس‌ كرد، و به‌ قدري‌ آن‌ را توسعه‌ داد كه‌ توانست‌ بعدها به‌ عنوان‌ پايه‌ و زمينه‌ براي‌ انقلاب‌ علمي‌ قرن‌ هفدهم‌ به‌ كار آيد و سودمند باشد. آن‌ علم‌، از طريق‌ ترجمه‌هاي‌ قرن‌ يازدهم‌ ميلادي‌ به‌ غرب‌ لاتيني‌ رسيد و توسط‌ جان‌ بوريدان‌ و ديگران‌ (زيمرمن‌ (1987): 9-121؛ شايگان‌ (1986): 3-30 منتقل‌ شد و بيشتر توسعه‌ يافت‌.

اما آموزه‌ي‌ فيلوپونوس‌ راجع‌ به‌ آفرينش‌ جهان‌، توسط‌ متكلّمان‌ اسلامي‌ كه‌ قرنها بر ضدّ فلاسفه‌ درباره‌ي‌ اين‌ موضوع‌ جنگ‌ و ستيز مي‌كردند اقتباس‌ شد و ادامه‌ يافت‌. بعدها، استدلالات‌ آنان‌ به‌ محققّان‌ مسيحي‌ غربي‌ بازگشت‌. فيلوپونوس‌ همچنين‌ بايد مسئول‌ تغيير اساسي‌ نطريه‌ي‌ زمان‌ از جهان‌دوري‌ به‌ جهان‌ طولي‌ شناخته‌ شود. چنان‌ كه‌ چادويك‌ خاظرنشان‌ مي‌كند، «فيلوپونوس‌ افسانه‌ي‌ بازگشت‌ ازلي‌ و ابدي‌ و دور و گردش‌ بي‌پايان‌ زمان‌ را رد كرد. جهان‌ مادي‌ دائماً در تغيّر و دگرگوني‌ است‌. هيچ‌ فردي‌ كه‌ از ميان‌ رفته‌ است‌ هرگز نمي‌تواند دوباره‌ به‌ زندگي‌ باز گردد.» اين‌ امري‌ قطعي‌ درباره‌ي‌ جنبه‌ي‌ ديگري‌ از انتقال‌ است‌ كه‌ مورد اقتباس‌ متكلّمان‌ اسلامي‌ و مورد توجه‌ فلاسفه‌ واقع‌ شد.

اولمپيودُروس‌ كه‌ احتمالاً يك‌ مشرك‌ (معتقد به‌ ارباب‌ انواع‌ و تعدّد خدايان‌) بود جانشين‌ فيلوپونوس‌ شد، ليكن‌ براي‌ آنكه‌ خود را در مقابل‌ حملات‌ احتماليِ مسيحي‌ حفظ‌ كند احتياطاً خود را موحّد قلمداد كرد (درباره‌ي‌ گورگيام‌، 33-32؛ ر.ك‌. و سترينك‌ (1990): 331).
پس‌ از وي‌ سه‌ مسيحي‌ الياس‌ ، ديويد و استفانوس‌ آمدند. اسكندريه‌ به‌ گونه‌اي‌ اداره‌ و مرتّب‌ شد كه‌ با حذف‌ تدريجي‌ شخصيتهاي‌ شرك‌ و از دست‌ دادن‌ نيروي‌ حياتي‌ فلسفي‌اش‌ باز هم‌ باقي‌ بمانِد.

سرنوشت‌ آتن‌، گاهواره‌ي‌ فلسفه‌ي‌ يوناني‌، غير از سرنوشت‌ اسكندريه‌ نبود؛ به‌ هر حال‌، آتن‌، با وجود انجمني‌ خصوصي‌ و محرمانه‌، در 529 ميلادي‌ با فرمان‌ سلطنتي‌ ناگهان‌ به‌ پايان‌ قطعي‌ خود رسيد و فيلسوفانش‌ به‌ امپراطوري‌ ساساني‌ ايراني‌ گريختند. در امپراطوري‌ غربي‌، بوئثيوس‌ توانست‌ فقط‌ ارغنون‌ ارسطو را پيش‌ از مرگ‌ نابه‌ هنگام‌ و زودرس‌ خود در حدود 524 ترجمه‌ كند. تفسير ارتودُكس‌ - كاتوليكيِ وي‌ درباره‌ي‌ مسيح‌شناسي‌ بر ضدّ مونوفيزيتها و نسطوريان‌ در كتاب‌ بر ضد پوتيكن‌ (7) و نسطوري‌ (8) (512) احتمالاً تئودُريك‌ پادشاه‌ اُستروگُت‌ (9) را كه‌ يك‌ آرين‌ (10) بود خشنود نكرد (مذهب‌ آرين‌ با عقيده‌ي‌ مونوفيزيتها وابستگيهايي‌ داشت‌). انگيزه‌هاي‌ محكوميت‌ وي‌ را مي‌توان‌ ديني‌ - سياسي‌ تعبير كرد، همچون‌ شهيدي‌ كاتوليك‌ در تعقيب‌ و زجر و آزار از سوي‌ يك‌ پادشاه‌ آريني‌ (شارپلس‌ (1990):35).

اختلافات‌ و ناسازگاريهاي‌ عقيدتيِ مسيحي‌ و خلطها و آشفتگيها بر سرِ مسيح‌شناسي‌ تنها محدود به‌ امپراطوري‌ شرقي‌ نبود. اين‌ عناصر تاريخي‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ دين‌ و دولت‌ را بيشتر آميخته‌ و درهم‌ و برهم‌ ساخت‌، ليكن‌ در واقعيت‌ به‌ شكل‌ گرفتن‌ سرنوشت‌ مردم‌ در غرب‌ به‌ وسيله‌ي‌ تركيب‌ و به‌ هم‌ آميختن‌ غير روحاني‌ و مقدّس‌، يعني‌ حكومت‌ و دين‌، كمك‌ كرد. آنان‌ مجبور نبودند نسبت‌ به‌ قانون‌ دينيِ ايستا و ثابت‌ و لايتغيّر اطاعت‌ و پيروي‌ مطلق‌ و نامشروط‌ داشته‌ باشند، چنان‌ كه‌ همانندها و همتاهاي‌ آنان‌ در جهان‌ اسلامي‌ چنين‌ بودند.
جهان‌ اسلامي‌ فكر و علم‌ يوناني‌ را با همه‌ي‌ مسائل‌ و مشكلاتش‌ به‌ ميراث‌ بُرد. گفتگو و مجادله‌ي‌ مشرك‌ - مسيحي‌ توسط‌ فلاسفه‌ و دانشمندان‌ نظير بيروني‌ (متوفي‌ حوالي‌ 449/1050)، ابن‌سينا (نصر و محقّق‌ (1973): 13،51 به‌ بعد) و فارابي‌ در رساله‌ي‌ مفقودش‌ آغاز فلسفه‌ي‌ يوناني‌، كه‌ ابن‌ ابي‌اصيبعه‌ در تاريخ‌ اطبّاء خود گزارش‌ كرده‌ است‌، مورد بحث‌ واقع‌ شده‌ است‌. اين‌ امر اثبات‌ مي‌كند كه‌ گيرندگان‌ از اين‌ نقل‌ و انتقال‌ با همه‌ي‌ مستلزمات‌ اجتماعي‌ و سياسي‌اش‌ آگاه‌ بودند.
براي‌ مثال‌، فارابي‌، شايد از روي‌ احتياط‌ و به‌ منظور آنكه‌ دچار سرنوشت‌ محقّقان‌ و فضلاي‌ آتني‌ و اسكندراني‌ نشود، بخشي‌ از قانون‌ اسلامي‌، الشريعه‌، را به‌ شرح‌ قوانين‌ افلاطون‌ افزود.

جهاني‌شدن‌ امپراطوري‌ ساساني‌
23-3- اكنون‌ به‌ نقشي‌ كه‌ امپراطوري‌ ايراني‌ در پيش‌ گرفتن‌ و آماده‌ ساختن‌ راه‌ براي‌ پذيرش‌ فكر يوناني‌ در جهان‌ اسلامي‌ ايفا كرد توجه‌ مي‌كنيم‌.
در 529 ميلادي‌، وقتي‌ ژوستي‌نين‌ ، آكادمي‌ را در آتن‌ بست‌ و اموال‌ آن‌ را مصادره‌ كرد، هفت‌ فيلسوف‌ مشرك‌ به‌ ايران‌ به‌ دربار پادشاه‌ ساساني‌ خسروانوشيروان‌ (متوفي‌ 578) گريختند. اين‌ امر بايد در حدود 531 رخ‌ داده‌ باشد. مطابق‌ نظر آگاثياس‌ مورّخ‌، اين‌ فيلسوفان‌ عبارتند از: « داماسكيوس‌ سوري‌ ، سيمپليكيوس‌ سيسيلي‌ ، يولاميوس‌ ، اهل‌ فريجيه‌ ، پريسكيانوس‌ ليديايي‌ ، هرمياس‌ و ديوگنس‌ هر دو اهل‌ فينيقيه‌ ، ايسيدُر اهل‌ گازا » (ر.ك‌. هادُت‌ (1990):278، يادداشت‌ 15). اينان‌ بين‌ يك‌ و دو سال‌ در ايران‌ ماندند و به‌ احتمال‌ قوي‌ در حرّان‌ اقامت‌ گزيدند. آنان‌ چنان‌ كه‌ محقّقان‌ جديد اظهار عقيده‌ كرده‌اند نتوانستند به‌ آتن‌ برگردند (تارديو (1986):44-1؛ (1987):57-40؛ فرانتز (1975):38-29؛ سورابجي‌ (1983): 200-199).
آنان‌ در مدت‌ توقفشان‌ در ايران‌ توانستند با امكانات‌ تعليماتي‌ در مدارس‌ و دانشگاههاي‌ ايراني‌، خواه‌ غيرديني‌ و علمي‌، مانند جندي‌شاپور و شهرري‌ و شيراز ، يا مدارس‌ مسيحي‌، مانند نصيبين‌ و مرو و تيسفون‌ ، روبه‌رو شوند. عزم‌ و تصميم‌ آنان‌ بايد وابسته‌ به‌ زباني‌ بوده‌ باشد كه‌ در اين‌ مدارس‌ و دانشگاهها براي‌ مقاصد تعليم‌ و تربيتي‌ به‌ كار مي‌رفت‌. زبان‌ اصلي‌ كه‌ براي‌ تعليم‌ استفاده‌ مي‌شد سُرياني‌ بود، هر چند يوناني‌ و پهلوي‌ نيز براي‌ ترجمه‌ي‌ متون‌، و فارسي‌ در مراكز علمي‌ به‌ كار مي‌رفت‌ (دينكرد (1911)،1:412.17 به‌ بعد). يك‌ متن‌ پهلوي‌ بعد از ساسانيان‌ اعلام‌ مي‌كند كه‌ تعداد كثيري‌ از متون‌ علمي‌ و فلسفي‌ يوناني‌ و هندي‌ در مدت‌ سلطنت‌ شاپور اول‌ (72-241 ميلادي‌) در اوستا آميخته‌ و تركيب‌ شده‌اند (زهنر(1955):8). سرياني‌ زبان‌ عبادات‌ و مناجات‌ نامه‌هاي‌ كليساي‌ ايراني‌ بود كه‌ بعدها به‌ عنوان‌ نسطوريان‌ پس‌ از نسطوريوس‌، اسقف‌ بزرگ‌ قسطنطنيه‌، به‌ آن‌ اشاره‌ مي‌شده‌ است‌، و نيز بسياري‌ از ايرانيان‌ زرتشتي‌ كه‌ به‌ مسيحيت‌ تغيير كيش‌ مي‌دادند زبان‌ سرياني‌ را براي‌ مقاصد ديني‌ به‌ كار مي‌بردند.

پيش‌ از اين‌ در مدت‌ امپراطوري‌ هخامنشي‌ (330-558 ق‌.م‌.) زبان‌ آرامي‌ در سراسر كشورهاي‌ چند زباني‌ به‌ عنوان‌ زبان‌ ميانجي‌ امپراطوري‌ از نيل‌ تا هند مورد استفاده‌ بود. اين‌ سنّت‌ در دوران‌ امپراطوري‌ ساساني‌ به‌ زبان‌ سُرياني‌ ادامه‌ يافت‌ (پانوسي‌(1968):244، يادداشت‌ 24). حاجي‌ خليفه‌ (58-1833،7-69:1) مي‌گويد كه‌ زبانهاي‌ مستعمل‌ در مدارس‌ و آموزشگاههاي‌ ايراني‌ «پهلوي‌...، فارسي‌...، سرياني‌ بودند» (ر.ك‌. چابوت‌ (1934):9). ما نمي‌توانيم‌ كساني‌ را كه‌ زبان‌ سرياني‌ را به‌ كار مي‌بردند تنها سوريها بدانيم‌. آنان‌، علاوه‌ بر سوريها، عبارت‌ بودند از آشوريها، كلدانيان‌ و بابليان‌ و ايرانياني‌ كه‌ قبلاً از زبان‌ آرامي‌ به‌ عنوان‌ وسيله‌ ارتباطشان‌ استفاده‌ مي‌كردند و اكنون‌ سرياني‌ را به‌ عنوان‌ زبان‌ عبادات‌ و مناجات‌ نامه‌هاي‌ مسيحي‌ به‌ كار مي‌بردند. زبان‌ آرامي‌ در برخي‌ بخشهاي‌ عهد قديم‌ (تورات‌)، بخشهاي‌ عزرا (18:6-8:4) و دانيال‌ (28، 7- ب‌ 4:2) به‌ كار رفته‌ است‌ و داراي‌ دو لهجه‌ي‌ عمده‌ و اصلي‌ است‌: شرقي‌ و غربي‌. اوّلي‌ در امپراطوري‌ ايراني‌ گسترش‌ يافت‌ و سرياني‌ شد، نامي‌ كه‌ نويسندگان‌ آرامي‌ شرقي‌ به‌ زبان‌ خودشان‌ دادند، كه‌ هم‌ ادبيات‌ پيش‌ از مسيح‌ و هم‌ مسيحي‌ را پديد آورده‌ است‌؛ دومي‌ در كوههاي‌ لبنان‌ كنوني‌ باقي‌ ماند و تنها قطعاتي‌ از ادبيات‌ آن‌ كشف‌ شده‌ است‌. الفباي‌ آرامي‌ حتي‌ براي‌ كتيبه‌هاي‌ پهلويِ امپراطوري‌ پارتي‌ (248 ق‌.م‌.-226 ميلادي‌) و براي‌ كتيبه‌هاي‌ ساساني‌ (632-226) بر تخته‌ سنگها به‌ كار مي‌رفت‌.

انتقال‌ فكر فلسفي‌ و علمي‌ يوناني‌ از با هم‌ آمدنِ تمدنهاي‌ يوناني‌- اسلامي‌ از طريق‌ نسطوريان‌ است‌. عنصر ايراني‌ براي‌ درخشش‌ و شكوفاييِ چنين‌ انتقالي‌ قطعي‌ است‌؛ چنان‌ كه‌ پِتِرس‌ (42:1968) به‌ حقّ خاطرنشان‌ مي‌كند،
شكوفا شدن‌ مطالعات‌ يوناني‌ در اسلام‌ چيزي‌ پيچيده‌تر از برخورد صِرف‌ اعراب‌ - كه‌ به‌ تازگي‌ از بيابان‌ حمله‌ كرده‌ بودند- با پاسداران‌ بيزانتيِ (اهل‌ روم‌ شرقي‌) ميراث‌ يوناني‌ است‌. و سؤال‌ اين‌ نيست‌ كه‌ چگونه‌ علم‌ و دانش‌ يوناني‌ به‌ اسلام‌ منتقل‌ شد؟ پاسخ‌ آن‌ است‌: از طريق‌ نسطوريان‌. از هر جهت‌ درباره‌ي‌ تركيب‌ فرهنگي‌ ايراني‌ كه‌ در تحليل‌ نهايي‌ زمينه‌اي‌ را آماده‌ مي‌ساخت‌ كه‌ علوم‌ يوناني‌ مي‌بايست‌ در آن‌ شكوفا شود دليل‌ و مدرك‌ وجود دارد.

تركيب‌ فرهنگ‌ يوناني‌ - ايراني‌ نه‌ تنها به‌ دوره‌ي‌ سلوكيه‌ (11) بر مي‌گردد، بلكه‌ عمل‌ متقابل‌ اين‌ دو فرهنگ‌ را مي‌توان‌ از قرن‌ ششم‌ پيش‌ از مسيح‌ تاريخ‌گذاري‌ كرد . اين‌ موضوع‌ را نمي‌توان‌ در اينجا مورد بحث‌ قرار داد، و مي‌خواهم‌ خود را به‌ اين‌ گفته‌ محدود كنم‌ كه‌ از دوره‌ي‌ هخامنشي‌ (558 ق‌.م‌.) به‌ بعد روابط‌ ميان‌ دو فرهنگ‌ نزديك‌ بود. روشن‌ است‌ كه‌ پس‌ از اسكندر اين‌ تأثير متقابل‌ در همه‌ي‌ سطوح‌ و مراتب‌ جمعيتها و مردم‌ از 330 تا 248 ق‌.م‌. و بعد از آن‌ احساس‌ مي‌شد.

به‌ طور كلي‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌ كه‌ شاهان‌ ساساني‌ نسبت‌ به‌ افكار خارجي‌ كاملاً تحمل‌ و بردباري‌ داشتند. سؤالاتي‌ كه‌ بايد پرسيده‌ شود عبارتند از: (1) چرا آنان‌ نسبت‌ به‌ شرك‌ يوناني‌ تسامح‌ و اغماض‌ داشتند؟ (2) چرا نسبت‌ به‌ مسيحيت‌ اغماض‌ و بردباري‌ نشان‌ مي‌دادند؟ اين‌ دو موضوع‌ كاملاً جداست‌ و نمي‌توان‌ آنها را به‌ عنوان‌ امري‌ ناشي‌ از زمينه‌اي‌ يگانه‌ مورد بحث‌ قرار داد، هر چند معلوم‌ و ثابت‌ شود كه‌ نتيجه‌ي‌ هر دو يكي‌ است‌: يعني‌ تحمل‌ و تسامح‌ در سطح‌ و مرتبه‌ي‌ ديني‌، توسعه‌ي‌ فكر يوناني‌ را در سرزمين‌ ايران‌ تسهيل‌ كرده‌ است‌. با اين‌ حال‌، يك‌ نكته‌ را بايد در نظر داشت‌، اين‌ را كه‌ زمينه‌ي‌ تحمّل‌ يا عدم‌ تحمّل‌ دينيِ ايراني‌ در سياست‌ نهاده‌ شده‌ است‌. تعقيب‌ و آزار بوميهايي‌ نظير ماني‌ و مزدك‌ نمونه‌ي‌ كاملي‌ بود.

نفوذ نوافلاطونيان‌ در ايران‌ ساساني‌
23-4- راجع‌ به‌ سؤال‌ اول‌، كه‌ در بالا ذكر شد، تأثير متقابل‌ ميان‌ دو فرهنگ‌ قدمتي‌ هزار ساله‌ داشت‌. از نظر ما نامه‌ي‌ تَنْسَر به‌ پادشاه‌ طبرستان‌ كه‌ توسط‌ دارمستتر (250-185: 1894) به‌ زبان‌ فارسي‌ منتشر شده‌ است‌ نوعي‌ مدرك‌ محسوب‌ مي‌شود. تَنْسر موبد موبدان‌ بود، يعني‌ موبد بلند پايه‌ي‌ زرتشتي‌ كه‌ اين‌ نامه‌ را به‌ درخواست‌ اردشير 0متوفي‌ 248)، نخستين‌ پادشاه‌ ساساني‌، به‌ پادشاه‌ طبرستان‌ در شمال‌ ايران‌ نوشته‌ و از وي‌ دعوت‌ كرده‌ است‌. كه‌ به‌ امپراطوري‌ متحد جديد بپيوندد. اين‌ نامه‌ ابتدا توسط‌ ابن‌مقفّع‌ (756/140- 720/102) از پهلوي‌ به‌ عربي‌ و از عربي‌ به‌ فارسي‌ در 607/1210 توسط‌ محمدابن‌اسفنديار ترجمه‌ شده‌ است‌. مسعودي‌ (متوفي‌ 345/956) در مروج‌الذهب‌ خود (161:2، 1865) اين‌ موبد را تنسر معرفي‌ مي‌كند و او را متعلق‌ به‌ فرقه‌ي‌ افلاطوني‌ مي‌داند؛ وي‌ ادعاي‌ خود را در تنبيه‌ الاشراف‌ (100-90: 1894) تكرار مي‌كند. اين‌ به‌ نظر مي‌رسد نمونه‌ي‌ خوبي‌ از مغان‌ يوناني‌ مآب‌ باشد و اثبات‌ مي‌كند كه‌ تأثير نوافلاطوني‌ قبلاً در ايران‌ وجود داشته‌ است‌؛ و گرنه‌ نمي‌توانست‌ مورد علاقه‌ي‌ مشترك‌ موبدان‌ بلند پايه‌ باشد.

حوادث‌ دوره‌ي‌ سلوكيه‌ (248-330 ق‌.م‌.) بايد نقشي‌ تعيين‌كننده‌ در آن‌ ايفا كرده‌ باشد، ليكن‌ اين‌ امر نبايد اين‌ واقعيت‌ را از ميان‌ ببرد كه‌ ايران‌ يك‌ بيابان‌ فرهنگي‌ نبود كه‌ پادشاهان‌ سلوكيه‌ حاصلخيزي‌ را در آن‌ به‌ ارمغان‌ آوردند. اسكندر همه‌ي‌ كتابها را در ايران‌ به‌ آتش‌ كشيد، به‌ طوري‌ كه‌ پارتها و ساسانيان‌ براي‌ بازسازيِ حتي‌ سنّت‌ اوستايي‌ زمانِ دشواري‌ داشتند.
در دوره‌ي‌ پارتي‌، سكّه‌ها به‌ الفباي‌ يوناني‌ بودند، ليكن‌ پادشاهان‌ پارت‌ به‌ گذشته
نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: شنبه 06 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

 

تأثیر پذیری های فلسفی افلاطون

روایت ارسطو از افلاطون
3-1- افلاطون در خلأ عقلانی به تفکر نپرداخت . برخی از عمیق ترین و اصیل ترین عقاید او از کوشش برای حل مسایلی به دست آمد که اسلاف وی مطرح کرده بودند و او کاملاً در اندیشه ی آنها بود . ارسطو می گوید : فلسفه ی افلاطون شبیه فلسفه ی فیثاغوریان بود ، اما در عین حال ویژگی های خاصی نیز داشت . ارسطو این سخن را در کتاب اول ما بعد الطبیعه آورده است ، آنجا که به بررسی سهم فیلسوفان پیشین را در آموزه ی « علل » خودش می پردازد ، 1و نظریه ی صوُر افلاطونی را در بین آنها ذکر می کند . ارسطو می گوید افلاطون ویژگی بارز این نظریه را مدیونِ تأمل اولیه برروی این دیدگاه هراکلیتوسی است که سرتاسر جهان محسوس همیشه در سیلان است و بنابراین نمی تواند متعلق دانش واقع شود . افلاطون با این ذهنیت به تعالیم سقراط روی آورد که از مطالعه ی طبیعت رو برگردانده و به امور اخلاقی پرداخته بود ، اما در این حوزه به دنبال کلیات بودو توجه خود را معطوف اهمیت تعریف ساخته بود . افلاطون هر دو نظریه را صحیح می دانست و برای تلفیق آن دو چنین پنداشت که تعاریفی را که سقراط به دنبال آنها بود بایستی بر واقعیات غیر حسی اطلاق کرد ؛ زیرا او غیر ممکن می دانست که تعریف کلی متعلق به چیزی در جهان محسوس باشد ، زیرا جهان محسوس همیشه در تغییرات است . ارسطو پس از آن می گوید : « او این نوع واقعیات را صوُر نامید ) به یونانی ایده آی ideai ، که « نظریه ی مثل Ideas » نام خود را از همین کلمه گرفته است ( و گفت چیزهای محسوس وجودی جدا از صور دارند 2 و به دنبال آنها نام یافته اند » . ارسطو سپس به مقایسه ای میانِ این نظریه و دیدگاه فیثاغوریان می پردازد که صحت آن محل مناقشه است . 3 عبارت ارسطو را من ( گاتری ) فقط به این منظور در اینجا آوردم تا نشان دهم که، علاوه بر آنچه از خود محاورات به دست می آید ، شواهد خارجی ای نیز وجود دارند که تأثیر دیگر فلاسفه بر اندیشه ی افلاطون را نشان می دهند و می توان آنها را نیز شایسته ی بررسی و ارزیابی دانست. درباره ی فیثاغوریان ، از روابط شخصی افلاطون با آرخوتاس و دیگران نیز اطلاعاتی در دست داریم ؛ افلاطون در ضمن مسافرت به غرب با این افراد آشنا شد و به دوستی خود با آنها ادامه داد .
• فلسفه افلاطون از کجاها تأثیر گرفت ؟
3-2- لازم نیست به این حقیقت تأکید کنیم که در محاورات ، الهام بخش اصلی افلاطون برای قسمت اعظم زندگی اش سقراط است . در اکثر محاورات ، سقراط است که مهار سخن در دست دارد ، حتی در تیئایتتوس و فیلبوس که افلاطون آنها را بعد از دوران پختگی خویش نوشته است . اما لازم است به خاطر داشته باشیم که در این دوره تغییر مهمی در افکار افلاطون رخ داده بود . سقراط در پارمنیدس ، جوانی است که کاملاً در محاقِ درخشش پارمنیدس – که به صورت پیرمردی محترم تصویر می شود – قرار گرفته است ، و هر چند در آغاز محاوره نقش مهمی برعهده دارد ، در سه چهارم کلِ آن سختی نمی گوید . در سوفسطایی و سیاستمدار ، که پس از تئایتتوس تألیف شده اند ، پس از اندکی تذکرات مقدماتی ،مهار سخن را به دستِ الیایی گمنامی می دهد که از آتن دیدن می کند ؛و همین طور در تیمایوس ، تیمائوسِ لوکری را به جای سقراط قرار می دهد .
افلاطون در قطعه ی مشهوری از فایدون آشنایی عمومی خویش را با نظریات جهانشناختی و فیزیولوژیکیِ پیش از سقراطیان نشان می دهد ،آنجا که سقراط می گوید برای پاسخگویی کامل به سؤال کِبِس لازم است به این پرسش کلی پاسخ دهد که اشیا چگونه به وجود می آیند و از بین می روند . تأثیر هراکلیتوس را در میهمانی ملاحظه می کنیم ، آنجا که دیوتیما می گوید اجسام ما در سرتاسر زندگی مان دستخوشِ جریان مستمری از تغییر و تجدد قرار می گیرد، مو و گوشت و استخوان و خون و تمام اجزای دیگر بدن ما همیشه در تغییرند . در کراتولوس از هراکلیتوس اسم می برد و این سخن مشهور او را نقل می کند که جهان همچون رودخانه ای است که نمی توانید دوبار بر آن گام نهید . در تئایتتوس هراکلیتوس را در ردیفِ پروتاگوراس و امپدکلس قرار می دهد و می گوید آنها معتقدند که ریشه ی تمام اشیا حرکت و ترکیب است ؛ و در مقابل آنها فقط از پارمنیدس اسم می برد که منکر حرکت بود ؛ و بعدها در همین محاوره پیروان هراکلیتوس را ، به طعن ، مردمی می داند که ممکن نیست با آنها به بحث و گفت و گو نشست. آنها که به این نظریه معتقدند خود نیز در حرکت دایم قرار دارند . آنها نمی توانند استدلال کنند ، بلکه عبارت های مختصر و کوتاهی را همچون تیر پرتاب می کنند ، و کسی در میان آنها معلم یا شاگرد نیست ، زیرا هر کدام تصور می کنند که حقیقت به او الهام شده است و دیگران هیچ نمی دانند . این سخن اشاره ی ارسطو به کراتولوس را به یاد می آورد ، آنجا که می گوید ، او چنان تحت تأثیر عدم امکان جلوگیری از جریان تغییر واقع شد که در نهایت هرگونه سخن گفتن را غیر ممکن دانست و فقط انگشتانش را حرکت داد .افلاطون در سوفسطایی می گوید تعلیمات هراکلیتوس دارای سختگیری معّما گونه ای است ، که اکثر فلسفه های دیگر فاقد آن هستند .
بزرگ ترین فردی که پس از سقراط بر افلاطون تأثیر نهاد پارمنیدس بود ،خردمندترین مرد در میان پیش از سقراطیان که استدلال کاملا عقلانی ِ او برای انکار امکان حرکت و تغییر با چنان مقدمات ظاهراً مسلمی اقامه شده است که گریزی از آنهاست . پیش از این من (گاتری) محاوراتی را بر شمردم که او یا یکی از پیروان الیایی او ، نقش برجسته ای را در آنها ایفا می کنند ، سقراط در تئایتتوس از نقد کردن پارمنیدس به این دلیل امتناع می ورزد که همیشه او را ، مردی محترم و فوق العاده عظیم می دانسته است . در این توصیف هیچ نشانه ای از ریشخند به چشم نمی خورد . افلاطون در این محاوره و در سوفسطایی ( یقیناً به صورت تخیلی ) از سقراط نقل می کند که در جوانی با او ملاقات کرده است همین ملاقات، موضوع بحث پارمنیدس است . افلاطون در میهمانی و سوفسطایی عملاً ابیاتی از پارمنیدس نقل کرده است . قسمت اعظم سوفسطایی به این بحث می پردازد که پارمنیدس نقل کرده است . قسمت اعظم سوفسطایی به این بحث می پردازد که پارمنیدس فعل « بودن » را فقط به معنایی مطلق به کار می برد و لذا به این نتیجه می رسید که درباره ی « آنچه نیست » نه می توان سخنی برزبان آورد و نه می توان به اندیشه پرداخت . افلاطون در ائوتودموس، سوفسطاییان را به باد استهزا می گیرد، آنجا که از طریق انتخاب قاطع میان « بودن » و « نبودن » استدلال می کند که اگر کسی بخواهد آن چیزی ( یعنی نادان ) نباشد که قبلاً بود ، باید نباشد ، یعنی نابود شود. در سوفسطایی با سعی و زحمت نشان می دهد که « آنچه نیست ، از برخی جهات وجود ندارد ، زیرا نیست ممکن است فقط به معنی « غیر از است » باشد . راه دیگری که افلاطون – در مرحله ای ابتدایی تر – برای تعدیل ثنویت تند پارمنیدس ( یعنی تقسیم به وجود و عدم ) ، در پیش گرفت معرفی مقوله ی واسطه ای هستی شناختی میان موجود و ناموجود بود ، چنین چیزی نمی تواند متعلق معرفتِ کامل شود ، بلکه فقط موضوع دوکسا ، یعنی باور است . اما « باورهای انسان ها » برخلاف آنچه پارمنیدس گفته بود کاملاً باطل نیست ، بلکه در حد وسط میان شناخت و نادانی قرار دارد ، زیرا متعلقات آنها بین هستی ] کامل[ صور و نیستی محض قرار دارند.4 از آنجا که قسمت اعظم فلسفه ی افلاطون را بدون توجه به شخصیت برجسته ی پارمنیدس نمی توان فهمید ، جای تعجب است که ارسطو در توضیح ریشه های نظریه ی صور ، ذکری از او به میان نمی آورد . یک تبیین محتمل ( اگر نگوییم توجیهِ محتمل ) این است که ارسطو دیدگاه پیشینیان را درباره ی موضوع خاصی – یعنی علل به وجود آمدن و از بین رفتن – توضیح می دهد . او قبول می کند که افلاطون مسئله ی علت ها را بررسی کرده ، اما از انجا که پارمنیدس و پیروان او می گویند حرکت و به وجود آمدن به هیچ وجه امور واقعی نیستند ، آنها را ( به بیان ارسطو )، باید کنار بگذاریم ، زیرا دیدگاه آنها « با بحث کنونی علل ارتباطی ندارد » .
با توجه به دیدگاه های فیثاغوریان در باید گفت که نمی توان فلسفه ی آنها را از فلسفه ی افلاطون تمیز داد . از یکطرف خود واژه فیلوسوفیا Philosophia که مورد استعمال افلاطون است، این دو را به هم مربوط می سازد تعبیر او از فهم فلسفی در قالب تزکیه و فلاح دینی و توجه او به ریاضیات به عنوان لمحاتی از حقیقت ازلی و از طرف دیگر سخن او درباره ی خویشاومندی کل طبیعت و درباره ی تناسخ و جاودانگی و درباره ی اینکه بدن گور یا زندان موقتی روح است ، انتخاب واژگان موسیقایی برای توصیف حالت روح و مخصوصاً شرح ریاضی – موسیقی ترکیبِ جهان – روح که از زبان تیمایوسِ لوکری عرضه می کند ، و بالاخره اقتباس از نظریه ی موسیقی افلاک در اسطوره ی اِر Er ، هماهنگی نشان وابستگی میان این دو است که در همه ی این موارد افلاطون وامدار آنها بوده است . افلاطون وقتی خواست تعالیمِ عمدتاً اخلاقیِ سقراط را بر پایه ی فلسفه استواری قرار دهد با دو مسئله ی جدی روبه رو شد و برای حل آنها به فیثاغوریان روی آورد . جست و جوی معیارهای اخلاقی موجب شده بود که سقراط تعاریف کلی را طلب کند ؛ اما تعاریف کلی بر جهانی که دستخوش سیلان هراکلیتوسی است قابل اطلاق نبود . اگر سقراط برحق بود ، پس بایستی واقعیات نا متغیری در بیرون از جهان تجربه ی حسیِ معمولی ، وجود داشته باشد . دو سؤالی که از اینجا برخاستند عبارت بودند از :
اولاً ، آیا دلیلی برای وجود این گونه حقایق ثابت در دست هست ؟
ثانیاً ، اگر چنین حقایقی وجود دارند ، چگونه می توانیم دانش معتبری درباره ی ماهیت آنها به دست آوریم؟ چگونه ممکن هست که ذهن از محدودیت های تجربه فراتر رود و میان عالم تغییر و صور ثابت و ازلی رابطه ایجاد کند ؟
به نظر افلاطون ، پاسخ سؤال اول در قلمرو حقیقت ریاضی نهفته بود ؛ فیثاغوریان ریاضیات را به طور گسترده بررسی کرده بودند و بر اثر کشف اطلاق آن بر موسیقی ، چنین تصور کرده بودند که علت اولیه نظم و هارمونیایِ جهان همان ریاضیات است . بنابراین ، همان طور که بعداً معلوم شد ، افلاطون ریاضیات را نمونه ای برای وجود حقیقتی خارج از جهان تجربه می دانست . این سخن که مثلث عبارت است از سه خط مستقیم ، درست است ، اما درباره ی مثلث هایی که انسان ترسیم می کنند صادق نیست ، زیرا خط ، بنا به تعریف فقط طول دارد ، نه عرض ، و بنابراین نامریی است . مثلث هایی که به تجربه ی ما می آیند فقط شبیه مثلث حقیقی هستند ، همان طور که کردار عادلانه در روی زمین ، تقریب هایی از صورت ازلی عدالت هستند .تبیین جدید ریاضی ( به مثابه ی حقیقت تحلیلی یا توتولوژیکی ) از اندیشه ی افلاطون و دیگران اندیشمندان آن زمان به کلی دور بود .
افلاطون سؤال دوم را با بسط نظریه ی فیثاغوری تناسخ پاسخ داد . همان طور که در منون و فایدروس توضیح می دهد ، ارواح ما جاویدان هستند ولی دستخوش چرخه ای از زایش ها در اجسام فانی ، واقع می شوند . ارواح ، قبل از آنکه در بدن ها قرار گیرند ، زمان درازی را طی کرده اند ، و در این حالتِ تجسد نیافته ، توانسته صور را به طور مستقیم و روشن نظاره کنند . تجربه ی تولد و آمیختگی با بدن موجب فراموشی شده است ، اما همانندهای حسی ناقصِ صورت ها ممکن است موجب یادآوری خود صورت ها بشوند . به نظر افلاطون ، مشاهده ی چیزهای ناقص – اعم از کردارهای اخلاقی ، دایره ها ، مثلث ها یا نمونه های زیبایی جسمانی – هرگز نمی توانند در ذهن ما علم به کمال را به وجود آورند ، و ما نیز نمی توانیم از مشاهده ی آنها معیاری به دست آوریم که بدان وسیله میان کامل و ناقص فرق گذاریم ؛ اما در اثرِ همان دیدارِ قبلی صورت ها است که مشاهدات حسی می توانند ما را به یادآوریِ آنها رهنمون شوند . افلاطون در منون نشان می دهد که با نظریه ی ادراک حسی امپدکلس آشناست ، و فیزیولوژی مطرح در تیمایوس عمدتاً مبتنی بر عقاید امپدکلس است . در فایدون آنا کساگوراس را مورد انتقاد قرار می دهد و در کراتولوس می گوید او کشف کرد که ماه نور خودش را از خورشید می گیرد . روابط افلاطون با دموکریتوس ،موضوعی جالب ولی دشوار است ؛ زیرا افلاطون اسمی از او نمی برد ، اما ممکن نیست بگوییم افلاطون با آثار او آشنا نبوده است ، و یا – در صورت آشنایی – در برابر آن واکنش شدید نشان نداده است . شباهت های دقیقی میان آن دو وجود دارد . دموکریتوس واقعیت های نهایی خویش را مثل ] ایده های ideai [ نامید . اگر مثل او عبارت از میلیون ها اتم مادی صلب بودند که به طور نامنظم در فضا پراکنده بودند . این واقعیت های نهایی در ورای « ادراک غیر واقعی » حواس قرار داشتند و همچون صور افلاطونی ، فقط به وسیله ی قوه ی تفکر ، ادراک پذیر بودند . این دیدگاه ، او را به صورت رقیب خطرناک تری درمی آورد ، رقیبی که دشمنی اش تا آخر باقی می ماند ، زیرا او به کفر انکار هدفِ عالم تن در داد و به جهان مکانیکی بی روح و غیر عقلانی معتقد شد . افلاطون با ملاحظه ی فلسفه ی دموکریتوس بوده است که در تیمایوس ، اتمیسم ریاضی ای را پیشنهاد می کند که فقط حاصلِ عقل می تواند باشد و در قوانین به شدت از فیلسوفان ملحدی انتقاد می کند که اصل و طبیعت عالم را به اتفاق نسبت می دهند . 5
افلاطون عمیقاً دلمشغول مباحثات میان سقراط و سوفسطاییان بزرگ قرن پنجم (ق.م) بود. پروتاگوراس، گرگیاس و هیپیاس در محاوراتی که به اسم آنهاست بر علیه او شمشیر می کشند ؛ و بارها از این افراد و از پرودیکوس و تراسوماخوس و دیگران سخن می رود یا دیدگاه هایشان مورد بررسی قرار می گیرد . پیش از این گفته ام که این شخصیت ها در واقع سخنگوی خودشان هستند ، نه اینکه نقاب هایی برای معاصران باشند ، هر چند نمی توان گفت افلاطون از این معاصران غافل بوده است ؛ افلاطون ، به جز ایسوکراتس ، اسم هیچ یک از معاصران خویش را به صراحت بر زبان نمی آورد . او غالباً عباراتی از این دست به کار می برد : « نظریه ی خاصی » ، « برخی کسان » ، « کسان زیادی از این قبیل دیده ام » ، « جوانان و دانش طلبان متأخر » ، « کسانی که فقط به آنچه در دسترس خودشان هست عقیده دارند » ، « اکثر خردمندان مهذب » و غیره . انگیزه ی اسم نبردن از آنها هرچه باشد ، به احتمال زیاد ، افلاطون در پس پرده ی این عبارات ، مخالفانی را در نظر داشته است که شخصاً با انها آشنا بوده است . پژوهشگران بارها گفته اند که این افراد عبارت بودند از آنتیس تنس ، ائوکلیدس و دوستان مگارایی او ، و آریستیپوس.6
این مرورِ مختصر توجهِ افلاطون به دیدگاه های پیشینیان و معاصرانش را در اینجا آوردم تا نشان دهم که تاریخ فلسفه ی یونان ، حتی در بزرگ ترین جلوه های آن ، پیشرفتی پیوسته و مستمر است . ما با حرکتی کاملاً تازه روبه رو نیستیم ، بلکه نقطه ی اوج یک حرکت را پیش رو داریم ، و لازم است مراحل پیشین را نیز مد نظر داشته باشیم . این سخن ، ارزش کار افلاطون را پایین نمی آورد . برشمردن موادی که یک معمار در اجرای طرحی عظیم به کار می گیرد از عظمت آن معمار چیزی نمی کاهد .ممکن است در ارزیابی رابطه ی میان افلاطون و دیگر متفکران ، تحت تأثیر احساسات طرفدارانه ی ناروایی قرار گیریم و تصور کنیم که اگر بگوییم آنها تأثیر زیادی بر تفکرات افلاطون داشته اند ، اصالت فلسفه ی او را تا حدودی مخدوش ساخته ایم . در واقع آنها کلیدهای مهمی به دست افلاطون دادند . به نظر من ، این سخن به ویژه درباره ی دوستان فیثاغوری او صادق است . برخی از نقادان ، فیثاغورس را به صورت یک جادوگر معرفی می کنند و پیروان ماقبلِ افلاطونی او را نیز عارفانی می دانند که یک دسته محرمات غیر معقول و مقررات موهوم را در بین اعضا برقرار می ساختند . بر عکس ، ترکیب دین با امور ریاضی و علمی و سیاسی از سوی آنها ، احتمالاً کلیدِ وحدت ذاتی اندیشه ی افلاطون بوده است ، که ما به ناحق آن را به قسمت های منطقی ، ما بعد الطبیعی ، علمی یا سیاسی تقسیم می کنیم . آگاهی از این وحدت فقط می تواند عظمت نابغه ای را که به آن دست یافته است را برای ما مبرهن سازد . 7
پی نوشت ها : 
1. ما بعد الطبیعه ، کتاب آلفا ، 29 a 987 و بعد . من « علل » را به این دلیل در داخل گیومه نقل کرده ام که واژه ی ارسطویی بسیار وسیع تر از علل است ، اگرچه ترجمه ی مناسب دیگری وجود ندارد . وقتی او ریشه ی نظریه ی صور را در کتاب مو بررسی می کند ذکری از فیثاغوریان به میان نمی آورد .
2. راس در می گوید به آسانی نمی توان آورد و لازم است آن را بیاورند . او بر همین اساس ترجمه ای نسبتاض غیر معمول عرضه می کند : « و او گفت محسوسات پس از اینها نامیده شدند و نام خود را مرهونِ رابطه شان با این صور هستند » . در آن صورت وقتی شش سطر بعد عبارتی را دوباره می خوانیم ، بایستی کلمه را به معنی دیگیر بگیریم . به نظر من این کار مشکلاتی دارد . ارسطو در کتاب مو 30b1078 و 31 کلماتی را به کار می برد .
3. چرنیس در اعتبار تاریخی کلِ عبارت مناقشه کرده است .
4. درباره ی کوشش های جدید برای انکار اعتقاد افلاطون به « مراتب واقعیت » - مثل کوشش ولاستوس. 5. قوانین ، a 889 و بعد . نیز ر.ک. ج 10 ترجمه ی فارسی صص 207 و بعد .
6. در ج 11 ترجمه ی فارسی ، صص 108 -91 امکان ارجاعات افلاطون به دیدگاه های این سه نفر را بررسی کرده ایم .
7. گاتری، دبلیو ، سی . کی ، تاریخ فلسفه یونان ، ترجمه حسن فتحی ، تهران ، فکر روز ، 1377

http://www.iptra.ir/vsna.mhnn9gc4i4k,6549n.1k.htmlبرگرفته از سایت

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)


آيا فلسفه‌ اسلامي‌ همان‌ فلسفه‌ عربي‌ است‌؟ (نظر هانري‌ كربن‌)

در جهان‌ اسلام‌، اقوام‌ عرب‌ اقليتي‌ بيش‌ نيستند
29-1- هانري‌ كربن‌ مرز بندي‌ فلسفه‌ عربي‌ و اسلامي‌ را به‌ خوبي‌ روشن‌ ساخته‌ است‌. او مي‌نويسد: «ما از «فلسفه‌ي‌ اسلامي‌» (1) سخن‌ مي‌گوييم‌ و نه‌، چنان‌ كه‌ پس‌ از سده‌هاي‌ ميانه‌ معمول‌ بوده‌ است‌، از «فلسفه‌ عربي‌» (2) . بديهي‌ است‌ كه‌ پيامبر اسلام‌، عربي‌ از اهالي‌ عربستان‌ بود؛ عربي‌ فصيح‌، زبان‌ وحي‌ قرآني‌، زبان‌ آييني‌ نماز، زبان‌ و ابزاري‌ مفهومي‌ است‌ كه‌ عربان‌ و غير عربان‌ از آن‌ براي‌ بنيادگذاري‌ يكي‌ از بارورترين‌ ادبياتهاي‌ جهان‌، ادبياتي‌ كه‌ مبين‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ است‌، بهره‌ جستند. با وجود اين‌، معناي‌ اصطلاحهاي‌ يك‌ قوم‌ با گذشتِ سده‌ها تحول‌ پيدا مي‌كند. امروزه‌، واژه‌ي‌ «عربي‌»، در كاربرد رايج‌ و رسمي‌، به‌ مفهومي‌ قومي‌، ملي‌ و سياسي‌ دقيقي‌ باز مي‌گردد كه‌ نه‌ مفهوم‌ ديني‌ «اسلام‌» با آن‌ مطابقت‌ دارد و نه‌ محدوديتهاي‌ جهان‌ آن‌. اقوام‌ عرب‌ يا عرب‌ شده‌، در كليت‌ جهان‌ اسلامي‌، اقليتي‌ بيش‌ نيستند. فراگيري‌ معنوي‌ (3) مفهوم‌ ديني‌ «اسلام‌» را نمي‌توان‌ به‌ محدوديتهاي‌ مفهوم‌ قومي‌ يا ملي‌ ] يعني‌ [ مفهومي‌ عرفي‌ برگردانده‌ يا محدود كرد. براي‌ هر شخصي‌ كه‌ در كشوري‌ اسلامي‌ و غير عرب‌ زندگي‌ كرده‌ باشد، اين‌ امر بديهي‌ است‌. 

آيا متون‌ عربي‌ به‌ معناي‌ عرب‌ بودن‌ نگارندگان‌ آنها است‌؟
29-2- درست‌ است‌ كه‌ برخي‌ توانسته‌اند، و خواهند توانست‌، بر اين‌ نكته‌ تأكيد كنند كه‌ اصطلاح‌ «فلسفه‌ي‌ عربي‌» صرفاً به‌ معناي‌ فلسفه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ زبان‌ عربي‌ نوشته‌ شده‌ باشد، يعني‌ اين‌ زبان‌ عربي‌ فصيح‌ كه‌ حتي‌ امروزه‌ نيز پيوند آييني‌ ميان‌ اعضاي‌ غير عربِ امت‌ اسلامي‌ و نيز گروههاي‌ ملت‌ عرب‌ را كه‌ هر يك‌ داراي‌ لهجه‌ي‌ ويژه‌ي‌ خود هستند، به‌ وجود مي‌آورد. با كمال‌ تأسف‌، اين‌ تعريف‌ «زبان‌ شناختي‌» دقيق‌ نيست‌ و به‌ هدف‌ خود نائل‌ نمي‌شود. اگر چنين‌ تعريفي‌ را بپذيريم‌، نخواهيم‌ دانست‌ انديشمندان‌ ايراني‌، مانند حكيم‌ اسماعيلي‌، ناصرخسرو (سده‌ي‌ پنجم‌ ق‌/ يازدهم‌ م‌) يا افضل‌الدين‌ كاشاني‌ (هفتم‌ ق‌/ سيزدهم‌ م‌)، شاگرد نصيرالدين‌ طوسي‌ را كه‌ همه‌ي‌ آثار آنان‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ نوشته‌ شده‌، چگونه‌ طبقه‌بندي‌ كنيم‌، البته‌، صرف‌نظر از كساني‌ كه‌ از ابن‌سينا و سهروردي‌ تا ميرداماد (يازدهم‌/ق‌ هفدهم‌ م‌) و حاج‌ ملاهادي‌ سبزواري‌ (سيزدهم‌ ق‌/ نوزدهم‌ م‌) و معاصران‌ ما آثار خود را گاهي‌ به‌ فارسي‌ و گاهي‌ به‌ عربي‌ نوشته‌اند. زبان‌ فارسي‌ هرگز نقش‌ خود را به‌ عنوان‌ زبان‌ فرهنگي‌ (حتي‌ زبان‌ «آييني‌»، به‌ عنوان‌ مثال‌، در نزد اسماعيليان‌ تَدْمُر) از دست‌ نداده‌ است‌، زيرا، اگر چه‌ برخي‌ از رساله‌هاي‌ دكارت‌، اسپينوزا، كانت‌ و هگل‌ به‌ زبان‌ لاتين‌ نوشته‌ شده‌ است‌، اما آنان‌ فيلسوفان‌ «لاتيني‌» يا «رومي‌» نيستند». 

فلسفه‌ اسلامي‌ بدون‌ عرفان‌، بي‌ معنااست‌
29-3- كربن‌ عميقاً اعتقاد دارد كه‌ بدون‌ عرفان‌، نمي‌توان‌ از فلسفه‌ اسلامي‌ (يا به‌ عبارت‌ دقيق‌تر مورد نظر او حكمت‌ اسلامي‌) سخن‌ گفت‌. او مي‌گويد: «بدون‌ بحث‌ درباره‌ي‌ عرفان‌ يعني‌ تصوف‌ در وجوه‌ مختلف‌ آن‌، اعم‌ از تصوف‌ به‌ عنوان‌ تجربه‌ي‌ معنوي‌ و حكمت‌ نظري‌ كه‌ ريشه‌ در تعليمات‌ باطني‌ شيعي‌ دارد، نمي‌توان‌ به‌ توضيح‌ حكمت‌ در اسلام‌ پرداخت‌. كوشش‌ سهروردي‌ و به‌ دنبال‌ او همه‌ي‌ مكتب‌ اشراقيان‌، ناظر به‌ جمع‌ ميان‌ تحقيق‌ فلسفي‌ و تحقق‌ تجربه‌ي‌ معنوي‌ شخصي‌ بوده‌ است‌. در اسلام‌، به‌ طور خاصي‌، تاريخ‌ فلسفه‌ از تاريخ‌ معنويت‌ جدايي‌ناپذير است.

                                       برگرفته از سایت کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت                      http://www.iptra.ir/vsnc.i5qqbyd2s2a,sl2bq.8a.html   

 


پانوشتها
1- philosophie islamique
2- philosophie arabe
3- oecumإ nicitإ

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

فلسفه چیست؟
به گفته تمام فلاسفه، سخت ترین پرسشی که می توان مطرح کرد، این سوال است که: "فلسفه چیست؟"
در حقیقت، هیچ گاه نمی توان گفت فلسفه چیست؛ یعنی هیچ گاه نمی توان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزاد ترین نوع فعالیت آدمی است و نمی توان آن را محدود به امری خاص کرد.
عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روی زمین است و در طول تاریخ تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونه ای متفاوت با دیگر دوره ها بوده است.
برای این مطلب کافی است به تعاریف مختلفی که از آن شده نگاهی بیندازید. در این باره نگاه کنید به:
تعاریف مختلف فلسفه

با این حال می کوشیم تا جایی که بتوانیم، فلسفه را معرفی کنیم.
واژه فلسفه
واژه فلسفه (philosophy) یا فیلوسوفیا که کلمه ای یونانی است، از دو بخش تشکیل شده است:
فیلو به معنی دوستداری و سوفیا به معنی دانایی.
اولین کسی که این کلمه را به کار برد، فیثاغورس بود. وقتی از او سئوال کردند که: آیا تو فرد دانایی هستی؟ جواب داد:
نه، اما دوستدار دانایی(فیلوسوفر) هستم.
بنابراین فلسفه از اولین روز پیدایش به معنی عشق ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است.
تعریف فلسفه
فلسفه تفکر است. تفکر درباره کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آن ها روبه رو هستیم. فلسفه وقتی پدیدار می شود که سوالهایی بنیادین درباره خود و جهان می پرسیم. سوالاتی مانند:
زیبائی چیست؟ قبل از تولد کجا بوده ایم؟ حقیقت زمان چیست؟
آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد، چگونه آن را بفهمیم؟
آیا ممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟ ما جهان را واقعیت می دانیم، اما واقعیت به چه معناست؟
سرنوشت انسان به دست خود اوست و یا از بیرون تعیین می شود؟ از کجا معلوم که همه درخواب نیستیم؟ خدا چیست؟" و دهها سئوال نظیر این سئوالات.
چنانچه در این سئوالات می بینیم، پرسش ها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به این چنین موضوعات، پرداخته نمی شود.
مثلا هیچ علمی نمی تواند به این سئوال که واقعیت یا حقیقت چیست؟ و یا این که عدالت چیست؟ پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.
یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است.
همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخ های جدیدی به این مسائل ارائه می گردد.
فلسفه مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند.
به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی می پردازد.
ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می گردد.
به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می گوید:
فلسفه علم به احوال موجودات است ، از آن حیث که وجود دارند.
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعداد های عقلی و فکریی است که انسان را قادر می سازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد.
فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.
فلسفه در پی دستیابی به بنیادی ترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف می کند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره از روزهای آغازین حیات خود، علمی مقدس و فرا بشری تلقی می شد و آن را علمی الهی می دانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی می گوید:
فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.
فلسفه در آغاز
همان طور که گفته شد، اساسا فلسفه از اولین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق می شد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است،(یعنی زندگانی درست) بود.
فلسفه در آغاز حیات خود شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرن ها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانش ها می دانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.
در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم بود:
فلسفه نظری و فلسفه عملی
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم می گشت که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل(پایین تر) نامیده می شد.
فلسفه عملی نیز از سه قسمت تشکیل می شد:
اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن(شهرها)
اولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود. دومی در رابطه با تدبیر امور خانواده و سومی تدبیر امور مملکت بود.

برگرفته از سایتhttp://forum.p30world.com/showthread.php?t=66496

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: چهارشنبه 03 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

پرا گماتیسم فلسفه ای است که اول بار در آمریکا پدید آمد و در تفکر و حیات عقلی این سرزمین تاثیر زیادی بر جای گذاشت. این فلسفه در اواخ قرن نوزدهم با متفکرانی نظیر ویلیام جیمز و جان دیویی به ظهور رسید. به نظر این متفکران، پراگماتیسم انقلابی است علیه ایده آلیسم وکاوشهای عقلی محض که هیچ فایده ای برای انسان ندارد. در حالی که این فلسفه، روشی است درحل مسائل عقلی که می تواند در سیر ترقی انسان بسیار سودمند باشد.

پراگماتیسم چیست؟

واژه پراگماتیسم مشتق ازلفظ یونانی (pragma) و به معنی عمل است. این واژه اول بار توسط چالرز ساندرزپیرس (Charles sanders pierce ) ، منطقی دان آمریکائی به کار برده شد.

مقصود او از به کاربردن این واژه، روشی برای حل کردن و ارزشیابی مسائل عقلی بود.
اما به تدریج معنای پراگماتیسم تغییر کرد.

اکنون، پراگماتیسم به نظریه ای مبدل شده که می گوید:
حقیقت، چیزی است که از دیدگاه انسان، خوب باشد. به سخن دیگر، پراگماتیسم یعنی اینکه درباره هر نظریه یا آموزه ای باید بر پایه نتایجی که از آن به دست می آید، داوری کرد. به نظر پراگماتیست ها، اگر عقیده ای به نتیجه خوب و کار آمد برای انسان بیانجامد، باید آنرا حقیقی قلمداد کرد. حقیقت چیزی نیست که مستقل ومجرد از انسان وجود داشته باشد.
تا قبل از این، نظریه اصلی و رایج درباره حقیقت این بود که حقیقت امری است جدا از انسان؛چه کسی آن را بشناسد، چه نشناسد . مثلا گردش زمین به دور خورشید، امری است که همیشه حقیقت داشته است؛ گرچه برای هزاران سال تصور بر این بود که زمین ثابت است و خورشید به دور آن می گردد. بر همین مبنا، صدق و درستی هر نظریه تطابق آن با واقعیت و نادستی آن عدم تطابق با واقعیت بود.

اما پراگماتیسم قائل به این شد که حقیقت امر جدایی از انسان نیست؛ بلکه تنها دلیل برای اینکه یک نظر درست و حقیقی است و یک نظر، باطل و خطا، این است که اولی در عمل به درد انسان بخورد و برای او کارآمد و موثر باشد و دیگری چنین نباشد. به این ترتیب، معنای صدق قضیه در پراگماتیسم تغییر یافت . صدق هر گزاره، فقط توسط نتایج عملی آن سنجیده می شود نه در مقایسه با واقعیت خارجی. یک فکر یا عقیده تا وقتی که فقط عقیده است، بخودی خود نه صحیح است و نه غلط؛ بلکه فقط در جریان آزمایش و کار برد عملی آن است که برحسب نتایجی که از آن نظر گرفته می شود، صادق یا کاذب می شود.

بدین سان و بر این مبنا، برای مثال تا پیش از کشف آمریکا، این عقیده که سرزمینی میان اروپا و آسیا وجود دارد، نه راست بود نه دروغ؛ اما پس از اکتشاف آمریکا، این نظر یه به حقیقت پیوست.(در حالی که بر اساس نظر متداول، این عقیده حتی پیش از کشف آمریکا نیز عقیده ای صحیح بوده است.)

در نظر مکتب پراگماتیسم، افکار و عقاید همچون ابزارهایی هستند برای حل مسائل و مشکلات بشر؛ تا زمانی که اثر مفیدی دارند، صحیح و حقیقی اند و پس از آن غلط و خطا می شوند. به این ترتیب عقیده ای ممکن است مدتی به کار آید و موثر شود و از این رو فعلا حقیقی است؛ لیکن بعدا ممکن است نتایج رضایت بخش نداشته باشد و آن موقع، به نظریه ای باطل و خطا تبدیل می گردد.

بنابراین، حقیقت چیزی ساکن و تغییر نا پذیر نیست؛ بلکه با گذشت زمان، توسعه و تحول می یابد. آنچه در حال حاضر صادق است، ممکن است در آینده صادق نباشد؛ زیرا در آینده، افکار و نظریات دیگری بر حسب شرایط و اوضاع جدید، حقیقی شده و متداول می گردند. تمام امور تابع نتایج است و بنابر این، حق امری است نسبی؛ یعنی وابسته به زمان، مکان و مرحله معینی از علم و تاریخ است .

ما هیچ زمان به حقیقت مطلق نخواهیم رسید. زیرا علم ما، مسائل ما و مشکلات ما همیشه در حال تغییر است و در هر مرحله، حقیقت، آن چیزی خواهد بود که ما را قادر می سازد تا به نحو رضایت بخش، مسائل و مشکلات جاری آن زمان را بررسی و حل کنیم

منابع

* فرهنگ فلسفی
* سیر فلسفه، صفحه 150
* تاریخ فلسفه غرب، صفحه 210

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: چهارشنبه 03 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

اگزیستانس(existence) به معنی وجود است. اولین بار، سورن کیرکگارد فیلسوف دانمارکی، این کلمه را به معنای وجود واقعی انسان به کار برد. وجود انسان به عنوان یک موجود خودآگاه؛ یعنی موجودی که از خودش به طور روشن و بی واسطه آگاه است.
مکتب اگزیستانسیالیسم یا مکتب اصالت وجود که یکی از مکاتب فلسفی است، چنین انسانی را مبداء فلسفه قرار می دهد.

وجه تسمیه این مکتب، این است که بنابر نظر فلاسفه اگزیستانس وجود و هستی هر چیز، بالاتر و متعالی تر از ماهیت و چیستی آن چیز می باشد. همه ما حقیقتا با وجود اشیا سر و کار داریم و اگر درست توجه کنیم، خود را غوطه ور در وجود جهان و موجودات آن می یابیم. بنابراین اصالت با وجود می باشد. (اگزیستانسیالیسم یعنی مکتب اصالت وجود.)

این فلسفه توسط سورن کیرکگارد در قرن نوزدهم به وجود آمد. او با بعضی از سنت های فلسفی که در زمانش رواج داشت، مخالفت نشان داد؛ زیرا عقیده اش این بود که این فلسفه ها چه راست باشند و چه دروغ، ارتباطی با مسائلی که انسان عملا در زندگی با آن ها روبرو است، ندارند.

در عوض، مسائل واقعی فلسفی چنین مسائلی هستند:

مقصود اصلی حیات انسان چیست؟ به هستی انسان چه معنایی می توان داد؟ غایت و هدف رویدادهای انسانی؛ انسانی که دلتنگ، پوچ و بی معنی است، چیست؟
او گفت: پرسش اساسی، معنای وجود می باشد. یعنی این سوال که حقیقت وجود چیست؟

اما این پرسش نزد عقل بی معناست؛ زیرا عقل از راهیابی به معنای آن ناتوان است. کیرکگارد نتیجه گرفت:

پرسش درباره چیستی انسانیت، زندگی و جهان، پرسش هایی است که همه با آن دست به گریبانند، با این وجود عقل و فلسفه سنتی، هیچ پاسخی نمی تواند به آن ها بدهد.
بنابراین، انسان نمی تواند از راه عقل به شناخت یقینی برسد. تجربه حسی و آگاهی تاریخی ما همواره دستخوش تغییر است. انسان بودن یعنی زیستن در مخمصه ای همراه با ترس و اضطراب. به طور کلی بخشی از وجود انسان، حیوانی و پاره ای عقلانی است و این تعارض، حل شدنی نیست.
پس نتیجه می گیریم که عقل نمی تواند راهنمای ما باشد؛ بلکه تنها راه نجات انسان از جهل این است که وضع و حالت غم انگیزی را که در آن گرفتار است، بشناسد و سپس با اطاعت محض، یعنی نه به وسیله عقل و منطق، بلکه با نور ایمان از این وضعیت و جهل خارج گردد.

اگزیستانسیالیسم کیرکگارد، اگزیستانسیالیسم دینی بود؛ یعنی راه نجات انسان را در ایمان به خدا می دانست؛ اما بیشتر فیلسوفان این مکتب که پس از او آمدند و متعلق به قرن بیستم بودند، دیندار نبودند.
در آثار آن ها، سوال اساسی فلسفه اگزیستانس این است که انسان در این عالم نامعقول و بی معنا چگونه باید زندگی کند. آن ها فلسفه های سنتی و حتی فلسفه تحلیلی را بیهوده دانستند؛ زیرا اعتقاد داشتند که این فلسفه ها با مسائل واقعی بشر کاری ندارند.

اعتقاد آن ها این بود که انسان در زندگی با دنیایی توضیح ناپذیر روبروست.(مثلا کودکی بی گناه توسط سربازان دشمن کشته می شود و هزاران نمونه مانند این.) جهان پیرامون ما، سرشت انسانی و سرشت هستی به گونه ای است که آشوب درونی و اضطراب را بر می انگیزد.

فلاسفه اگزیستانس برای تبیین این مسائل و حل آن ها، هر یک به راهی رفتند.
به عنوان نمونه، فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی، اظهار داشت که راه حل، کنار گذاشتن عقلانیت و شک کردن به هرچه شک پذیر باشد، حتی به اصول اخلاق و ارزش ها است. بدین ترتیب ، دیگر نه عقیده و یقینی باقی می ماند و نه اخلاق و ارزشی. چنین تفکراتی بود که در قرن بیستم، منتهی به مکتب پوچ گرایی( نهیلیسم ) گردید.

فلسفه اگزیستانس در حیات فکری و عقلی معاصر تاثیر بسیاری گذاشته است. از هم پاشیدگی و فرو ریختگی اروپا پس از جنگ های جهانی، در همگان این عقیده را ایجاد کرد که افکار و ارزشهای متداول را بی اعتبار و خالی از معنا بدانند و به این نتیجه برسند که در دنیایی که در آن زندگی می کنند، عقل و منطق نه تنها حاکم نیست، بلکه اصلا به هیچ دردی هم نمی خورد.

فلسفه اگزیستانس یا فلسفه اصالت وجود، فلسفه عمیقی است و اوج آن را می توان در اثر بزرگ فیلسوف آلمانی مارتین هایدگر، به نام وجود و زمان یافت.



منابع

* کلیات فلسفه، صفحه 419
* تاریخ فلسفه غرب، صفحه 214

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: چهارشنبه 03 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

چرا دکارت روش خود را روش جدید می نامد ؟

منظور او این است که اگرکسی در کار تحقیق و پژوهش صرفاً با این روش و با استفاده از این قواعد به یک نتیجه ی تازه ای برسد، آن نتیجه را کاملاً از راه برهان می تواند اثبات کند. به نظر دکارت این قواعد در واقع قواعدی هستند ، برای کاربرد صحیح و درست توانایی های طبیعی و فعالیت های ذهن . به همین دلیل دکارت معتقد است که تا زمانی که عقل نتواند اعمال اصلی خود را به کار ببرد قادر نیست حتی ساده ترین دستورات یا  قوانین این روش را بفهمد

منظور دکارت از اعمال ذهن چیست وانسان چگونه باید به اعمال ذهن دست پیدا کند؟  دکارت به صراحت بیان می کند که مهمترین اعمال ذهن یا اصلی ترین آن ها دو تا می باشد: 1- شهود 2- استنتاج

فرق استنتاج و قیاس منطقی چیست؟ منظور دکارت از شهود یک نوع بینش و بصیرت است اما بینش و بصیرت بی واسطه ی عقل. به نظر دکارت شهود عبارت است از تصوری قطعی متعلق به ذهن نافذ و روشن که برخواسته از نور خود عقل می باشد. این شهود دارای دو شرط می باشد. اول این که علم شهودی باید واضح و متمایز باشد دوم این که عقل شهودی باید بی واسطه و بدون نیاز به حدوسط باشد. دکارت کتابی به نام قواعدهدایت ذهن دارد که در این کتاب در قاعه ی سوم می گوید: منظور و مقصود من از شهود نه گواهی متزلزل حواس است ونه حکم گمراه کننده ای که ناشی از ترکیبات غلط قوه ی تخیل است. بلکه مقصود مفهومی است که ذهن روشن چنان با قطعیت و تمایز آن را به ما ارائه می دهد، که به هیچ وجه در مورد صحت آن چه دریافته ایم نمی توانیم خطا کنیم. دکارت «من فکر می کنم پس هستم» را این گونه توضیح می دهد: من در همه چیز عالم شک می کنم ولی بر این شک خود شک نمی کنم . یک نقطه ی ثابت پیدا کرده ام و روی آن می ایستم و مبنای معرفت خود را استوار می کنم و آن وقت می گویم من هستم .

 

فرق شهود عقلی با استنتاج این است که در مفهوم استنتاج نوعی حرکت و توالی و تعاقب وجود دارد، اما در شهود این توالی و حرکت نیست. بی واسطه می باشد. استنتاج به یک امر بدیهی بی واسطه نیاز ندارد. می تواند یکی از مقدمات را فرض کند و بر مبنای آن استدلال کند. دکارت در کتاب قواعد ذهن می نویسد: این دو روش مطمئن ترین راه کسب معرفت اند و ذهن انسان نباید به هیچ یک از راه های دیگر جز این دو راه توجه کند. اما این امر مانع این نمی شود که ما به موضوعاتی باور داشته باشیم که از طریق وحی الهی به عنوان یقینی ترین معارف برای ما آشکار شده است.

شهود و استنتاج از نظر دکارت قاعده نیست ، اعمال ذهن هستند که اگر ما قواعد ذهن را درست به کار ببریم به واسطه ی این دو روش می توانیم به نتیجه ی مطلوب برسیم . استنتاج از نظر دکارت علم یقینی  با واسطه است یعنی استنتاج از قضایایی که نیاز به اثبات ندارد. به بیان دیگر، شهود وسیله و ابزاری برای رسیدن به امور مرکب و بسایط و استنتاج.

نکته ی دیگر جوهر های سه گانه است . دکارت به سه جوهر معتقد است: 1- خدا 2- نفس 3- جسم

خدا جوهر است . حقیقت جوهر خدا کمال است. اگر کمال را از خدا بگیریم هیچ نمی ماند همانند انسان می شود.

حقیقت نفس تفکر و اندیشه است . یعنی فکر و اندیشه را از نفس بگیریم ،هیچ نمی ماند. به عبارت دیگرتفکر و اندیشه ذاتی نفس است.

جوهر جسم که حقیقت آن امتداد است. یعنی طول و عرض و ارتفاع، که ذاتی جسم است و بدون آن قابل تصور نیست.

رابطه ی این سه جوهر با یک دیگر : جوهر نفس و جوهر جسم هیچ نیازی به یکدیگر ندارند ، در کنار هم کار می کنند. دو جوهر مستقل هستند که به جوهر خدا نیاز دارند.  در این جا ثنویت دکارتی آغاز می شود. جوهری صنوبری شکل در مغزقرار دارد که این دو را هماهنگ می کند.

دکارت به سه نوع تصور قائل است. می گوید: ما سه گونه تصور داریم: 1- تصور فطری 2- تصور جعلی 3- تصور خارجی

تصورات فطری: تصوراتی که در خود ما وجود دارد اما نه بالفعل بلکه بالقوه. یعنی ما می توانیم توانایی هایی که در درون داریم از قوه به فعلیت تبدیل کنیم.

تصورات جعلی و ساختگی: تصوراتی هستند که منشأ آن ها قوه ی خیال است. قوه ی خیال خودش این تصورات را می سازد. مانند تصوراتی که ما داریم و ما به ازاء ندارن مثل سیمرغ .

تصورات خارجی: تصوراتی که ازطریق حواس پنج گانه از بیرون می گیریم . به یک معنا همان داده های حسی.

دکارت می گوید: مهمترین تصورات، تصور ئ ات فطری است. آن دو نوع تصور، تصور کامل و مطلق ندارد

روش دکارت: شک دستوری یا شک روشی

دکارت چنین می اندیشید که شک مقدمه ای است برای رسیدن به یقین مطلق. به عبارتی دیگر به نظر دکارت هر چیزی که قابل شک است را باید به طور مطلق کنار گذاشت و همه را کذب و نادرست و دروغ تلقی کنیم تا از این طریق راه درست را برای رسیدن به یقین که دیگر نمی توان درباره ی آن شک کرد را هموار کنیم. بنابراین شکی که دکارت مطرح می کند: اولاً: شکی فراگیر است. یعنی شامل تمام قضایای می شود که می توان به درستی آن شک کرد(چه قضایای علوم و چه قضایای ریاضی و چه قضایای اخلاقی). ثانیاً: شک دستوری یاشک روشی است یعنی دکارت شک نمی کند برای این که شکاک باقی بماند، بلکه شک را مرحله ای می داند که باید از آن مرحله بگذرد. شک بما هو شک مطرح نیست بلکه ابزاری و وسیله ای است برای رسیدن به چیز دیگر. ثالثاً: این که شک دکارت برای تشخیص درست از نادرست و یا حق از باطل است. رابعاً: شک او شک نظری می باشد نه شک عملی یعنی به نظر دکارت نباید در عمل از این شک پیروی کرد.

نتیجه ای که از این بحث دکارت گرفته می شود این است که از طریق این شک می خواهد فلسفه ی جدیدی را به وجود بیاورد که مبانی این فلسفه بر اصول محکمی استوار است.

از ان نکته ی اول که شک دکارت فراگیر است این نتیجه به دست می آید که در مرحله ی اول در همه ی داده های حسی شک می کند. به این دلیل که در بعضی مواقع حواس ما اشتباه می کنند. این ها را می فهمیم ولی آن هایی را که نمی فهمیم از کجا بدانیم اشتباه نیست؟ هیچ دلیلی برای آن نداریم. بنابراین برادراکات حسی اعتمادی نیست و هرچیزی که به واسطه ی حواس می آموزیم ، قابل شک است. در کتاب تأملات در تأمل اول می گوید:تمام آن چه تاکنون به عنوان صحیح ترین امور پذیرفته اند یا از حواس است ویا به واسطه ی حواس فراگرفته اند، اما به تجربه دریافته اند که همین حواس فریبنده اند و نباید مورد استفاده قرار گیرند.

در مرحله ی بعد ظاهراً چنین به نظر می رسد که دکارت در قضایای ریاضی شک را روا نمی دارد. ریاضیات به این خاطر یقینی آورند که شکی در آن نیست. بعد نظرش بر می گردد در تأمل اول می گوید: خواه من بیدار باشم و خواه خفته 2+3همواره 5 خواهد بود و مربع هیچ گاه بیش از چهار ضلع نخواهد داشت. و محال است حقایقی بر این پایه از وضوح در مظان خطا و تردید باشد

دکارت معرفت ریاضی را یقینی ترین معرفت می داند ولی چون در مرحله ی شک دستوری است.هر چه قدر جلوتر می رود در قضایای شک را جایز می داند. چنان که در تأمل اول می گوید:بنابراین فرض می کنم که نه خدای واقعی که سرچشمه ی حقیقت است، بلکه شیطانی شر و بسیارمکارتمام مهارت خود را در فریفتن من به کار بسته است. در همین جا می گوید: از کجا معلوم همین شیطان به من القاء نکرد که:5=3+2

بنابراین در قضایای ریاضی هم شک می کند. و نتیجه ی شک دکارتی فراگیر و جامعیت دارد

از همین جا به خدا پناه می برد و ضامن حقیقت را خدا می داند. می گوید: من خدا را به عنوان موجودی که فریب کار نیست و مهربان است می پندارم. مفهومی از مهربانیت قادر مطلق در خودم دارم. این مفهوم را خودم به خودم ندادم. چرا که اگر خودم به خودم می دادم، خودم را قادر مطلق، خیر مطلق می کردم. وجودش را هم می دادم. پس چون من خیر محض نیستم، باید خیر محضی باشد تا این مفهوم را در من ایجاد کند. و از این جا پی به وجود خدا می برد. حالا به آن شیطان شریر هم اجازه نمی دهد که مرا بفریبد زیرا مهربان است وجود آن دیو پلید منتفی است.

دکارت می گوید: بعد از این که من در همه چیز شک کردم، حتی در قضایای ریاضی. به این نتیجه رسیدکه در شک خودم نمی توانم

شک کنم،پس هستم که شک می کنم. به تنها چیزیقینی که هیچ گونه شکی در آن روا نیست من هستم. این اولین مرحله ی یقین است

یقین از نظر دکارت چیست؟

 در زبان لاتین دو واژه داریم

 ratio=عقل جزئی

=Intellectusعقل کلی

 حاصل  retioیا عقل جزئی علم است به معنای خاص و حاصلintellectusحکمت یا معرفت به حقایق ازلی می باشد. در یونان در قرون وسطی با  ratuoکاری نداشتند. سرو کارشان با عقل کلی بود. همی دوعبارت را می توان در یونان هم پیدا کرد. مخصوصاً در تفکرات  افلاطون که به ارسطو می رسد،آن جایی که درباره ی مراتب معرفت بحث می کند به دو امر مربوط است: عقل جزئی و عقل استدلالی. این عقل جزئی و استدلالی برای افلاطون

در حوزه ی ریاضیات کاربرد دارد. Noesisهمان عقل کلی یا به نظر افلاطون عقل شهودی سرو کارش با عالم صور و عالم مثل است

 برای دکارت عقل کلی به هر معنایی که باشد، فرقی نمی کند. توجه دکارت صرفاً به عقل جزئی می باشد و عقل جزئی هم مبتنی برعشق بشر است پس عقل کلي برای دکارت موردی ندارد. در قرون وسطی یقین از وحی حاصل می شد. از طریق یقین به وحی و کلام خدا و

دیگر چیزها هم یقین پیدا کنیم. اول باید ایمان بیاوریم. ضامن و معیار یقین انسان نیست. و این که انسان بتواند ضامن یقین باشد، براي متفکران و فیلسوفان قرون وسطی مطرح نبود، بلکه برای قرون وسطائیان حقیقت تضمین شده مطرح بود. که حقیقت تضمین شده را یقین

می نامیدند. بنابراین متفکران قرون وسطی معتقد بودند که ضامن حقیقت و یقین هم می تواند طبیعی باشد و هم می تواند فوق طبیعی باشد. ضامن فوق طبیعی یقین وحی و ایمان به وحی است. اما ضامن یقین فطرت است که در درون انسان است. بنابراینهنگام تفکر از طریق وحی این نور طبیعی به ذهن انسان می تابد

دکارت در دوره ای می زیست که تعریف انسان همان تعریفی نبود که متفکران قرون وسطائیان از انسان ارائه می کردند زیرا برای قرون وسطائیان انسان موجودی است که به واسطه ی گناه  هبوط کرده و اکنون به دنبال نجات و رستگاری است. این رستگاری از طریقایمان به وحی و کلیسا به دست می آید. اما در زمان دکارت انسان تلاش می کند خودش را از دین و کلیسا رها کند و یک اساس و پایه ای را پی ریزی کند که خودش ضامن درستی و یقین آن باشد. معیار یقین برای دکارت و دکارتیان انسان است. از همین جاست که مسئله ی اصلی دکارت مطرح می شود و آن متد و روش است. اگر این انسان با این روش و متد حرکت کند به یقین می رسد. راه رسیدن به یقین از نظر دکارت در خود انسان است.منظور از روش راه و شیوه ای است که انسان از طریق آن به یقین و حقیقت نائل می شود. در متد از روش سوال نمی شود بلکه از این سوال می شود که چگونه انسان میتواند به یقینی دست پیدا کند که ثابت باشد و ضامن آن خودش باشد

یقین از نظر دکارت

روش از نظر دکارت صرفاًبه معنای تحقیق و پژوهش نیست بلکه راهی است برای رسیدن به یقین واین راه هم مال انسان است .

گفتیم که در روش به معنای دکارتی از وجود و هستی سوال نمی شود. برای این که راهی می خواهد پیدا کند تا به ماهیت اشیاء برسد. دکارت به دنبال راهی بود که ثابت و غیر متزلزل باشد و بتواند بر روی آن بایستد و بقیه معارف و شناخت و معرفت راتأسیس کند. از همین جاست که شعار معروف دکارت آشکار می شود «من فکر می کنم پس هستم» . و ظاهرا ًاشاره می کند که من دکارتی، من انسانی می باشد. در تفکر دکارتی انسان موجودی نیست که تسلیم وحی و اعتقاد و دنیا باشد. بلکه انسان پایبند عقل خودش می باشد. دکارت می گوید: این من انسانی که غیر متزلزل است از هر چیزی که ما تصور کنیم یقینی تر است. به نظر دکارت یقینی تراز این من در "من می اندیشم پس هستم " وجود ندارد. و این نقطه ی اتکاء دکارت است. به این معنا خودش یک سوژه است، یعنی متعلَق شناسه است که درباره ی خودش یقین دارد، به هیچ چیز یقین ندارد. و همین یقین انسان به خحودش از هر چیزی محکم تر استو غیر قابل تردید است. منشاء یقین برای دکارت من انسانی می باشد که به طور شهود عقلی به آن علم پیدا می کند. این فکر می کنم برای دکارت یک لصل بنیادی است و آن چه به این اصل بنیادی قوام می بخشد ، ریاضیات است. به نظر دکارت اگر فلسفه بخواهد به اندازه یریاضیات یقینی شود باید روش ریاضیات را بپذیرد و به کار ببرد.. هر علمی از نظر دکارت اگر بخواهد یقینی آور باشد، باید روش ریاضیات را به کار ببرد.

ریاضیات چه خصوصیاتی دارد که دکارت روی آن تأکید دارد؟

 به نظر دکارت ریاضیات صرفاً با مفاهیم سرو کار دارد نه با اشیاء خارجی وحتی با موجودات خارجی. به بیان دیگر ریاضیات با قضایا سروکار دارد. ودر فلسفه دکارت می کوشد تا از طریق مفاهیم ذهنی به اشیاء و موجودات خارجی نائل شود . و این"من فکر می کنم پس هستم" از طریق روش ریاضی اثبات می شود. دکارت می گوید:ریاضیات با تعاریف سروکار دارد و تعریف امری ذهنی می باشد و مفاهیمی که تعریف با آن ها سرو کار دارد، واضح و متمایزند. و چون واضح و متمایزهستند یقینی بخش هم هستند. بنابراین اگر از طریق وضوح و تمایز روشن شود. که چیزی که به مفهوم شی تعلق دارد به خود شی نیز تعلق دارد. در حقیقت مفهوم من شی خارجی می باشد در نتیجه شناخت و معرفت از نظر دکارت از متعلَق شناخت استقلال دارد

نتیجه این که دکارت یقین را به جای حقیقت قرار می دهد.  برای این که از نظر دکارت حقیقت مطابقت ذهن با عین است. دکارت به عین به معنایی که علما قائل بودند، اعتقاد نداشت بلکه دکارت موجودات خارجی را صرفاً تمسلات ذهنی می داند که نه قائم به خود بلکه قائم به ذهن است. نکته ای که می توان مطرح کرد این است که دکارت از طریق وجود و معرفت به هستی رسیده است و معتقداست  که فکر من منشأ شناخت و فکر خدا منشأ هستی است چون خدا هم فکر می کند.

دلایل دکارت برای اثبات وجود خدا

 

 

ضامن اعتبار شناخت و معرفت را دکارت خدا می داند ویکی از دلایلی را که برای اثبات وجود خدا بیان می کند این است که : ما دارای تصوراتی هستیم(جعلی- فطری- خارجی). این تصورات دارای کیفیاتی گوناگون هستند. اگر من بخواهم اطمینان داشته باشم که در قبول درستی قضایایی که آن ها را با وضوح و تمایز درک می کنیم گرفتار فریب نشده ایم ، باید وجود خدایی که فریب کار نیست را اثبات کنیم. در این جا می خواهد بیان کند که ضامن و اعتبار من جز خدا چیزی نیست. علاوه بر این لازم است که وجود خدا را بدون این که به عالم خارج مراجعه کنیم اثبات کنیم. به عبارتی دیگر دکارت باید وجود خدا  را از درون خویش اثبات کند نه با تمسک و توسل به عالم خارج. دکارت دلیل خود را در تأملات با بررسی تصوراتی که در ذهن وجود دارد شروع می کند. دکارت تصور خدا، نفس و زمان را مطرح می کند. یعنی قبل از این که آن ها را تجزیه کنیم آن ها را در ذهن داریم. اگر این تصوراتی که در ذهن داریم صرفاً به عنوان حالات ذهن در نظر بگیریم هیچ ارتباطی با عالم خارج ندارد. در این صورت همه تصورات یکسان خواهد بود. برای همین این تصورات را با هم مقایسه نمی کنیم بلکه به عنوان حالات ذهن در نظر می گیریم. برای این که تفاوت و تمایز در صورتی است که ما میان دو چیز مقایسه کنیم. یعنی تصورات صرفاًحالات ذهن است ولی اگر ما این تصورات را از آن جهت که خاصیت باز نمایی و یا تمثیل دارن

کی یر که گورد

موسس اگزیستانسیالیسم است. اگزیستانسیالیسم از واژه اگزیستن گرفته شده است.اصل و ریشه آن لاتین می باشد

Existereیعنی به وجودآمدن و هستی یافتن. اگزیستن مرکب از دو کلمه است،ex+sistereیعنی بیرون ایستادن.به همین خاطر در فارسی اگزیستانسیالیسم را به قیام ظهوری ترجمه کرده اند. گاهی هم به هستی داری ترجمه می شود و در این معنا به وجود انسان تکیه می شود، یعنی انسان است که هستی دارد.به خاطر تنوع آراء و افکار اگزیستانسیالیسم ها و همچنین اختلاف مبانی انها تعریف واحدی برای اگزیستانسیالیسم وجود ندارد.یعنی تعریفی که همه متفکران در آن بگنجند.زیرا تفکر و آراء آنها بسیار متفاوت است.عده ای ملحد و عده ای موحد هستند. هر دو اختلاف مبنایی  با هم دارند.اما میتوانیم مشترکاتی بین آنها پیدا کرد،که به وسیله آن مشترکات تعریف واحدی برای انها ارائه دهیم. بعضی اگزیستانسیالیسم را توصیف کرده اند نه تعریف. مثلا امیل بریه یکی از متفکران و فیلسوفان که فلسفه  یونان را نوشته، میگوید: این فلسفه های اگزیستانسیالیسم نوعی اتحاد اصالت متافیزیکی با احساس نگرانی و تشویش خاطر انسان است. این احساس درونی و تجربه متا فیزیکی بیرون است. ارتباط میان مابعدالطبیعه نظری و احساسات درونی خود انسان است.

کی یر که گورد

اسم کوچک او سورن می باشد. اهل دانمارک است. در سال 1813 در کوپن هاگ متولد شد در سال 1830 به دانشگاه کوپن هاگ رفت و در رشته الهیات مشغول به تحصیل شد، در سال 1843 کتاب "یا این یا آن" و "ترس و لرز" را نوشت. بعد از آن کتاب" تکرار" را نوشته و در سال 1844 کتاب" مفهوم دلهره" را نشر کرد. و بعد از آن کتاب دیگری به نام "قطعات فلسفی" را نوشت. و در سال 1845 مراحل راه زندگی  ودر سال 1846 کتاب پی نوشته های غیر علمی پایانی را نوشت. تا اینجا همه آثار او با نام مستعار منتشر می شد زیرا برای خودش رسالتی قائل بود که نباید آن را مستقیم ابلاغ می کرد. و معتقد بود حقیقت را به طور غیر مستقیم باید تبلیغ کرد . زیرا تبلیع غیر مستقیم اثربخش تر است. در سال 1848 یک نوع شهود دینی به او دست می دهد که از آن زمان به بعد تبلیغ را به طور رسمی و مستقیم شروع می کند و در سال 1848 کتاب گفتارهای مسیحی و کتاب دیدگاه را می نویسد که این کتابها بعد مرگش منتشر می شود. در سال 1855 از دنیا رفت، مسیحی بود ولی پایبند به مسیح نبود.

تفکر کی یرکه گورد

او سه مرحله برای انسان ترسیم می کند. انسان این سه مرحله را طی می کند:

مرحله ي اول: مرحله احساسی یا استحصانی است. در این مرحله از نظر کی یر که گورد، انسان مشغول کارهای حسی است درحس پراکنده شده است لذت های جسمانی و توجه به عالم محسوسات جزء ویژگی های این مرحله است. در این مرحله حسی معیارهای ثابت اخلاقی وجود ندارد. ایمان خاص دینی هم وجود ندارد. همه انسانها به دنبال لذت و خوشگذرانی و جمال پرستی و کامجویی هستند.و در این مرحله انسان بیشتر دچار یأس و نا امیدی است. منتها متوجه یأس و نا امیدی خو می باشد.یعنی می داند که غرق محسوسات است اما شناخت ندارد.هیچ وسیله نجاتی در این مرحله وجود ندارد. دو راه در پیش رو دارد:یکی اینکه در این مرحله بماند و خودش را مشغول این کارها کند و نومیدانه و مأیوس زندگی کند. یا در یک لحظه یک آن چیز دیگری را انتخاب کند. یعنی تصمیم آنی بگیرد.اینجاست که میگوید "یا این یا آن"،یا بماند یا رها کند.صورت تفکر و اندیشه در این مرحله کاربردی ندارد.

مرحله ي دوم: مرحله اخلاق است در این مرحله انسان تسلیم یکی از ملاک های اخلاقی و تکالیف اخلاقی می شود.در �

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

                                                     

                  " تهيه كننده: فاطمه صادقي دبير ناحيه يك زنجان"

تاریخ فلسفه غرب

تاریخ فلسفه غرب را  به سه دوره تقسیم می کنند:

دوره یونان-دوره قرون وسطی- دوره جدید

دوره ی یونان

 

دوره ی  یونان را به سه قسمت تقسیم می کنند:1- یونان باستان2- یونان3- روم

 

دوره ی یونان باستان تقریباً از قرن ششم قبل از میلاد شروع می شود تا قرن سوم قبل از میلاد.اولین فیلسوف و متفکر این دوره شخصی به نام تالس است.

 

در دوره ی یونان باستان به جهان توجه داشتند می خواستند جهان را بشناسند. برای همین بیشتر به دانشمند بودن معروف بودند. سؤال آنها این بود که عالم از چه تشکیل شده؟ خمیر مایه وجوهر این عالم چیست؟ هر کدام به نوبت پاسخ های متفاوتی دادند. پاسخ ها مهم نیست. مهم این است که عالم از چه ساخته شده؟ انسان ها را به تفکر وا داشت و باعث شدند دنبال پاسخ بروند.این مسئله تا آغاز پیدایش سوفسطائیان ادامه داشت.با ظهور آنان موضوع بحث عوض شد.یعنی موضوع بحث از عالم به انسان منتقل می شود. برای سوفسطائیان معیار گفتگو انسان و شناخت اوست. وحقیقت را هم تابع انسان می دانستند"انسان معیار همه چیز است"

 

دوره ی یونان: دوره ی سقراط- افلاطون و ارسطو

 

اولین نفر سقراط بود که در مقابل نسبی گرایی مبارزه می کند می گوید: حقیقت تابع انسان نیست، انسان تابع حقیقت است. افلاطون نیز این فکر را پرورش داد.ارسطو در بسیاری از مسائل فلسفی با سقراط و افلاطون مخالف است اما با کلی گرایی و مطلق گرایی موافق هم هستند

 

افلاطون عقل الهی را مطرح می کند. می گوید: ما ابتدای عالم از معقول تنزل پیدا کردیم و آمدیم عالم محسوس. حال می خواهیم برویم عالم معقول. باید بین عالم معقول و محسوس واسطه باشد. این واسطه عالم ریاضیات است. عالم ریاضیات در خارج وجود ندارد. میگوید به انسان ها ریاضی یاد بدهید شناخت تجربی اعتبارندارد. شناخت عقل کلی و ثابت است پس می توان به آن اعتماد کرد.

 

ارسطو عالم معقول را جدای از عالم محسوس قبول ندارد. ذهن از صفات مشترک مفهوم می سازد. فلسفه یونان با ارسطو تمام می شود.

 

دوره ی روم:نو افلاطونیان- رواقیان- اپیکوریان

 

بی تأثیر از یونان نیستند. تا اواسط قرن چهارم میلادی ادامه دارد و از قرن چهارم دوره ی قرون وسطی آغاز می شود و تا قرن چهاردهم میلادی ادامه دارد. در این هزار سال ماجرا های زیادی داشتند.آغاز قرون وسطی با آگوستین شروع می شود. آدمی شهوت ران و لاابالی بود بعد به دین مسیح روی آورد و جزء یکی از متکلمان دین مسیح است. کتاب اعترافان در سیر و سلوک عقلانی از اوست . از طرفی مسیح و دیندار بود و از طرفی پیرو افلاطون.می خواهد بگوید هم دین مسیح را دوست دارم هم تفکر افلاطون را.

 

 پایان قرون وسطی اکویناس توماس است. از بزرگترین متفکران مسیحیت است و از طرفی پیرو ارسطو. دوره ی قرون وسطی تحت سیطره ی اگوستین و اکویناس بوده است.تمام تلاش آنها این بود که میان دین و فلسفه تعارض وجود ندارد.با این تفاوت که اگوستین اصالت را به وحی می دهد و اکویناس اصالت را به عقل. اگوستین می گوید: ایمان می آورم تا بشناسم  اکویناس می گوید: می شناسم تا ایمان بیاورم

 

در بسیاری از مسائل و موضوعات چون و چرا نمی کردند.

 

 در اواخر قرن چهاردهم حاکمیت ارسطو و افلاطون شکسته می شود و تا دوره ی رنسانس ادامه پیدا می کند. در دوره ی قرون وسطی و روم همه چیزشان نفی می شود و این کار تعمدی بود تا دوره ی جدید تاسیس می شود وقتی دوره ی جدید تأسیس و تثبیت شد با هدف نقادی برگشتند.

 

دوره ی جدید با فرانسیس بیکن آغاز می شود. او می گفت: ما باید بر عالم مسلط باشیم زیرا اگر بر عالم طبیعت تسلط  پیدا کنیم می توانیم بیماری ها را درمان کنیم ، حوادث را پیش بینی کنیم و....... و از این طریق می توانیم بهشت را روی زمین بیاوریم.

 

عصر جدید: مدرنیت ها پیدا شدند می گفتند باید حرف های عصر رنسانس را دور بریزیم. آن ها وعده دادند و عمل نکردند، طبیعت را از ما گرفتند. دوره ی جدید دوره ی عقل است. عقل جزیی نه عقل کلی. دین در روش تفکر جدید جایگاهی ندارد. دین شخصی و فردی است. رابطه انسان در دوره ی جدید با ماوراء طبیعت قطع شد در صورتی که انسان در دوره ی قرون وسطی مخلوق بود و تابع خالق.در دوره ی جدید انسان خالق است. دین از زندگی اجتماعی بیرون می رود.

فرانسیس بیکن

 

اولین فیلسوف رسمی دوره ی جدید است. از دوازده سالگی شروع به تحصیل در دانشگاه کمبریج کرد. بعد از تحصیلات مدتی هم نماینده ی مردم در مجلس شد. وقتی به مقام قاضی القضاتی رسید متهم به رشوه خواری شد. در آن زمان رسم بود که قضات از هر دو طرف دعوا هدیه می گرفتند. بعد از اتهام به رشوه خواری از مقام اصلی عزل شد. بعد از آن شروع به پژوهش و تألیف آثار فلسفی نمود.

 

مهمترین آثار بیکن عبارتند از:1- ارغنون نو در منطق 2- آتلانتیس نو 3- پیشرفت دانش

 

بیکن ابتدا به نظام فکری یونانیان و قرون وسطائیان به شدت حمله کرد مخصوصاً به منطق صوری ارسطو و پیروانش. بیکن دانشمندان و فیلسوفان را به سه دسته تقسیم می کند.

 

 گروه اول: کسانی که حرف های بسیار خوب می زنند و استدلال های ظریف دارند،اما مبنا و پایه ی محکم ندارند و نمی توان به حرف هایشان اعتماد کرد. همه فیلسوفان دوره ی قرون وسطی جزء این گروه هستند. بیکن می گوید: اینها عنکبوت ها هستند که تارهایشان ظریف است و خوب تار می تنند اما استوار و محکم نیست.

گروه دوم:کسانی که به طور پراکنده حرف های خوب می زنند و به جنبه های کمی از حقیقت هم رسیدند اما اینها صرفاً مواد اولیه را تهیه کردند. قدرت و توانایی حقیقی و دخل و تصرف در این مواد اولیه را نداشتند. و نتوانستند از آن چیز تازه ای بسازند.

 

گروه سوم: کسانی که هم قدرت تهیه مواد اولیه را دارند و هم توانایی دگرگونی و دخل و تصرف در آنها را دارند. یعنی به گفته ها و شنیده های دیگران اکتفا نمی کنند. بلکه از ابتدا به تحقیق می پردازند .فیلسوفان واقعی خودشان را جزء این گروه می دانند.

 

بیکن معتقد بود که همه ی دانشمندان و فیلسوفان باید اینگونه باشند . برای دو گروه دیگر ارزش و اعتبار چندانی قائل نیست.  بر این اساس به خاطر این که از ارزش و اعتبار گذشتگان بکاهد شدیداً  افکار آنها را مورد نقد و سنجش قرار می دهد. بنابراین می گفت :1- روش گذشتگان ناقص و نارسا است 2- از روش آن ها شناخت و معرفت جدیدی به دست نمی آید زیرا تنها روش آن ها استدلال قیاسی است و این مبتنی بر معلوم های  از پیش تعیین شده است.3- استدلال قیاسی از کلی به جزئی است. شما با جزئیات سروکار دارید. 4- روش استدلال قیاسی با مفاهیم سروکار دارد. مفاهیم مال ذهن است و اشیاء مال خارج.ذهن در قیاس به جای این که عالم خارج را بشناسد، به خودش مشغول است به قوانین خودش می پردازد. و این ها هیچ ربطی به عالم خارج ندارد. این روش را که تا کنون داشتیم نه در پیشرفت علم کمک می کنیم و نه در کشف صنایع و تکنولوژی جدید چیزی را به دست می آوریم. این انتقاد به قیاس است. در مورد استقراء گذشتگان نیز می گوید استقراء تام ممکن نیست. استقراء گذشتگان صرفاً مبتنی بر موارد مثبت است. برای موارد منفی ارزش و اعتباری قائل نبودند. و این که به استثناءات هم توجه نداشتند. بیکن می گوید ما نمی توانیم دست از پژوهش و تحقیق برداریم تنها هدف ما در فلسفه وعلم این است که عالم طبیعت را بشناسیم  و برآن تسلط پیدا کنیم. استقراء را قبول دارد استقرایی که خودش می گوید. ذهن انسان باید کارش را از ادراکات حسی شروع کند و مرحله به مرحله کنترل شود و به مرحله نتیجه برسد ، برعکس روش مشاء و گذشته به جای برتری در بحث و گفتگو باید در پی کشف قوانینی که در طبیعت وجود دارد برآییم وبه وسیله کشف این قوانین راه تسلط بر طبیعت را پیدا کنیم . این قوانین را ما به طبیعت نمی دهیم در طبیعت وجود دارد. ما باید تلاش کنیم از طبیعت بیرون بکشیم. برای روش خودش چند قاعده را پیشنهاد می کند تا با رعایت آن به نتیجه برسیم این قواعد ذهنی است.

 

اولین قاعده: انسان باید از هرگونه پیش فرض، تعصب،خطا که مانع رسیدن ذهن انسان به حقیقت می شود بپرهیزد. باید با ذهن صاف به پژهش بپرازد. این پیش فرض ها بت های ذهن هستند.

 

بت های قبیله ای مشترک بین همه ی انسان ها است. و انسان به آنها وابسته است و این ها مانع رسیدن به حقیقت می شوند.

 

 دیگری بت های غار هستند. این بت های غار همه ی خطاها و اشتباهات فکری انسان است. هر انسانی یک چیزی دارد که به هیچ وجه دوست ندارد از آن دست بردارد.

 

 بت های بازاری که اساس و پایه ی این گونه گمراهی ها زبان است. هر کس بنا به سلیقه خودش از واژه ها و مفاهیم استفاده می کند و معانی مختلفی به آن می دهد. باید سلیقه های فردی را از آن جدا کنیم.

 

 بت های نمایشی این گونه خطاها از بیرون به انسان تحمیل می شود. مثل نظام های فکری و فلسفی

 

دومین قاعده:باید همه ی  شنیده ها را کنار بگذاریم واز نو تجربه کنیم باید نسبت به گفته های گذشتگان شک و تردید کنیم. هیچ چیز را یقینی نپنداریم این مشاهده و تجربه باید منظم و مرتب باشد. باید از پراکندگی بپرهیزیم. برای این که جلوی پراکندگی را بگیرد سه جدول پیشنهاد می کند 1- حضور 2- غیاب 3- درجات

 

درجات موارد مثبت و منفی را باهم بسنجیم . گذشتگان فقط به جدول حضور توجه می کرند و به موارد منفی توجه نداشتند.

 

سومین قاعده: باید حواس را تقویت کرد تا از خطا و اشتباه مصون باشیم به همین منظور نباید صرفاً به  حافظه اکتفا کنیم یلکه مشاهدات خودمان را مکتوب کنیم. این مکتوب کردن سبب می شود که ذهن و حواس تقویت شود و هم اصلاح داده های حسی را در بر بگیرد.

 

چهارمین قاعده:  در مشاهده و تجربه باید به موارد منفی هم توجه کنیم.

 

 پنجمین قاعده: باید از مشاهده و تجربه جزئیات شروع کنیم و گام به گام به موارد کلی برسیم.

 

 یکی از مباحث مهم ، طبقه بندی علوم از نظر فرانسیس بیکن است. او علوم را بر اساس قوای ذهن طبقه بندی می کند. می گوید: ذهن دارای سه قوه است.1- حافظه 2- متخیله 3- عاقله

 

بر اساس این سه قوه سه نوع عالم داریم: 1- تاریخ 2- شعر 3- فلسفه

 

موضوع علم تاریخ حوادث جزئی است که ذهن این حوادث را حفظ می کند

 

موضوع شعر چیزهایی است که اختراعی است. موضوع فلسفه خدا و انسان است و بر اساس همین فلسفه را به فلسفه اولی-سفلی و طبیعی تقسیم می کند.

نظر بيكن در مورد فلسفه و اقسام فلسفه چيست؟

 

گفتيم كه بيكن بر اساس قواي ذهن علوم را به سه دسته تقسيم مي كند. بر همين اساس فلسفه را به سه قسمت تقسيم مي كند فلسفه را مربوط به قوه ي عاقله ي انسان مي داند. مي گويد:موضوع تحقيق و پژوهش فلسفه سه چيز است: خدا، انسان، طبيعت. وقتي خدا را مورد مطالعه قرار مي دهيم علم حاصل از آن مي شود فلسفه ي الهي يا الهيات طبيعي. منشأ فلسفه از نظر بيكن حس و عقل است. قسمت دوم فلسفه را فلسفه ي طبيعي مي نامد. و قسمت سوم فلسفه را فلسفه ي انسان مي نامد . بر اساس اين تقسيم بندي موضوع فلسفه ي الهي يا طبيعي خداست. موضوع فلسفه ي طبيعت خود طبيعت است. و موضوع فلسفه ي انساني ، انسان است. به عقيده ي بيكن فلسفه الهي يا الهيات طبيعي نتيجه ي تأمل و تلاش عقل انسان است. اين نوع فلسفه از طريق مطالعه ي طبيعت و عالم آفرينش به دست مي آيد و با وحي ارتباط ندارد. ما به وسيله عقل عالم آفرينش را مورد بررسي قرار مي دهيم و از اين طريق به خدا مي رسيم . اما بيكن اين نوع فلسفه را ديني اعلام نمي كند. آورنده ي دين نيست. بلكه صرفاً براي اقناع منكران و ملحدان كاربرد دارد. در واقع از آفرينش وضع الهي صرفاً به وسيله ي عقل به خداوند مي رسيم. ايمان ازنظر بيكن در قلمرو وحي قرار دارد نه عقل. و اگر بخواهيم با عقل وارد حوزه ي ايمان شويم در حقيقت شأن ايمان را تنزل داده ايم. تا اينجا مي توان گفت كه بيكن حوزه ي عقل و وحي را از هم جدا مي كند و هيچ رابطه اي ميان آنها قائل نيست.

 

قسم دوم فلسفه، فلسفه ي طبيعي است. بيكن مي گويد با ارزش ترين و معتبرترين علوم همين فلسفه ي طبيعي است. از گذشتگان انتقاد مي كند و آنها را مورد سرزنش قرار مي دهد كه به فلسفه ي طبيعي آن گونه كه شايسته ي آن است نپرداخته اند.و به همين دليل فلسفه ي طبيعي كه همان علوم طبيعي است كم رشد كرده و به آن مقام واقعي خود نرسيده است. تمام سعي او اين بوده كه به فلسفه ي طبيعي رونق ببخشد و آن را در جايگاه اصلي خود قرار دهد.

 

قسم سوم فلسفه را فلسفه ي انساني مي داند. كه موضوع اين فلسفه هم انسان است. فلسفه ي انساني را به دو بخش تقسيم مي كند: 1- انسان شناسي 2- سياست

 

در انسان شناسي انسان را به منزله ي يك فرد بدون توجه به جامعه در نظر مي گيرد. اما در سياست انسان را در جامعه و به عنوان فردي كه در جامعه زندگي مي كند در نظر مي گيرد. و هر كدام را به قسمت هاي خيلي ريز تقسيم مي كند. انسان شناسي- علم به بدن انسان- علم به نفس انسان و........و هر كدام از اين ها را هم به قسمت هاي مختلف تقسيم مي كند. نكته ي ديگر اين كه در كنار اين فلسفه با همه ي اقسامش يك نوع الهيات ديگر هم مطرح است كه به آن الهيات مقدس مي گويد. واين الهيات مقدس را جزء اقسام فلسفه قرار نمي دهد و آن را قسيم فلسفه مي داند. فرق الهيات مقدس با الهيات طبيعي در اين است كه الهيات طبيعي صرفاً مبتني بر عقل است و از طريق عقل و مطالعه ي طبيعت به دست مي آيد. اما الهيات مقدس مبتني بر وحي است. به عبارت ديگر الهيات طبيعي از طريق عقل و استقراء به اثبات مي رسد. و الهيات مقدس از راه وحي و كتاب هاي آسماني به اثبات مي رسد. واين را هم به ابن رشد نسبت مي دهد. اين ها معتقد بودند ما مي توانيم دونوع حقيقت داشته باشيم كه حتي با هم تناقض هم داشته باشند: ا- حقيقت مبتني بر عقل 2- حقيقت مبتني بر وحي هيچ ايرادي ندارد كه با هم در تضاد باشند. اين نظريه ابن رشد است. اما بسياري از محققان معتقدند كه اين نظريه را به او نسبت داده اند و خوش چنين اعتقادي نداشت. او اعتقاد داشت كه عقل و وحي با هم ارتباط دارند. اما ممكن است در بعضي از مسائل ميان عقل و شرع تعارض به وجود آيد. اگر چنين شد شرع و وحي را تأويل مي كنيم. اين نظريه را به بيكن هم نسبت دادند. جدايي الهيات طبيعي كه منشأ آن عقل است و الهيات مقدس كه منشأ آن وحي است. و چون بيكن اين دو را قسيم يكديگر مي داند. الهيات طبيعي ايمان آور و اعتقادزا نيست. بلكه ايمان و اعتقاد به معناي دين وحياني در قلمرو الهيات مقدس قرار دارد. اما الهيات طبيعي سرو كارش با برهان است و معتقد است كه ايمان را بايد از وحي انتظار داشته باشيم نه از عقل. وفلسفه را باید از عقل انتظار داشته باشیم نه وحی. مقام و منزلت وحی از عقل برتر است برای این که ایمان منشأ الهی و آسمانی دارد و مبتنی بر کتاب مقدس است اما وحی مستقل و مبتنی بر استقلال و برهان است.

تأثیر بیکن بر فلسفه های بعدی

 

برخی تأثیر بیکن را در فلسفه های بعدی بسیارمهم می دانند مخصوصاً در پراگماتیسم عمل گرایی و ماتریالیسم یا ماده گرایی. فرانسیس بیکن در عمل بیشتر توجه داشت می گفت در مسائل نظری چیزی عاید ما نمی شود. بیشتر به فلسفه ی طبیعی توجه داشت . اصل همان فلسفه ی طبیعی است. شناخت عالم طبیعت از طریق حس و عقل است. جای گاهی برای وحی در فلسفه ی طبیعی وجود ندارد.

دکارت

 

بعد از فرانسیس بیکن نوبت به دکارت می رسد بیکن در فلسفه ی غرب و تفکر حاکم بر غرب از نظر مقام و منزلت به دکارت نمی رسد. دکارت به عنوان پدر فلسفه ی غرب شهرت دارد. بسیاری از متفکران معتقدند که بنیاد تفکر فلسفی مبتنی براندیشه ی دکارت است. کتا بهای مهم او عبارتند از : 1- گفتار در روش به کار بردن عقل 2- تأملات در فلسفه اولی 3- اصول فلسفه

 

یکی از گفته هایش شک روشی و شک دستوری است و گفت فرض را بر این می گذارم که همه آنچه به من آموخته اند فریبی بیش نبوده است. و اکنون خودم می خواهم از نو به حقیقت برسم. باید مبنایی پیدا کنم که بتوانم روی آن بایستم و اندیشه ام را بنیان گذاری کنم آن نقطه ی محکم و لا یتزلزل خودم می باشم . اگر در همه چیز شک کنم در این که شک می کنم دیگر نمی توانم شک کنم . برای این که کسی باید باشد تا شک کند.می اندیشم پس هستم. مبنای فلسفه ی دکارت به معنای خاص و مبنای فلسفه و مبنای فلسفه غرب به معنای عام است.

 

روش دکارت در فلسفه

 

دکارت به دنبال فرانسیس بیکن معتقد بود که منطق ارسطویی و منطق مشایی روشی برای کشف حقیقت نیست بلکه برای توضیح و شرح آن چه شناخته شده مفید است نه برای آن چه ناشناخته بوده است (مجهولات). بنابراین به نظر دکارت برای کشف حقایق علمی جدید به روش دیگری نیاز است که غیر از روش ارسطوئیان است. به وسیله ی این روش جدید میتوانیم اسرار ناشناخته ی طبیعت را بشناسیم و به شناخت و آگاهی جدیدی دست پیدا کنیم . در نتیجه معتقد بود که منطق ارسطوئیان بیشتر جنبه ی تعلیمی دارد نه جنبه ی به دست آوردن اطلاعات جدید. در برابر این دکارت گفت منطقی که من پیشنهاد می کنم راه درست به کار بردن عقل برای کشف حقایق یا اسراری است که برای ما ناشناخته است. و عقل ما را برای به دست آوردن حقایق تازه ی علمی و جدید هدایت می کند. با این همه دکارت در نظر نداشت آن چه فیلسوفان گذشته گفته اند را به کلی نفی کند ، یا همه حرف گذشتگان را خطا بپندارد. بلکه در پی این بود که آن چه دیگران قبل از ما به صدق و یقینی بودن آن اعتقاد داشتند را حجت ندانیم. باور و به یقین رسیدن آن ها برای ما حجت نیست بلكه ما بايد با روش درست و منطقي مجدداً همه ي گفته هاي آنان را مورد بررسي قرار دهيم. هدف دكارت به دست آوردن حقيقت و يقين فلسفي صرفاً به وسيله ي عقل بوده است نه بر اساس اعتماد و حجت ديگران. در اين جاست كه در ابتداي كتاب گفتار مي گويد: عقل در ميان همه به طور يكسان تقسيم شده است. استقلال عقل را مطرح مي كند مي گويد: شما از يك نفر بپرس عقل من بيشتر است يا تو؟ حتماً مي گويد من.

 

هدف دكارت يافتن حقيقت بر مبناي عقل است. مي گويد: هنر، روش به كار بردن عقل است. اين كه ما چگونه عقل را به كار ببريم. روش قياسي مشائيان به كار بردن عقل نبوده است. در كتاب قواعد ذهن مي گويد: مقصود من از روش رعايت قوانين مشخص و ساده اي است كه اگر كسي آن را دقيق مد نظر قرار دهد هرگز امر خطا را حقيقي فرض نخواهد كرد ومجاهدت ذهني خود را بر سر آمال و آرزوها نخواهد گذاشت. مگر اين كه به تدريج به معارف و علم خودش بيفزايد و به ملاك و معيار حقيقي و واقعي تمام آن چه مي تواند در محدوده ي قواي او قرار گيرد دست يابد. او مي گويد قوانين من در صورتي فايده دارد كه ديگران درست به كار ببندند. او چهار قاعده را بيان مي كند.

 

قاعده ي اول: قاعده ي بداهت. يعني هيچ چيز را به عنوان حقيقت نمي پذيرد مگر آن كه به طور بديهي حقيقي بداند . يعني از شتاب زدگي و پيش داوري بايد بپرهيزد زيرا عجله ذهن را در صدور حكم به اشتباه مي اندازد. اگر ذهن را با اين معيار هدايت كنند،امور ترديد پذير و شك آميز در ذهن جاي ندارد. براي حقيقت معيار ديگري را بيان كرده است و آن تمايز است. مي گويد: من چيزي را روشن و واضح مي نمايم كه براي ذهن و فكر آگاه ظاهر و حاضر باشد . به گونه اي كه بدون واسطه و به معناي شهود حسي باشد.

 

قاعده ي دوم: تمايز است . متمايز يعني چيزي چنان دقيق است و از اشياء ديگر متفاوت است فقط بيان گر همان چيزي است كه آشكارا بر بيننده ظاهر مي شود . به عبارت ديگر دكارت مي گويد: يك انديشه چنان نيرومند و قوي باشد كه نتوانيم از آگاهي به آن اجتناب كنيم.  

 

قاعده ي سوم: تحليل يا تجزيه. هر يك از مشكلاتي كه مورد بررسي قرارقرار مي گيرد بايد آن ها را به اجزا تقسيم كند يعني تحليل كند. آن وقت راحت تر مي توان به ان ها علم و آگاهي پيدا كنيم .

 

قاعده ي چهارم: تركيب . براي آن كه افكار خود را از روي نظم و ترتيب رهبري كنيم بايد با چيزهايي كه علم به آن ها آسان تر است آغاز كنيم . اين پايان مرحله ي  تحليل است . پايان مرحله ي تحليل را آغا ز مرحله ي تركيب قرار مي دهد . كم كم به معرفت پيچيده ترين امور مي رسيم . حتي اگر در چيز هايي بين شان طبعاً تقدم و تأخر وجود ندارد ، خودمان ترتيب و تقدم فرض مي كنيم . آنها را تجزيه مي كنيم تا به مرحله ي آسان برسيم.

 

دكارت معتقد است قواعدی که بیان کرده است شامل منطق جدیدی است که جای نظریه قیاسی ارسطو و ارسطوئیان را می گیرد.

چرا دکارت روش خود را روش جدید می نامد ؟  

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

زندگینامه سقراط

سقراط در 469 پیش از میلاد در آتن زاده شد. پدرش سنگ تراش و مادرش ماما بود. روشن نیست که آیا از خود حرفه‌ای داشته اما این واقعیت که در میانه عمر خود، به عنوان «سرباز پیاده مسلح» یا سرباز پیاده سنگین سلاح که سلاح از خویش داشت در ارتش خدمت کرد، نشان می‌دهد که در آن هنگام هدفی داشته، گرچه بعدا به تهیدستی افتاد وقتی با گزانتیپ ( شاید همسر دومش )  ازدواج کرد باید پنجاه ساله می‌بود، که شهرت ستیزه‌جویی وی فاقد شاهد موثق است.

درباره شخص سقراط بسیار بیش از جریان زندگی تو می‌دانیم. تصاویر و توصیفاتی که از او شده نشان می‌دهد او با بینی پهن و کوتاه، چشمان بر آمده در زیر ابروان پر پشت و دهانی بزرگ و گشاد چهره سنگین و بسیار زشتی داشت. ریشی انبوه و ( در سالهای آخر زندگی به هر حال ) سر بی مو داشت. بدن تنومندش دارای نیروی عظیم و قدرت تحمل فوق العاده بود. به هنگام راه رفتن می‌خرامید، همواره پا‌برهنه می‌رفت، غالبا ساعت‌ها به حالت خلسه می‌ماند. این ظاهر عجیب و غریب الهام بخش کاریکاتوریست‌ها بود و تعجب آور نیست که آریستوفان کاریکاتور او را در ابرها کشید. از سوی دیگر گرچه فکر او خلاق نبود، اما به طور استثنایی روشن، انتقادی و مشتاق بود. تحمل تظاهر را نداشت؛ در حالی که اشتیاق او به اندازه ایمان وی قوی، برخودش نیز به اندازه اندیشه‌اش منطقی بود. در عصر بی‌دینی او به نیکی اندیشه، همچون چیز مهمی، ایمان استوار یافت؛ و آن را با گاهی شناساند، زیرا در طبیعت ساده وی غیر قابل تصور می‌نمود که بدون انجام کاری هر کسی بخواهد ببیند چه چیزی درست است. این دیدگاه ساده بیش از سزاواری خود تحقیر بر انگیخته است، در حالی که اگر همه ما صادق و خودار باشیم ، نباید در این زمینه خطای زیادی وجود داشته باشد. اما او صرفا اندیشمند نبود، به راستی یک فرد مذهبی بود. گرچه ممکن نیست دقیقا به چه معتقد بود، اما کاملا مشخص است. در واقع افلاطون ( یا مترجم افکار او ) غالبا بی‌آنکه چیزی را ثابت کند، از زبان او درباره « خدا » و « خدایان » سخن می‌گوید، زیرا این شکل عمومی صحبت بود؛ علاوه بر آن افلاطون خود نسبت به وحدانیت الهی احساس اطمینان می‌کرد. با این حال کاملا ممکن است که سقراط با پذیرفتن عقاید راست دینی و به جا آوردن شعائر سنتی، خدایان گونه‌گون را نه در وجود جداگانه و سیمای متفاوت از خدای یگانه و بزرگ، تکریم می‌کرد. اعتقادش به ندایی فوق طبیعی وی را از ارتکاب به عمل خلاف که در این راستا بر او می‌نمود، بر حذر داشت؛ زیرا تفاوتی ندارد که آن « علامت » یک وهم بود، یا ندایی وجدان، یا تجربه‌ای نادر و مرموز، او بدان ایمان آورد و آشکارا به الوهیت ویژه آن نبالید.

با همه این اوصاف بایستی سقراط به سادگی آمیزه‌ای از فضل فروشی، نکته سنجی و تعصب می‌بود. در حقیقت قلب مهربان او، درک سریع، نزاکت بی‌نقص و بردباری و گشاده‌رویی او، که همگی نیرو گرفته از احساس و نشاط خوی وی بــود، او را یک همراه و دوســت دلخواه ساخت؛ و نیز عده زیادی از مردم که دوست نداشتند ریاها و باطن پلیدشان از  طریق اندیشیدن برملا شود از او رنجیدند، تمامی کسانی که جویندگان راستین حقایق بودند او را تحسین کرده، محترم می‌داشتند، در همین حال دوستان نزدیک وی، او را دوست می‌داشتند و از وی هواداری می‌کردند.

تأکید بر انسانیت سقراط اهمیت دارد، زیرا او از راههای مختلف اثرات وسیعی بر افکار مردم گذاشت. به بعضی که دلربايی را به دلاوری ترجیح می‌دهند، یا آنان که در برابر آن چشمان ثابت احساس اضطراب می‌کنند، تفوقی تحمل ناپذیر داشت، که صحت عمل وی را کاملا غیر انسانی می‌نماید. دیگران که طبعا تمايل به تمجید قهرمان داشتند و از جذبه شخصیت و داستان او تأثیر پذیرفتند، کوشیدند او را بر انگیزند تا اعتلای خود را از طریق مقایسه وی با « انسانی » که خدا نیز بود، ممنوع کند. او به مفهوم مسیحی شهید نبود. یک پیام آور بود، نه بیشتر.

ما فقط می‌توانیم حدس بزنیم که فکر سقراط چگونه توسعه یافت. برای مدتی همراه فیلسوف آتنی به نام آرکلائوس بود،‌ و تقريبا اطمينان حاصل است كه از طريق آركلائوس با نظریه آناکساگوراس آشنا شد( همچنان که در فندو گفته شد گفته شده است ). او بایستی با بسیاری از اندیشمندان روزگار خود ملاقات و گفتگو کرده باشد، زیرا تقریبا همگی از آتن بازدید کرده بودند. و او هرگز فرصت مباحثه با یک اهل خبره را از دست نمی‌داد. در این رویارویی‌ها او به خوبی عرض وجود می‌کرد که ( بنابر داستانی که در پولوژی نقل شده ) یکی از دوستانش جرات کرد و از هاتف معبد دلفی پرسید آیا کسی فرزانه تر از سقراط هست ، پاسخ رسید ، نه !

به هر حال ما این داستان را می‌پذیریم، اندکی تردید وجود دارد که سقراط آن را باور داشت و ابتدا او را ذاتاً آشفته ساخت، سرانجام پی‌برد که فرزانگي‌اش در شناخت جهالت خود است؛ و قصد هاتف معبد آن بوده که دیگران را نیز نسبت به جهالت‌شان متقاعد کرده، و از طریق دانایی و نیکی به آنان کمک کند. از این به بعد علاقه‌اش روی منطق و اخلاق متمرکز شد. با طرح سئوال‌های اصولي در پی ایفاء مأموریت آسمانی خود همت گماشت، در این ضمن نه تنها تضادهای فکری  گمراه کننده و ادراک خود را روشن کرد، که دو سهم مهم خود به نام استقراء و تعریف کلی را در منطق توسعه داد. آنچه که او کرد این بود. بزودی اصطلاحی مانند جرأت در طول مباحثه پدید آمد، او درباره آنچه در نظر داشت، شروع به پرسیدن کرد، و آنگاه، وقتی ثابت می‌شد که پاسخ‌های به دست آمده رضایت بخش نیستند. اقدام به استنتاج و قیاس نمونه‌های متنوع جرأت می‌کرد، و نشان می‌داد که گرچه در جزییات متغایرند اما صفت مشخصه‌ای دارند که به وسیله آن وجودشان قابل شناخت است؛ و توضیح آن به کلام، همان تعریف است. چه بسا همه این‌ها اینک بدیهی به نظر آید، ولی قبلا هرگز روشن نبود است، و این اثر بسیار مهمی در منطق و علوم مأوراء طبیعی داشت. این امر منجر به آن شد که افلاطون و ارسطو، مفتخر به اکتشاف مفاهیمی همچون، کیفیت و کمیت، جوهر، خواص، ذات و شکل، جنس و نوع، و مسایل بی‌شمار دیگری باشند.

سهم مستقیم سقراط در پیشرفت فلسفه احتمالا به همین جا خاتمه پذیرفت. او غالبا اصرار می‌ورزید که معلم نیست: كه او صرفا یک روشنفکر ماهر است، که مانند مامایی مادرش، قادر است که به دیگران کمک کند تا افکارشان متولد شود. این امر بایستی به استهزاء مشهور او نسبت داده شود که ملزم بود به طور مداوم دانش و توفیق خرد را ناچیز شمارد. اما انکارهای او گرچه محتوای اغراق آمیزی داشت، و از که کمی پای مردم را بکشد لذت می‌برد، اما در کمال صداقت بود؛ حقیقتاً اندیشمندان صدیق نادری هستند که تحت تأثیر توانایی خودشان نباشند. معاشرانی که همواره او را احاطه کرده بودند، دوستانی بودند که چندان حالت شـاگردی نداشته و به وی علاقه‌مند بودند و از او الهام می‌گرفتند. کسان دیگري بودند که از تند و تیز کردن دانسته‌های خود علیه او لذت می‌بردند، سایران بی آنکه که دقیقا بدانند چرا شیفته او بودند؛ و عده‌ای از هواداران کمتر وابسته که از شنیدن ابطال مخالفت‌های او سرگرم می‌شدند نیز می‌آمدند. در میان این گروه اخیر عده‌ای از اشراف‌زاده جوان بی‌مسئولیت نیز بودند، که همراهی آنان با سقراط  سرانجام به بازداشت و اعدام او منجر شد. اما در میان آنان جوان اشراف‌زاده‌ای بود که سقراط را بسیار دوست داشت.

فلسفه سقراط

پیش از سقراط محققا فلاسفه‌ای وجود داشتند؛ در میان آنها مردانی قوی مانند طالس و هراکلیتوس و بار یک‌بینایی نظیر پارمنيدس و زنون الئایی و پیغامبرانی همچون فیثاغورس و امپدوکلس بودند؛ اندیشه آنها متوجه طبیعت خارجی اشیا بود و قوانین و عناصر اولیه جهان مادی و سنجش پذیر را بررسی می‌کردند. سقراط می‌گفت اینها همه بسيار خوب است، اما فیلسوف موضوعی بسیار جالب و شایسته‌تر از درختان و احجار و ستارگان دارد که نظر دقتش را جلب کند و آن روح انسانی است؛ انسان چیست و چه می‌تواند بشود؟

روش او چنین بود، درباره روح انسانی تحقیق می‌نمود، فرضیات را کشف می‌کرد و روشن می‌ساخت و درباره یقینيات شک و تردید ایجاد می‌کرد. تا می‌دید که مردم به سهولت و سادگی درباره عدالت گفتگو می‌کنند، وی به آرامی می‌پرسید، آن چیست؟ این کلماتی که شما به آسانی آنها را تقریر مسائل مرگ و زندگانی به کار می‌برید چه معنی می‌دهد؟ مقصود شما از شرافت، فضیلت، اخلاق، و وطن دوستی چیست؟ مقصودتان از کلمه « من » چه چیز است؟ این بود مسایل اخلاقی و روانشناسی که سقراط می‌خواست آنها را روشن سازد. بعضی از این « روش سقراطی » که مبنی بر در خواست تعریفات واضح و تفکر روشن و تحلیل صحیح بود به خشم می‌آمدند و اعتراض می‌کردند که سقراط زیاده بر آنچه جواب دهد سئوال می‌کند و ذهن را بیش از پیش مشوش می‌سازد. مع ذلک وی در فلسفه دو پاسخ صریح برای حل دو مسئله از مشکل‌ترین مسائل ما به یادگار گذاشته است و آن اینکه فضیلت چیست؟ و بهترین حکومت کدام است؟

برای جوانان آتن در آن عصر، حیاتی‌تر از این دو مسئله نبود. سوفسطايیان عقاید این جوانان را در‌باره خدایان اولمپ خراب کرده بودند و در نتیجه عقاید آنان در خصوص اخلاق نیز سست شده بود؛ زیرا قسمت عمده ضمانت اجرای آن ترس مردم از این خدایان بی‌شمار بود که به عقیده آنها همه جا حاضر و ناظر بودند و در صورت انکار این خدایان به نظر می‌رسید که دیگر برای متابعت لذایذ و هوای نفس مانعی در کار نیست و فقط باید از حدود قانون تجاوز ننمود. طرفداری از مانع شخصی، اخلاق مردم آتن را تا حد نابودی ضعیف کرد تا بالاخره  شهر را طعمه اسپارتیان سخت و خشن ساخت. راجع به حکومت باید گفت که هیچ چیز مسخره‌تر از آن دموکراسی که عوام بر آن مسلط باشند و تابع هوا و هوس اشخاص باشد نبود. حکومت در دست جمعيتی بود که دائم در شور بودند؛ سران لشکر را به سرعت انتخاب می‌گردیدند و به همان سرعت معزول و اعدام می‌شدند؛ اعضای  هیئت عالی دولت به ترتیب حروف الفبا انتخاب می‌گردیدند و در میان آنها کشاورزان و بازاریان ساده را می‌یافتند. چطور یک اخلاق نوین می‌تواند در آتن طبیعتاً رشد و نمو کند؟ و چگونه می‌توان حکومت را نجات داد؟

جوابهایی که سقراط به ابن مسائل داد هم موجب مرگ او شد و هم وی را زنده جاویدان ساخت. اگر سقراط اعتقاد به خدایان متعدد را کهنه و فرسوده شده بود از نو زنده می‌کرد و پیروان خود را از قید خرافات و اوهام رسته بودند به سوی معابد و جنگلهای مقدس راهنمایی می‌کرد و به آنها دستور می‌داد که از نو برای خدایان آبا و اجداد خود قربانی ببرند، پیرمردان و معمرین شهر او را محترم می‌داشتند. ولی او حس می‌کرد که این سیاست یک نوع نومیدی و خود‌کشی است و به منزله عقب نشینی و سیر قهقرایی است و توی گور رفتن است نه حرکت به « ماورای قبور ».  او برای خود دین خاصی داشت و معتقد به خدای یگانه بود و با فروتنی امیدوار بود که مرگ او را از میان نخواهد برد؛ ولی او می‌دانست که یک قانون اخلاقی ثابت نمی‌تواند و بر پایه چنین الاهیات مبهمی بنا شود. اگر می‌شد که اصول اخلاقی به نحوی تأسیس شود که مطلقا مستقل از عقاید دینی باشد و بي‌دین و متدین یکسان آن را بپذیرند، در برابر تزلزل علوم دینی و الاهی پایدار و ثابت می‌ماندند و اشخاص سرکش و نا‌فرمان را به اعضای مطیع و فرمان‌بردار در یک اجتماع مبدل می‌ساختند.

مثلا اگر معنی « خوب » « هوشیار و عاقل » و معنی فضیلت و خردمندی و دانش می‌شد؛ و اگر مردمان می‌توانستند به روشنی مانع خود را دریابند و نتایج دور عمل خود را پیش بینی کنند و امیال و خواهش‌ها خود را انتقاد کنند آنها را تحت نظم در آورند و هرج و مرج بی‌حاصل آن امیال را به هماهنگی ارادی و خلاق بدل سازند، می توانستیم بگوییم که در چنین وضعی اخلاق مردم با اطلاع و پاکیزه تأمین شده است، اخلاقی که در نزد جهال جز به احکام و تقریرات موکد و مکرر و جز با ترس از کیفر حاصل نخواهد  شد. آیا نمی‌توان گفت که هر گناهی عبارت از اشتباه یا نظر کوتاه و ناقص یا جنون می‌باشد؟ در انسان باهوش با اطلاع همان شهوات شدید مخالف نظم اجتماع که در جهال دیده می‌شود ممکن است وجود داشته باشد، ولی او بر این‌گونه امیال و شهوات بهتر می‌تواند مسلط بشود و خود را کمتر مانند حیوانات اسیر خواهش‌های نفسانی سازد؛ در اجتماعی که بر پایه عقل و دانش است، نفع هر شخصی در متابعت از قوانین خواهد بود و تنها روشن‌بینی کافی خواهد بود که صلح و نظم و اراده نیک را تأمین کند. چنین اجتماعی قدرت اشخاص را بالا می‌برد و این بیشتر از آن چیزی است که در نتیجه محدود ساختن آزادی آنها از آنان می‌گیرند.ولی اگر خود حکومت پوچ و بی‌نظم باشد و مقصود از آن خدمت و مساعدت به مردم نباشد و بدون هدایت و راهنمایی مردم فرمانروایی کند، آیا می‌توان امید داشت که در چنین حکومتی اشخاص از قوانین پیروی نماید و منافع خاص خود را تابع خیر کلی عموم بدانند؟ اگر آلکیبیادس یا نظایر او بر ضد حکومتی که دشمن استعداد است و به کمیت و کثرت بیشتر از صلاح و شایستگی اهمیت می‌دهد قیام کنند، جای شگفتی نخواهد بود. اگر در جایی تفکر وجود نداشته باشد بی‌نظمی و آشفتگی حکم فرما شود و مردم به شتاب و از روی جهالت تصمیم بگیرند و بعد پشیمان شوند و اندوه خورند، کسی تعجب نخواهد کرد. آیا اعتقاد بر اینکه کثرت عدد ایجاد عقل و فرزانگی می‌کند، عقیده‌ای پست و موهوم و خرافی نیست؟ آیا امر مسلم بین الکل نیست که مردم در میان جمعیت و غوغا خونخوار‌تر و سخت‌تر و احمق‌تر از حال انفراد می‌باشند؟ آیا مایه خجلت و شرمساری نیست که مردم را خطبا و سخنگویان اداره کنند که به کوچکترین سوالی نطق مفصلی می‌کنند؟ « حال این خطبا و سخنگوياني اراده كنند كه به كوچكترين سوالي نطق مفصلي مي‌كنند؟ « حال اين خطبا مانند ظروف رویينی است که به ضربه‌ای مدت مدیدی صدا می‌کند و تا هنگامی که دست بر روی آن گذاشته نشود در ارتعاش می‌ماند.» محقّقاً اداره حکومت امری است که برای آن تنها هوش زیاد کافی نیست و مستلزم اندیشه و تفکر وسیعی است که باهوش‌ترین و دقیق‌ترین افراد باید در آن اشتراک داشته باشند. آیا نجات یک جامعه و قدرت آن بسته به این نیست که از طرف عاقل‌ترین مردم راهنمایی و هدایت شود؟

عکس العمل حزب ملی آتن را در برابر این کتاب مقدس آریستوکراسی تصور کنید ، آن هم در هنگام جنگ که مملکت مصادف با توطئه یک اقلیت ثروتمند و باسواد برای انقلاب گردد و بالضروره صدای هرگونه انتقاد و اعتراض باید خاموش شود. احساسات آنوتوس پیشوای جبهه دموکراسی را در نظر بیاورد که پسرش شاگرد سقراط بود و خدایان پدر خویش را انکار می‌کرد و به ریش پدر می‌خندید. آیا آریستوفان در صورت قبول این عقیده ظاهر فریب ( یعنی پذیرفتن عقل و دانشی مخالف اجتماع آن روز به جای اخلاق و سنت دیرین ) چنین نتیجه‌ای را به صراحت پیش بینی نکرده بود ؟

انقلاب فرا رسید، عده‌ای به طرفداری بر خاستند و گروهی بر ضد آن قیام کردند و به خشونت و شدت تمام به جان هم افتادند. پیروزی دموکراسی سرنوشت سقراط را تعیین کرد. او پیشوای فکری جبهه انقلابی بود و با آنکه رفتارش بسیار ملایم بود، در حقیقت الهام دهنده آریستوکراسی منفور همو بود؛ او فاسد کننده جوانانی بود که از مباحثات و مشاجرات سرمست بودند. آنوتوس و ملتوس گفتند بهتر است که سقراط بمیرد.

بقیه داستان را همه می دانند، افلاطون آن را به نثر دلکشی که ار نظم شیواترست شرح داده است. اما از خواندن این « خطابه دفاعیه » ساده و دلیرانه ( اگر افسانه نباشد ) حظ می‌بریم؛ خطابه‌ای که در آن نخستین شهید راه فلسفه، حق آزادی فکر و لزوم آن را اعلام کرد و خود را مطیع دولت خواند و از استرحام و طلب عفو از عامه‌ای که دائما مورد استهزای او بود سرباز زد. عامه این حق را داشت که او را ببخشد  ولی او از این تقاضا امتناع ورزید. این از موارد تأیید نظریات او بود که قضاوت آرزو داشتند در حالی که توده خشمگین مردم به قتل او رای می‌دادند او را تبرئه کنند. مگر او وجود خدایان را منکر نشده بود؟ بدبخت کسی که بخواهد مردم را زودتر از مدتی که بتوانند بفهمند، تعلیم دهد.

رنان می‌گوید: « سقراط به بشر فلسفه آموخت و ارسطو به او علم یاد داد. فلسفه پیش از سقراط وجود داشت و پیش از ارسطو علم و فلسفه پیشرفت بزرگی کرد ولی تمام آن را بر روی پایه‌هایی بود که ارسطو و سقراط گذاشته بودند.» علم پیش از ارسطو به حال جنین بود، و با او به شکل نوزادی از مادر بزاد.

ماخذ: خداوندان انديشه سياسي - نشر امير كبير

 

نویسنده: fatemehsadeghi ׀ تاریخ: یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 5312.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران