اختلاف نظر ابن سينا و صدرالمتألهين در مورد تجرّد قوه خيال
فاطمه صادقی دبير ناحيه يك زنجان
مقدمه
تجرّد قوه خيال از جمله مسائل مورد اختلاف صدرالمتألهين با ساير حكماست. ابن سينا تمام قواي باطني نفس از جمله قوه خيال را جسماني مي داند چرا كه از نظر شيخ، امر مجرّد صرفاً مدرك كليات است و قواي باطني نفس به لحاظ ادراك جزئيات جسماني هستند. به همين دليل ابن سينا محل هر يك از اين قوا را در يك امر مادي ( دماغ) تعيين مي كند، چنان كه در مورد قوه خيال مي گويد:
« ثم الخيال و المصورة و هي القوة مرتبة ايضا في آخر التجويف المقدم من الدماغ »[1]
شيخ الرئيس به كمك حدس و برهان به تجرّد خيال و نيز به عدم مادي بودن خيال پي برده است، ولي اين معنا را در كتاب هاي خود گاهي با اصرار رد نموده است. ملاصدرا معتقد است كه اين با مباني و قواعد و اصولي كه شيخ در فلسفه اختيار نموده است منافات دارد.
شيخ در مباحثات، نفوس حيواني را مجرّد مي داند و براي آن برهان اقامه فرموده است. بنا بر آن چه شيخ در مباحثات، علي سبيل التشكيك بيان فرموده، امكان دارد مسلك وی در اين باب باشد و نفي و تجرّد خيال را در كتب ديگر محمول است بر مسلك مشاء.
ولي اثبات تجرّد و خيال و اعتقاد به وجود عالم مثالي، برزخ بين ماده و عقل در صعود و نزول وجود توقف بر تأسيس اصول و اعتقاد به قواعدي دارد كه با اين اصل سازش داشته بــاشد. هر فيلسوفي نمي تواند هر مبنايي را معتقد شود، مگر اين كه با قواعد و اصول حكمت او سازگار باشد. مثلاً با وجود اشكالاتي به مادي بودن قوه خيال معتقد نشود و تجرّد آن محتمل گرديد. اگر كسي كه به اين مطلب واقف است تشكيك در ذاتيات و وحدت مراتب حقيقت وجود را منكر شود و برهان بر امتناع آن اقامه كند و نتواند تصور كند كه : مي شود يك حقيقت واحد تشكيكي باشد و افراد اين حقيقت با حفظ وحدت و دخول تحت نوع واحد يا اصل واحد ، برخي مادي صرف و برخي مجرّد صرف و برخي برزخ و فاصل و واسطه بين اين دو باشد . قهراً براي انسان نمي تواند فردي برزخي و واسطه بين معقول و محسوس و فردي مجرّد تام و مصداقي صريح و عاري از قيود ماده و مقدار قائل گردد .
با اين وجود اشكال ندارد كه شيخ در مباحثات به تجرّد خيال معتقد شود و در شفاءدر باب مثل و تعليمات آن را انكار مي كند.
علت اساسي انكار شيخ الرئيس و اتباع او (مثل فارابي ) اتحاد بنفس با عقل فعال و اتحاد نفس با صور عقلي متخذ از خارجي و معلوم به علم حصولي شبحي از اصول عقلي ناشي از درست نبودن برخي از مسائل مهم فلسفي نزد اين دانايان است .
با اين وجود شيخ در مباحثات برهاني قوي غيرقابل خدشه بر تجرّد نفوس حيواني آورده است و به بقاي نفوس حيواني معتقد شده است و در شفاء به بوار حيواني و انساني غير بالغ بحد عقل بالفعل شده است. در مباحثات برهان بر تجرّد نفوس تخيله يعني حيوانات بالغ اقامه كرده است .
« صور ادراكي از مدركات قوه خيال اگر در محل جسم و جسماني حاصل شوند جسم مدرك اين صور در معرض انحلال و مانند ساير اجسام در مقام تغذيه اجزايي از آن زائل و بدل مايتحلل جاي آن را خواهد گرفت و نمي توان گفت كه محل صور خيالي و مدرك صورتهاي جزيي طبيعت دائماً اجسامي را كه به منزله اصلند، حفظ مي نمايد و آنچه در معرض انحلال قرار مي گيرد فروعي هستند كه در مقام ورود اجزاء بدل ما يتحلل در معرض انحلال و زوال و تغيرّند و بمنزله علل معده اند از براي بقاي اين اصل كه محل صور اداركي باشد . چون قوه جسماني مدرك صور جزئيه ، بدون آنكه محل صور واقع شود ، صورتي را درك نمي كنند و ادراك بدون انفعال جسماني حاصل نمي شود و هر قوه جسماني بواسطه تغذيه و استمداد از قوه موجب بقا قبول تأثير و تأثر مي نمايد و مبداء اثر واقع مي گردد. محل متخيلات و متذكرات جسمي است كه به اعتبار احتياج به تغذيه چيزي از دست مي دهد و چيزي به جاي آن قرار مي گيرد و در مقام انحلال و تزايد صور قائم بر اين قوه و صور جسماني و يا صور حال در اين قوه مبدأ اثر و فعل و انفعال و تأثير و تأثر در احكام تابع اصل خود يعني محل صور جسماني مي باشد و صورت خيالي در مقام زوال كه در حكم تابع محل است بدون علت در محل جديد قرار نخواهد گرفت مگر آنكه فعل و انفعال جديدي دوباره حاصل شود.»
بنابراين شيخ در اين جا مدرك صور جزيي را غير مادي مي داند و چون جزئي معني صرف نيستند و توأم با مقدار و تشكل هستند بايد فقط از ماده قابل كون و فساد مجرّد باشند كه از آن به تجرّد برزخي تعبير شده است و هنگامي كه وجود چنين موجودي در خيال متصل واقع شد امكان آن در خيال منفصل مسلم و محرز است و چون صور خياليه از ماده مبرا هستند امكان ذاتي كافي از براي صدور آنها از علت است و علت آن بايد عقل مجرّد باشد كه تام الوجود و در تأثير بغير ذات خود به چيز ديگر احتياج ندارد و قابل نيز تام القابليت است و بايد بدون تعلل و مهلت از علت صادر شود، اگر چه حصول صور خيالي در خيال متصل محتاج به علل معده و نيز فاعل اين صور از آنجايي كه تام الفاعليه نيست، و قابل نيز محتاج به متمم قابليت مي باشد .
صدرالمتألهين به دليل اينكه قائل به تجرّد هر يك از قواي نفي مي باشد هرگز نمي تواند براي آنها يك محل مادي تعيين كند . گفتيم كه دماغ و روح بخاري ساري در آن صرفاً يك علت اعدادي براي حصول ادراك توسط قواي نفس محسوب مي شوند . بخش مقدم دماغ محلي است كه اعصاب منشعب شده در تمام اعضا به اين قسمت منتهي مي شوند و سبب انفعال روح بخاري جاري در آن مي شوند . اين روح بخاري گويي شبيه به يك آينه عمل مي كند كه به دليل شفافيت صور اشياء گوناگون را پذيرفته و منعكس مي كند.
بدون اينكه هيچ يك از آن صورتها را دارا باشد . آلات مختلفي حسي زمينه ارتباط اين روح بخاري با جهان خارج هستند و اثر اشياء خارجي بر آنها و انتقال اين اثر از اعصاب به بخش مقدم دماغ ، روح بخاري را متأثر كرده و آنگاه ، فعل و انفعالات حاصل از آن قوه خيال را آماده مي سازد تا واجد ادراكاتي جزئي شود . به همين جهت صدرالمتألهين بخش مقدم دماغ را محل سلطه قوه خيال و روح بخاري را آلت اين قوه مي داند :
« و سلطانها في آخر التجويف الاول و آلتها الروح الغريزي الذي هناك »1
صدرالمتألهين در ضمن بيان يكي از دلايل تجرّد قوه خيال به اين مسئله كه فعل و انفعالات مادي صرفاً معدي براي حصول ادراكات اين قوا هستند ، تصريح كرده و تعيين موضوع براي اين قوا را نيز به جهت علت اعدادي بودن آن بيان كرده اند :
« و إما تعيين موضع من مواضع البدن للادراك الباطني فهو بمجرّد جهة المناسبة و الاعداد فان التحريكات البدنية مما يهييء النفس للعبور من هذا العالم الي عالم آخر »[2]
دلايل تجرّد قوه خيال
برخي از دلايلي كه صدرالمتألهين براي اثبات تجرّد قوه خيال ارائه كرده اند بدين قرار مي باشد :
1- اگر صور خيالي در اجزاء بدن منطبق باشند مستلزم انطباع كبير در صغير است چرا كه ما گاهي اوقات صوري چون صورت يك كوه را تخيل مي كنيم . از طرف ديگر انطباع كبير در صغير محال است ، بنابراين صور خيالي نمي توانند قائم به يك جزء مادي باشند.
2- صور خيالي اگر در بخشي از مغز منطبع شوند ، انطباع آنها از دو حال خارج نيست ، يا اينكه هر يك از صور ، محلي معين و مخصوص دارد بـه نحــويكه صـورت ديگري در آن محل قرار نمي گيـرد و يا اينـكه همه صـور در محل واحد جمع شده و برخي صور بر برخي ديگر قرار مي گيرند. حالت اول محال است چرا كه انسان داراي صور خيالي كثيري مي باشد ، حال اگر هر صورت محلي مخصوص به خود داشته باشد ، مغز انسان براي نگهداري اين صور كافي نيست . حالت دوم نيز محال است چون لازم مي آيد كه صور خيالي ما قابل تمييز از يكديگر نباشند در حاليكه اين صور اموري كاملاً متمايز و مشخص هستند ،حاصل اينكه اين صور منطبع در جسم نمي باشند .
صرفنظر از قوت يا ضعف اين دلايل بر اثبات تجرّد قوه خيال مسأله مهم اينست كه چرا صدرالمتألهين اينگونه بر تجرّد اين قوه تاكيد كرده و به اثبات آن اهتمام دارد . اهميت اين مسأله در اينست كه براساس نظريه صدرالمتألهين در مورد « ادراك » شايد اين همه تاكيد بر تجرّد اين قوه لازم نباشد چرا كه ادراك از نظر ايشان صرفاً زماني حاصل مي شود كه نفس به نحوه اي تجرّد رسيده باشد و اين شامل تمام مراتب ادراك از حسي تا عقلي مي شود . در نتيجه قوه خيال نيز به عنوان فاعل مبدع صور خيالي مجرّد خواهد بود.
علت تاكيد صدرالمتألهين بر تجرّد اين قوه ، نحوه تجرّد آن و نيز تبعات و لوازم اين نوع خاص از تجرّد مي باشد كه در بخش بعد بيان خواهد شد .
نحوه تجرّد قوه خيال
قوه خيال به لحاظ تجرّد – همانند ادراكات خيالي – در يك مرتبه حد وسط قرار دارد ، يعني مادي محض نيست اما به تجرّد محض عقلاني نيز نرسيده و در مرتبه اي مادون عقل قرار دارد . تاكيد صدرالمتألهين بر تجرّد قوه خيال در واقع بيان نحو خاص از تجرّد براي اين قوه مي باشد چنانكه در مواردي نيز به اين مطلب تصريح كرده اند :
« والعمدة اثبات أنها قوة جوهرية باطنية غير العقل و غير الحس الظاهر.»1
در بخش مقدماتي اين فصل نظر صدرالمتألهين در مورد اتحاد نفس با قوايش بيان شد ، بدين قرار كه قواي نفس اعم از محركه يا مدركه ابزار نفس نيستند به نحويكه بين آنها و نفس تمايز باشد بلكه نفس متحد با اين قوا و فاعل مباشر افعال آنهاست . اتحاد نفس با قوا نيز بدين معناست كه قواي نفساني مراتب وجودي خود نفس هستند كه در حركت جوهري به تدريج از قوه به فعليت مي رسند. حال هر آنچه در توصيف اين قوا بيان شود بيان يك فعليت يا كمال درباره خود نفس است . از اينرو نفس انساني به لحاظ قوه خيال واجد يك تجرّد خيالي است .
صدرالمتألهين قوه خيال از كمال جسمانيت و آستانه ورود به عقلانيت مي داند . انسان در سير تكاملي خود از جسم به عقل مراحل مختلفي را مي گذراند . جسمانيت نفس در سرتاسر حركت آن به يك گونه نيست بلكه جسم در مرتبه اي جماد است . در مرتبه اي ديگر ، از كمالات جسم نباتي برخوردار مي شود و به همين ترتيب اين سير را مي گذارند به نحويكه واجد همه كمالات اين مرتبه گردد. در انتهاي حركت جسماني و قبل از ورود به مراتب عقلانيت ، نفس در يك حالت دو سويه قرار مي گيرد، يعني مرتبه اي كه نه جنبه بالقوه اي از جسمانيت در او باقي است و نه هيچ يك از مراتب عقل برايش بالفعل شده است .اين همان مرتبه برخورداري نفس از قوه خيال و يا تجرّد خيالي است . حاصل اينكه جسـم در حـركت بسوي كمال و انتقال از استعداد به فعليت ، به خيال منتهي مي شود ، بعلاوه از آنجا كه قوه خيال باب ورود به عالم عقلانيت و كسب صور معقوله است ، انسان در مرتبه خيال ، يك عقل بالقوه مي باشد . بهترين تعبير در مورد نحوه تجرّد اين قوه تعبير خود صدرالمتألهين است مبني بر اينكه قوه خيال « حد جامع بين حس و عقل » است.
لازم به ذكر است كه صدرالمتألهين مرتبه خيال را آغاز فطرت انساني دانسته و تعريف ايشان از انسان همان تصويري است كه از قوه خيال و نحوه خاص وجودي آن ارائه كرده اند :
« ان النفـس الانسانيه قـد اشرنا بطريق التجوز الي أنها مجمـع البحرين …. فمعني كونها « مجمع البحرين » أن ذاتها في مبدا الفطرة نهاية عالم الجسمانيات في الشرف و غايتها في الكمال و بدايه عالم العقليات »1
ازآنجا كه صدرالمتألهين نفس انسان را در لحظه مفارقت از بدن در چنين مرتبه اي قرار مي دهد و قوه خيال را آخرين مرتبه نشئه دنيايي نفس و مرحله آغازين ورود به نشئه اخروي مي داند :
« القوة الخيالية التي هي آخر هذه النشاة الاولي و اول النشاة الثانية »
اين مرتبه بي نيازي قوه خيال از حس و جهان محسوسات است . نفس انسان با برخورداري از اين قوه مي تواند هر آنچه تا قبل از آن از طريق اعضاي حس و برقراري ارتباط ما بين آنها و اشياء محسوس خارجي حاصل مي كرد ، بدون استفاده از اين اعضا و در نتيجه بدون برقراري ارتباط مابين آنها و اشياء محسوس خارجي كسب كند . اين همان مسأله اتحاد قوه خيال و حس با همديگر است كه با رحلت از اين دنيا رخ مي دهد . بدين ترتيب اگر قوه خيال به مرتبه كمال رسد مي تواند بدون استفاده از بدن مادي واجد تمامي صور جزئي مربوط به حواس پنج گانه گردد.ارائه چنين تصويري از قوه خيال كليد يكي از معزلات مهم فلسفي يعني معاد جسماني و كيفيت عذاب و ثواب انسان در برزخ است . از آنجا كه اين مطلب از موضوع بحث خارج است فقط اشاره مختصر و گذرايي به آن خواهيم كرد .
همانطور كه قبلاً بيان شد ابن سينا معتقد است كه نفس به لحاظ تجرّد محض صرفاً مدرك كليات است . وضع قواي باطني نفس نيز به عنوان قوايي جسماني براي ارائه يك مبداء براي ادراكات جزئي نفس مي باشد . از آنجا كه مرگ مفارقت نفس مجرّد از بدن مادي است ، در عالم آخرت امر صد در صد مجرّدي خواهيم داشت كه فاقد هر گونه ادراك جزئي است از طرف ديگر مسأله معاد جسماني جزو مسلمات دين بوده و بعلاوه عذاب و ثواب اخروي در غالب موارد به صورت اموري محسوس و جزئي بيان شده اند. صدرالمتألهين با طرح قوه خيال به عنوان يك قوه مجرّد كه پس از مفارقت نفس از بدن باقي است و در عين حال مدرك جزئيات نيز مي باشد ، توانست عذاب و ثواب اخروي و معاد جسماني را به بهترين نحو ممكن تبيين كند .
نظريه ابن سينا و ملاصدرا در مورد مسأله تجرّد و مراتب آن در ادراك
در توضيح نظريه ابن سينا در مسأله تجرّد و مراتب آن در ادراك ، ابتدا مقدمه اي را كه خود ايشان مطرح كرده اند ، بيان مي كنيم . آن مقدمه اين است كه هر صورتي از صور مادي داراي عوارضي است كه نه به لحاظ آن صورت خاص بلكه به لحاظ منطبع بودن در ماده برايش حاصل شده است ، از قبيل كم ، كيف ، أين ، وضع ، تكثر ، انقسام و از اين قبيل . براي مثال ماهيّت انساني چيزي است كه تمام افراد نوع در آن مشتركند، اما همين ماهيّت در عين وحدت داراي افراد متعدد بوده و در نتيجه متكثر مي شود . اما صورت نوعيه انساني به خودي خود مستوجب اين تكثر نيست و الا هرگز يك فرد انسان نيز يافت نمي شود . اين تكثر به خاطر اين است كه اين صورت نوعيه در افراد مادي و جسماني موجود است و تكثر از صفات جسم است . هم چنين اموري چون كيف ، كم و وضع خارج از طبيعت انسان است و الا همه انسانها داراي وضع كم و كيف واحد بودند .
حال زمانيكه نفس نسبت به اين امور مادي ادراكي حاصل كند ، اعراضي را كه به سبب مادي بودن عارض بر اين صور يا ماهيات شده است حذف مي كند . البته در هر مرتبه از ادراك بخشي از اين عوارض حذف مي شود و يا به عبارت ديگر مراتب مختلف ادراك محصول مراتب تجرّد صور ادراكي است .
همانطور كه مي دانيم ادراك حسي زماني صورت مي گيرد . كه نسبتي ميان آلات حسي و امر خارجي برقرار شود . پس از برقراري اين نسبت ، در صورتي از شيء مادي در نفس حاصل مي شود كه واجد تمام خصوصيات آن شيء مي باشد ، يعني همانطور كه امر مادي خارجي داراي اندازه ، رنگ ، وضع يا مكان خاص است ، صورت حسي نيز واجد تمام اين خصوصيات مي باشد و لذا صورت محسوس نيز يك امر جزئي است .
ابن سينا معتقد است از آنجا كه تحقق ادراك حسي مشروط به برقراري نسبت با امر مادي خارجي است ، پس در اين مرحله ازادراك تجريد به نحو كامل صورت نگرفته است :
« فالحس يأخذ الصورة عن المادة مع هذه اللواحق و مع وقوع النسبة بينها و بين المادة …. فيكون كانه لم ينتزع الصورة عن المادة نزعاً محكما .»1
در ادراك خيالي نيز همانند ادراك حسي صورتي كه اخذ مي شود تمام عوارض و هيئات مادي را داراست . تفاوت آن با- ادراك حسي - در اين است كه مشروط به برقراري نسبت بين آلات ادراكي و امر مادي خارجي نيست . چرا كه ادراك خيالي در واقع تخيل آن چيزي است كه مورد احساس واقع شده است . به عبارت ديگر زمانيكه انسان چيزي را مستقيماً مي بيند يا مي شنود ،صورت حاصل از اين رؤيت يا صورت حاصل از مواجه با اصوات خارجي متعلق ادراك حسي است اما زمانيكه بينايي يا شنوايي انسان درمواجهه ي مستقيم با شيء مرئي يا اصوات واقع نشود ،اما صورت آنچه زماني ديده يا شنيده شده در نفــس حـاضر باشد ، به اين ادراك خيالي گفته مي شود .از نظر ابن سينا ،اين رويداد ، يعني اينكه صورتي از امور جزئي خارجي در نفس حاصل مي شود بدون اينكه نسبتي بين حواس و آن امور برقرار باشد ، مرتبه اي بالاتر از تجريد است:
« و اما الخيال و التخيل فانه يبريء الصورة المنزوعة عن المادة تبرئة أشد وذلك لأنه ياخذها عن المادة بحيث لاتحتاج في وجودها فيه الي وجود مادتها …. فيكون أخذه اياها قاصما للعلاقة بينها و بين المادة قصماً تاماً إلا أن الخيال لا يكون قد جردها عن اللواحق المادية »1
در ادراك وهمي ، كه ابن سينا آنرا به عنوان يك قسم مستقل از ادراك مطرح مي كند ، مرتبه تجريد بسيار بالاتر است چرا كه واهمه از اين امور محسوس خارجي به معانيي مي رسد كه به هيچ عنوان وجود مادي يا عوارض مادي ندارند همانند محبت يا دشمني، ابن سينا ادراكات وهمي را نيز مجرّد تام نمي داند چرا كه معاني وهمي در تعلق و اضافه به يك امر محسوس جزئي درك مي شوند .
نكته اي كه در اينجا لازم به ذكر است اينكه تفاوت تجرّد ادراك وهمي با ادراك حسي وخيالي در اين است كه متعلق ادراك حسي و خيالي در خارج اموري ذاتاً مادي بوده و داراي عوارض مخصوص به ماده مي باشند اما متعلق ادراك وهمي اصلاً مادي نيست. مهمترين اين شرايط ارتباط نفس با جهان خارج از طريق آلات حسي مي باشد . در صورتيكه هر يك از حواس ظاهري انسان از سلامت برخوردار بوده و بتواند تأثيراتي را از جهان محسوس بپذيرد ، نفس به خلق صور مي پردازد . از آنجا كه اولين ارتباط نفس با جهان خارجي ، ارتباط با همين جهان محسوس است ، بنابراين انسان در اولين مراحل ادراك ،واجد ادراكات حسي مي شود . در صورتي كه نفس دراين مرحله ايجاد مي كند واجد تمام خصوصيات امور محسوس خارجي است بدين معنا كه جميع عوارض مادي از قبيل كم ، كيف ، وضع و ساير اعراض را دارا مي باشد ، آنچه در ادراك حسي حقيقتاً متعلق ادراك نفس واقع مي شود ، همين صوري است كه نفس ايجاد مي كند يعني اينكه معلوم بالذات نفس صورتي است كه بواسطه خود نفس حاصل شده است . از نظر صدرالمتألهين نقش اشياء خارجي صرفاً در فعليت يافتن حس انسان است چرا كه انسان در ابتدا صرفاً استعداد حصول ادراكات مختلف را داراست . اولين مرتبه ادراك كه مي تواند براي نفس حاصل شود ، ادراك حسي است و فعليت اين مرحله از ادراك نيازمند موثر خارجي است . صدرالمتألهين در بيان ارتباط ادراك حسي با جهان عيني مي فرمايند :
«انما الحاجة لادراكها الي مشاركة المواد و نسبها الوضعية في اول تكون الحاس من الانسان امراً بالقوة في كونة حساساً فاحتاج الي وضع خاص و شرايط مخصوصة للالة الا دراكية بالنسبة الي مادة »1
اين مابه ازاي حسي خارجي هرگز متعلق شناخت نفس واقع نمي شود چرا كه امري قائم به ماده است و امر مادي نمي تواند حضور در نفس پيدا كند در حاليكه شرط ادراك حضور است . به همين جهت به اشياء خارجي در مقابل صورت ذهني «معلوم بالعرض» گفته مي شود.
زمانيكه ادراكات حسي متعدد براي نفس حاصل شود ، نفس قادر مي شود بدو ارتباط با جهان محسوس صوري را خلق كند كه واجد همان عوارض مادي باشد . به چنين ادراكي كه بدون برقراري نسبت مادي بين حواس ظاهري و جهان خارجي حاصل مي شود ، ادراك خيالي مي گويند.
حاصل اينكه نفس چه در ادراك حسي و چه در ادراك خيالي به خلق صور مي پردازد :
« ان النفس بالقياس الي مدركاته الحسية و الخيالية اشبه بالفاعل المخترع »2
تفاوت اين دو نوع ادراك صرفاً در اين است كه حصول ادراك حسي نيازمند شرايط مادي يعني برقراري نسبت مادي با اشياء خارجي است در حالي كه ادراك خيالي بي نياز از تحقق اين نسبت است . به عبارت ديگر نفس در مراحل ابتدايي ، در افعال خويش كه ادراك يك قسم از آن مي باشد ، نيازمند ماده و آلات مادي است . بنابراين در آغاز صرفاً از طريق آلات مادي و ارتباط با جهان محسوس مي تواند آگاهي و شعوري حاصل كند . اما به مرور زمان و پس از برطرف اين نياز مرتفع گرديده ونفس بدون هر گونه ارتباطي با جهان خارجي صاحب صور ادراكي مي شود . بنابراين عليرغم اينكه صور ادراكي حسي و خيالي از جهت برخورداري از عوارض مادي تفاوتي ندارند اما به صرف همين تفاوت ، ادراك خيالي در مرتبه اي بالاتر از ادراك حسي قرار مي گيرد. لازم به ذكر است كه صدرالمتألهين درمواردي به نقش اعدادي محسوسات خارجي در ادراك خيالي تصريح مي كند :
«المحسوسات الخارجة اثر في انشاء هذه الصور في عالم الخيال بالاعداد و التخصيص»1
منظور از « تخصيص » در اين عبارت بدين معناست كه حصول يك صورت خاص در نفس و عدم حصول صورت خاص ديگر نيازمند يك علت است والا ترجيح بلامرجع لازم مي آيد . مرجع اثري است كه نفس از جهان خارج توسط آلات حسي مي پذيرد ، علت اينكه صدرالمتألهين براي عالم خارج نقش اعدادي در ادراكات خيالي قائل شده اند اين است كه در واقع ادراك حسي مقدمه حصول ادراكات خيالي است و انساني كه فاقد هر گونه ادراك حسي باشد ، امكان تخيل صور ادراكي را نيز نخواهد داشت . چرا كه صور خيالي همان صور حسي در هنگام عدم وضع مادي مي باشند . مطلب ديگر اينكه ادراكات حسي وخيالي هر دو قائم به نفس و موجود به وجود نفس مي باشند زيرا نفس فاعل ايجادي اين صور است و هر آنچه از علتي به عليــت ايجادي پديد آيد قائم به آن علت مي باشد اين مطلب بدين معناست كه نفس به لحاظ اين دو قسم از ادراك واجد مراتب حسي و خيالي مي باشد . ما به اين مسأله در بخش بعد به تفصيل خواهيم پرداخت .برخلاف ادراك حسي و خيالي ،صدرالمتألهين در مورد ادراكات عقلي قائل به فاعليت نفس نيست چرا كه نفس امري متعلق به ماده مي باشد در حالي كه جهان معقول در نهايت تجرّد و نورانيت و نهايت بعد از عالم نفس است . انشاء و خلق نيازمند برتري علت فاعلي بر معلول مي باشد و از آنجائيكه ذوات عقلي اشرف از نفس هستند ، نفس هرگز نمي تواند به خلق صور عقلي بپردازد .
صدرالمتألهين در مورد كيفيت ادراك ذوات مجرّد عقلي از تعابير مختلفي استفاده مي كند از جمـله : « اضافه اشراقي به ذوات عقلي »«مشاهده ذوات عقلي »«ارتقاء نفس و اتصال به عالم عقل»فهم منظور صدرالمتألهين از اين تعابير و در نتيجه تبيين كيفيت حصول ادراك عقلي مستلزم بيان مقدماتي است كه در بخش بعدي بيان خواهد شد .
حاصل آنچه در اين قسمت در مورد ادراكات خيالي بيان شده است اين است كه ادراك خيالي ،خلق صوري همراه با تمام عوارض موجود درجهان محسوس و مادي بدون نياز به برقراري وضع مادي مي باشد . بنابراين تفاوت ذاتي و جوهري ميان ادراك حسي و خيالي ( به جز نياز و عدم نياز به علل اعدادي خارجي ) اين صور كه از آنها به صور تعبير مي شود قائم به نفس به عنـوان فاعـل ايجادي مي باشند .
ادراك خيالي مرتبه برزخي نفس انسان از ديدگاه ملاصدرا
در اين بخش در صدد پرداختن به مسأله ادراكات نفساني براساس يك نظريه بسيار مبنايي در فلسفه ملاصدرا هستيم . در ضمن اين بـحث مسـأله « تجـرّد » در مـراتب مختـلف ادراك - بـه عنوان اساسي ترين شرط حصول ادراك - بيان شده و به تبع آن اختلاف نظر صدرالمتألهين و ابن سينا در مورد نحوه تجرّد صور ادراكي به درستي روشن خواهد شد . اين بخش در واقع تكميل مبحث قبل بوده و هدف آن اين است كه از منظري متفاوت با قبل ، رابطه ادراكات خيالي با ساير مراتب ادراك و نيز نفس انساني را تبيين كند . صدرالمتألهين در جلد نهم از كتاب « اسفار اربعه » مطلب مهمي را در مورد نحوه حصول ادراك بيان كرده اند .ايشان مي فرمايند ادراك نوعي وجود است و مراتب ادراك اعم از احساس ، تخيل و تعقل از طريق تبديل يك وجود به وجود ديگر حاصل مي شود.صدر المتألهين همانند ساير حكما « تجرّد از ماده » را شرط اساسي ادراك مي داند اما از نظر ايشان اين تجريد به معناي حذف عوارض مادي از يك صورت در مراحل مختلف نيست چنانكه يك صورت مادي با حذف برخي عوارض به يك صورت حسي و سپس خيالي و نهايتاً با حذف همه عوارض جزئي مادي به يك امر معقول تبديل شود:
« و الاحساس ليس كما زعمه الجمهور من ان الحس تجرّد صورة المحسوس من مادته و يصادفها مع عوارضها الشخصية و الخيال تجرّدها تجريداً اكثر »2
در نظريه ابن سينا نفس امر ثابتي است كه صورتي را از شيء مادي اخذ مي كند و تجريد آن از عوارض مادي در مراحل مختلف مي پردازد در حاليكه صدرالمتألهين به عكس اين مطلب معتقد است چنانكه مي فرمايد :
نویسنده: fatemehsadeghi
׀ تاریخ: پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory->
׀
|